تبليغاتX
یاد
 

یکبار جستی ملخک !

خبرگزاری مهر: سالهاست مزارع و مراتع شرق گلستان با هجوم ملخها مراکشی مواجه است بطوریکه این ملخ دیگر در این مناطق صاحبخانه شده و هزاران تن علوفه را می بلعد.

 شنیدم :کشاورزان  گلستان !سال ها ست که  با آهنگ غریبه آشنا این شعر را از سوز دل

برای ملخ ها میخوندن: 

اهل هر کجا که باشی !  قاتل شکفتنی!  دشمن خوشه ها ی  سبز و سبب رنج منی !

اما   هیچ فایده ای نداشته و اونا همچنان به کار خوردنشان مشغولن!

حالا بنا به درخواست بچه ها ! آهنگ وشعرشون را عوض کردن ! هر روزمیرن

کنار مزرعه هاشون و دم میگیرن :یکبار جستی ملخک ! دوبار جستی ملخک !

گفته باشیم  سه باره  تو مشتی و راهی مراکشی ! میگن : این روش هم هنوز  افاقه نکرده !

 

پ - ن -  عکس را که دیدم  فکر کردم مگه ملخه دیونه باشه  که گلستان  را ول کنه

و برگرده مراکش ! خدارا چه دیدی شاید با زندگی در  این آب و هوا کم کم تغییر شکل بده

و زیبا هم بشه !

 


 

نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 1391/02/25 ساعت 7:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


فقط یه روز !

تقریبا تمام روزای سال را شادم ، یکی از دلایل متعدد این شادی اینه

که اسمم شادیه و شادی صدام می زنن ! از دلایل مهم  دیگه  یکیش امیده !

 که سال هاست  دلم داره  با او قایم موشک بازی داره   

هروقت او  خودشو قایم میکنه ، حتی یه پرده اشک هم نمیتونه جلو چشمامم را 

بگیره  هرکجا که رفته باشه  میره تا پیداش بکنه  و دلم رنگ شادی بگیره 

اگر او نباشه دل که  طاقت این غم  رانداره  شادی ارزانیش ! حتما  میمیره   

و یکی دیگه خورشیده ! که هر صبح که به سلام زندگی می آید سلامش میکنم

 وقتی به رویم میخنده ! و با خنده اش در دل را به روی غم و غصه می بنده 

 منم از عبوس بودن شرمنده میشم  گره ی ابروانم وا میکنم

و زیباترین دلیل  دیگه  عشقه ! که وقتی  دست توی دست امید میذاره

 به هر سو که نگاه میکنم میبینم  از آسمان چشم او ! داره ستاره های

 شادی می باره  اما  خدا نیاره  .....بگذریم

اینارا گفتم که بگم از تمام روزای سال ، یه روز حتی به تطاهر نمیتونم

شاد باشم و شادی کنم !اون یه روز ،  روزیه به نام روز زن ! که مثل

آینه ی تمام قد  درد سر زن بودن و نگاه جنسیتی به زن را پیش چشمم 

به تماشا میذاره !

 

پ- ن - البته یه روز که هزار روز نمیشه !  بقیه ی روزا که خبری نیست

یه روز !  ناشادی را راحت  میشه تحمل کرد

 


 

نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 1391/02/24 ساعت 1:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


به بهانه ی روز زن !


بدون شرح !
 
 


 

نوشته شده توسط شادی در شنبه 1391/02/23 ساعت 6:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پرسش !

به کودک نگاه  می کنم و به تن کوچکش که مثل ساقه ای گل نازک

 و شکننده و زیباست

به لب های خالی از لبخندش  که مثل غنچه پژمرده ست و آیینه ی چشمانش

که نمایانگر آسمان زندگی اوست ! آسمانی که چون دل او ابری ست

انگار زودتر از آن باید ! کودکانه هایش را دارد از یاد می برد

دست هاش را تو دستام  می گیرم و همانطور که با لبخند به  چشمان زیباش

 نگاه می کنم

  می گویم  : وقتی تو در انجام کاری ناتوانی به خدا فکر کن خدا آفریننده توست  ، 

او   آفریده های خود مخصوصا بچه ها را خیلی دوست دارد و در سختی ها زندگی

 هیچ گاه آنها  تنها نمی گذارد ، 

می پرسد  : همه ی آدم ها  آفریده ی خدا هستند  !؟

چواب میدهم  : آری ! .... همه ی آدم ها !

می  گوید  :پس چرا.....

 به او برای پرسش  دوم و ... فرصت نمی دهم  پیشانیش را

می بوسم و به بهانه ای از او دور می شوم تا  اشک شرم نا توانی  را نبیند!

تا  نداند که خودم هنوز برای این   ابتدایی ترین پرسش جواب  پیدا نکرده ام

و هیچ جواب قانع کننده ای از کسی نشنیده ام ،جز این که  تضاد ها را بنا به خواست

و مصلحت  باید پذیریفت !وقتی  یقین می کنم  از آن کودک و همه ی کودکان

 و  از تمام  بزرگسالان عاقل و بنده های  خوب و مصلحت اندیش خدا در جهان 

 دور می شوم ، وقتی در خیال  ! با او  تنها هستم جرات پیدا می کنم  

 مثل آن کودک روبرویش می نشینم دست هاش را می گیرم و به گریه می گویم :

می دانم ، شنوایی ،  بینایی  ، دانا یی ، یکی هستی و مثل تو نیست ،

می دانم  بی همتایی ،می دانم میدانی ! غم و رنج  مظلومان و  آگاهی

 به  همه راز و رمز جهان ، یک کلام !  می دانم خود خدایی !     

جواب  پرسش های کودک دل مرا آنگونه بده تا بشنوم و ببینم ! و بدانم !

 

 


 

نوشته شده توسط شادی در جمعه 1391/02/22 ساعت 9:42 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


پرنده آبی خوشبختی !

روبه روی پنجره می نشینم سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم

دوپرنده ی مهاجر  روی شاخه گل توی بالکن نشسته اند

به صدایی آوازشان گوش می سپارم به نوبت می خوانند ! انگار با هم گفتگو می کنند

پرو بال یکی از پرندها آبی ست ! نگاهش که می کنم یادی دور در من زنده می شود

یاد کتابی می افتم که در کودکی خوانده ام داستان بچه هایی بود که دنبال پرنده ی

خوشبختی می گشتند که رنگش آبی بود

چشم هام را می بندم و آرزو میکنم : کاش زبان این دوپرنده را می دانستم و معنی آوازشان

را می فهمیدم .....

زمزمه ای آرام گوش ها م را می نوازد : داشتم می گفتم

در گذشته ای نه چندان دور در دامنه ی یک کوه بلند در دشتی سبز خانه ای بود

خانه ای با باغی آباد که پرندگان آزاد در آن آشیان داشتند هر پرنده ای که یکبار آن خانه و

و آن باغ خرم و با صفا را می دید چنان عاشق آنجا می شد که جز تا آسمان روشن خانه

و سر درختان بلند باغ پر نمی کشید ، باغی با درختان سر و صنوبر و سپیدار ،

و خانه ای که دور و اطرافش پرچین گل داشت به جای دیوار

نسیم که لابه لای تن درختان می پیچید زمزمه ی برگ ها با همآوازی پرندگان

فضای خانه را چون بهشت می نمود ، بهشتی ملموس در جهان

اما دریغ روزگار بخیل بیکار ننشست ، ناگهان زلزله شد دیوارهای خانه و دل کوه با هم لرزیدند

تنها آدما و و پرنده هایی که زلزله را نمی شناختند نترسیدند !

درخت بود که می افتاد و می شکست ! دیوار بود که فرو می ریخت

اما چشم ها همه سوخت وقتی دود به چشم همه رفت از آب و آتشی که به هم آمیخت

هیچکس و هیچ پرنده ای نمی دانست بعد از آن هیاهو چه می آید بر سراو

از همین رو هر روز پرنده بود که تا دور دست ها پر می کشید و آدم بود که می گریخت

پرنده ی دوم پرسید ! هنوز به یاد آن خانه ای !؟

پرنده ی آبی انگار با خود حرف میزد : چه آسمانی ، چه باغی و چه آشیانه ای ٬

باز پرسید ! می شود دوباره به آنجا پر کشید ؟

پرنده ی آبی گفت : آشنایانم گم شدند ، پدرو مادرم دیگر نیستند !

خیلی ها را می شناسم هنوز ! آشنایند ، اما بعضی ها غریبه اند انگار... نمی دانم کیستند !

دارم امید ! باید صبور ماند و دید !

......

با صدای تلفن چشمانم را باز می کنم و و به پرنده ها یی که هنوز

روی شاخه گل به نوبت می خوانند نگاه می کنم

چه خوابی بود این یک لحظه خواب !


 

نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 1391/02/21 ساعت 10:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


مثل باران بهار

پر می کنم  سینه را از هوای کوهستان

 می نگرم به نقش زیبای ابر که چون کبوتران سپید

 پرگشوده اند در پهنه ی آبی   آسمان

هزار قطره ی روشن  باران

  زیر  نگاه عاشقانه ی خورشید 

 هنوز می درخشد برگیسوی پریشان بید

گلبوته های دامن کوه  ، و سبزه خاک و سنگ

هنوز هم همانگونه است و  به همان رنگ

همه چیز همان جور   است که بود

 مثل آن روزها پر آب شده رود 

نقاش نقش را   مثل همیشه بربوم  کشید

اما  نگاه من  جز در پرده ی  خیال  نقش تو ندید 

 روی سینه ی  درختی آشنا

سر  می گذارم

 چشمانم را می بندم

به ناله ی آب و، آواز پرنده  و زمزمه ی برگ

گوش می سپارم

خرف ها همه  قصه ی من و  توست

صدای پای  یک خاطره ی  دور 

 در گلویم می شکند  گره های بلور  

 دلم چنان می گیرد

که گویی امید   می میرد ،  

 بغضی که از   زمستان ها در گلو  دارم 

 مثل باران  بهار به دامن  کوه  می بارم !

 


 

نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 1391/02/19 ساعت 1:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


در کوچه سار شب ( هوشنگ ابتهاج )

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند

 به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهی ست پرستم که اندر او بغیر غم

 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند!

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟

 برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند!

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند


 

نوشته شده توسط شادی در جمعه 1391/02/15 ساعت 7:21 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


کجایی ست !

در مورد گارگری بجنوردی که ۵۸۸ هزار دلار پول نقد !

( حدود ده میلیارد تومن ) پیدا کرد و به صاحبش برگرداند! خبری شنیدم

صاحب خبر را در یوتوب دیدم گفت : " احمد ربانی ست

کارگر شهرداری ست با حقوق ماهیانه ای در حدود پانصد هزار تومن ! الهی شکر

گرانترین چیزی که تو عمرش خریده ! خانه ای ست با قیمت تقریبا ! سی ملیون تومن !

که قسمتی از پولش را وام گرفته ! الهی شکر

گفت : وقتی دلارها را که صاحبش برگردانده دویست هزار تومن پاداش گرفته !

گفت : گفته اند ! ماشینی که حالا برای مصاحبه توش نشسته یک ملیارد می ارزد !

و گفت : به خاطر آرامش وجدانش پول را پس داده ! "

احمد ربانی اهل بجنورد و ایراتی ست اما با این کاری که کرده فکر کردم

او کجایی ست ! نکنه اصلش شاید ژاپنی باشه !

شاید هم ژاپنی ها یی که وقت سونامی کاری مثل کار احمد ربانی کردن

نسبشان به بجنوردی باشه !شاید ......

نه ! این حرفها نیست به قول آقای احمد ربانی الهی شکر !

هنوز مثل او بسیارند و اکثرما ایرانی ها وجدان داریم !

این فکر های منم بیخودیه ! چیز مهمی  نبود  فقط چند تا وجدان !

 همراه هزاران میلیارد پول گه شده و هنوز ! از هیچکدام خبری نیست  !


 

نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 1391/02/14 ساعت 8:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


آسمانی ناشناس !

  انگار!   هر شب  این است قرار  ،

  که وقتی خوابم  می پرد

خیال تو را هم با خود  

به  آسمانی ناشناس و دور می برد

آسمانی که  وهم انگیز است و سیاه !

  مثل  سقفی  دلگیر و کوتاه

  بیچاره خیال ! با چنان پرواز و  چنین آسمان

  تو را  گم می کند در غبار سالیان 

  دریغا !در خاموشی  کوچه ها ی بی عبور

نه صدایی ست و نه آواز ی  به گوش می رسد  از دور !

نه ! عابری در این نزدیکی هاست !

تا  خیال  شبگرد من از او   بپرسد !

( خانه ی دوست  کجاست !؟)

ندیدم !  خواب  کجا  رفت و تا کی  پرکشید !

 اما دیدم  ! که  از اندوه و ملال ! تر شد گونه ی خیال

چون  که به هوای تو  بیدار ماند تمام شب و

  ... باز هم  تو را ندید.     

 


 

نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 1391/02/13 ساعت 5:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


روز معلم

باغبانان عشق و اندیشه  همواره  شادابی و شکوفایی

 باغ را در انتظارند !باغی که  هر نهال آن را  با عشق و امید کاشتند و

و برای دوام و سرسبزیش   خون دل خوردند و  جان  گذاشتند !

با اجازه ی  شاعر و معلم  بزرگوار جناب آقای  سید  محمد رضا هاشمی زاده

شعر ی از ایشان را به  همه معلم های  عزیز تقدیم می کنم .

تا در کلاس درس وفـــــا پــا گذاشتیم
صدهـــا گل ستـــاره شکــوفـا گذاشتیم
جاری شدیم تا به میـــــــان کــــویرها
ذهن زلال و آبـــــی دریـــــــا گذاشتیم
ایثـار و عشق و عاطفه و شور زندگی
پیوسته در جهــان به تمـاشـــا گذاشتیم
هر جا که چون نسیم ،گذرکـرده ایم ما
لبخند مهــــر بر لب گلهــــــــا گذاشتیم
سهم دل شکسته ی مـاعشق بود وامید
دنیـــــا برای مــــــردم دنیــــا گذاشتیم
هر ذره ای که در نظـر مــا عبور کرد
او را به اوج خلــــوت عنقـــــا گذاشتیم
تخته سیاه شاهـد مـــوی سپـــــــید مان
پنهــــان حکایتی که هویـــــــدا گذاشتیم
اول بنا نبود که سوزند عــــــا شقـــــان
این رسم تازه را به جهــــان ما گذاشتیم
در روزگار بر تن هـرمرده ای ، زعلم
انفاس روحبــــخش مسیحـــــــا گذاشتیم
ما شِکـــوه از کشاکش دوران نمی کنیم
موجیم و کــــار خویش به دریـا گذاشتیم
شادیم با تمام مصائب ، کــه در جهـــان
علــم و عمــل به شـیوه ی مولا گذاشتیم
باعصمت و طهارت و ایمان به روزگار
تقلیــد خود به حضـرت زهـــرا گذاشتیم
نشناخت کس مقــــام معلــم به جز خــدا
ما اجـــر کــار خـویش به او وا گذاشتیم
رفتـــیم و در کــلاس به عنوان یـــاد گار
آنجا دل شکســته ی خــود جــا گذاشتیم

 

 

پ - ن -   همچنین امروز روزجهانی گارگر است

به میمنت و  شادی تقارن این دو روز  شاد ! 

 می گویم  کار گران عزیز ! شما هم  روزتان مبارک باد !


 

نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 1391/02/12 ساعت 8:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


به بهانه ی تولد رهی معیری

فریاد بی اثر

از صحبت مردم دل ناشاد گریزد
چون آهوی وحشی که ز صیاد گریزد
پروا کند از باده کشان زاهد غافل
چون کودک نادان که از استاد گریزد
دریاب که ایام گل و صبح جوانی
چون برق کند جلوه و چون باد گریزد
شادی کن اگر طالب آسایش خویشی
کآسودگی از خاطر ناشاد گریزد
غم در دل روشن نزند خیمه یاندوه
چون بوم که از خانه آباد گریزد
فریاد که دردام غمت سوختگان را
صبر از دل و تاثیر ز فریاد گریزد
گر چرخ دهدت قوت پرواز رهی را
چون بوی گل از گلشن ایجاد گریزد


 

نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 1391/02/10 ساعت 12:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعری از شاملو

 کجا بود آن جهان...:

کجا بود آن جهان


که کنون به خاطره‌ام راه بربسته است؟

آتشبازیِ بی‌دریغِ شادی و سرشاری


در نُه‌توهای بی‌روزنِ آن فقرِ صادق.

قصری از آن دست پُرنگار و به‌آیین

که تنها

سر پناهکی بود و


بوریایی و


بس.

کجا شد آن تنعمِ بی‌اسباب و خواسته؟

 

کی گذشت و کجا


آن وقعه‌ی ناباور


که نان‌پاره‌ی ما بردگانِ گردنکش را


نان‌خورشی نبود


چرا که لئامتِ هر وعده‌ی گَمِج

بی‌نیازیِ هفته‌یی بود

که گاه به ماهی می‌کشید و


گاه

دزدانه


از مرزهای خاطره

می‌گریخت،


و ما را


حضورِ ما


کفایت بود؟

 

دودی که از اجاقِ کلبه بر نمی‌آمد

 

نه نشانه‌ی خاموشی‌ِ دیگدان

که تاراندنِ شورچشمان را

 

کَلَکی بود


پنداری.

تن از سرمستیِ جان تغذیه می‌کرد


چنان که پروانه از طراوتِ گُل.


و ما دو


دست در انبانِ جادوییِ شاه‌سلیمان


بی‌تاب‌ترینِ گرسنگان را


در خوانچه‌های رنگین‌کمان


ضیافت می‌کردیم.

هنوز آسمان از انعکاسِ هلهله‌ی ستایشِ ما


(که بی‌ادعاتر کسانیم)


سنگین است.

 

این آتشبازیِ بی‌دریغ


چراغانِ حُرمتِ کیست؟

 

لیکن خدای را

 

با من بگوی کجا شد آن قصرِ پُرنگارِ به‌آیین


که کنون


مرا


زندانِ زنده‌بیزاری‌ست


و هر صبح و شامم


در ویرانه‌هایش


به رگبارِ نفرت می‌بندند.

کجایی تو؟


که‌ام من؟


و جغرافیای ما


کجاست؟


 

نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 1391/02/06 ساعت 9:9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


گناه یعنی شرمنده گی !




در فرهنگ ژاپنی مفهومی به اسم گناه وجود ندارد و مردم با این مفهوم
هیچگونه آشنایی ندارند ...... تنها مفهوم بازدارنده در آنجا شرمندگیه و
واسه همینه که کسی که به درستی کارش رو انجام نمیده و پیش مردم شرمنده
میشه حتی ممکنه به راحتی دست به خودکشی بزنه چون دیگه چیزی واسه از دست
دادن نداره .......
شرمندگی یک مفهوم زمینیه و گناه مفهومی آسمانی.....
شرمندگی میان شما و مردم اطرافتون هستش که همیشه میبینیدشون ولی گناه
بین شما و خداییست که هرگز اون رو ندیدید........

بعد از آنکه خواندیم که چطور وقتی برق شهر قطع شد مردم داخل سوپر مارکتها و
فروشگاههای بزرگ به آرامی و در تاریکی همه چیزهایی را که در سبد خریدشان
قرار داده بودند سر جایشان برگرداندند و به آرامی از فروشگاهها خارج شدند.

چیزی نگذشت که تمیزی و نظم کمپهای مردم سیلزده که توی ورزشگاههای شهر بنا
شده بود توجه همه را جلب کرد ، بعد دیدیم که مسئولان شهر جلوی مردم سجده
میکنند و معذرت میخواهند بخاطر اینکه سونامی شده و ما نتوانستیم بهتر از این
از شما مراقبت کنیم.

چیزی نگذشت که عکس مدارس صحرایی شهر فوکوشیما منتشر شد ! با نهایت شرمندگی
سالن ورزشی رو پارتیشن زده بودند و بصورت کلاسهای مجزا با حداکثر
۱۵
دانش
آموز در آورده بودند . نکته اش هم اینکه همه کلاسها یه ال سی دی
۳۲
اینچی
داشت. وزیر آموش و پرورششان هم توی رسانه ها ضمن کلی عذر خواهی قول داد که
بزودی حداقل امکانات را برای دانش آموزان مهیا خواهد کرد. یعنی این چیزها را
تازه زیر حداقل میدانند! محاسبه کنید حداکثر را.

چند روز قبل هم مطلع شدیم که پیرمردهای ژاپنی سپاه مهندسین پیر تشکیل داده
اند و داوطلب اینکه بروند فوکوشیما و در مهار نیروگاه کمک کنند تا جوانترها
در معرض تشعشعات نیروگاه و مرگ قرار نگیرند! چرا؟ چون نسبت به جوانها کمتر
از عمرشان باقی مانده و اثرات ناگوار رادیواکتیو زمان کمتری در کشورشان باقی
خواهد ماند و خودشان هم زمان کمتری رنج و دردش را تحمل خواهند کرد! همینقدر
منطقی و بشر دوستانه.

حالا هم که این خبر پایین در آمده که بزرگواری میفرمایید و میخوانید:

بازگرداندن میلیاردها ین پس از سونامی:
بگزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که در ماههای گذشته، بحران سیل ، سونامی
و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشته‌اند، بیش از سه و نیم میلیارد ین
( بیش از
۴۵
میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته اند به دولت
بازگردانده اند.

همچنین
۵۷۰۰
گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی بیش از دو میلیارد ین
بوده، به دولت داده شده است.

سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد مردم و داوطلبان همچنان کیف پولهای پیدا شده را
تحویل میدهند و تا کنون
۹۶
درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده
شده است.

زلزله و سونامی در ژاپن که در ماه مارس رخ داد، دستکم
۲۰
هزار کشته و هزاران
نفر بیخانمان برجا گذاشت.


 

نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 1391/02/05 ساعت 11:51 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دو کلیک !!

سر نوشت ! کلیک  اول !

  در خبر می خوانم !

يك فعال حقوق كودكان كار اعلام كرد: به دليل سنگ‌فرش كردن خيابان ناصرخسرو تهران، امكان استفاده از وسيله نقليه برای حمل بار مقدور نيست و كسبه از نيمه شب تا صبح از كودكان برای خالی كردن بار ماشين‌ها و حمل آن تا بازار استفاده مي‌كنند.

طاهره پژوهش عضو هیئت مدیره انجمن حمایت از حقوق کودک در اين‌باره به خبرنگار ايلنا گفت: تعدادي از اين كودكان به دليل بي‌سرپرست بودن در انبار مغازه‌هاي اطراف بازار مي‌خوابند و چون آموزش خاصی در زمینه بهداشت به آنها داده نشده است، بيشتر در معرض انواع بیماریها و سوء تغذیه قرار مي‌گيرند.

سرپرست خانه كودك ناصرخسرو درباره ساير مشاغلي كه به عهده اين كودكان گذاشته مي‌شود گفت: اين كودكان در كارگاه‌هايي كار مي‌كنند كه از نظارت قانون به دورند و غالبا در خدمت اقتصاد زيرزميني هستند.

....................!

.

پ ـ ن ـ  این خبر را می خوانم

چند سطر  پایین تر خبر هراس انگیز است  ! کودک آزاری  در استخر  ا  

دلم می سوزد و گریه ام می گیرد  برای کودکان معصومی  که به طرق  مختلف

 مورد آذیت و آزار قرار می گیرند ! 

نمیدانستم  چه کنم  !؟ با گریه عقده ی دل وا کنم ! و یا با یک کلیک دیگر به خبرایی

 از نوع دیگه نگاه کنم !

 

 و حرف آخر ! با کلیک دوم سیاهی خبرای  این چنینی  ! را از روی صفحه ی

 مونیتور  خیلی آسان میشه پاک کرد

اما رد پای  نا پاک شان را از دامن جامعه  چطور  !   نمیدانم !


 

نوشته شده توسط شادی در شنبه 1391/02/02 ساعت 8:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعری زیبا از فریدون مشیری

گرگ


گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...





 

نوشته شده توسط شادی در جمعه 1391/02/01 ساعت 12:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


به بهانه ی سالروز سفر آخرین سهراب سپهری

كفش‌هايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد.
بوي هجرت مي‌آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازه يك ابر دلم مي‌گيرد
وقتي از پنجره مي‌بينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب‌‌ترين نارون روي زمين
فقه مي‌خواند.

چيزهايي هم هست، لحظه‌هايي پر اوج
(مثلا" شاعره‌يي را ديدم
آن‌چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شب‌ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم.

باید
امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هايم كو؟

كفش‌هايم كو؟


 

نوشته شده توسط شادی در جمعه 1391/02/01 ساعت 10:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

 


عاشق شدن


آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری


برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له گرمه


آخرین امتحانت رو پاس کنی

.
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه


توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی


برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!


نیمه شب به مدت طولانی با تلفن صحبت کنی


بدون دلیل بخندی


بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه


از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی!


آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره


عضو یک تیم باشی


از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


دوستای جدید پیدا کنی


وقتی "اونو" می بینی دلت هری بریزه پایین!


لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده


عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و باز هم بخندی.......


اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


قدرشون روبدونیم

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد .



 

نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 1391/01/31 ساعت 8:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 شاعری  !  بدون در نظر گرفتن  عشق و  احترام  میلیون ها نفربه  هنر و شخصیت والای

  استاد محمد رضا شجریان با شعری  ایشان را مورد خطاب قرار داده اند که سزاوار و

در خور  و شان ایشان  نیست  موجب  آرزدگی استاد  شده اند

جوابی جز سخنانی  چنین در قالب  شعری  چنین دلنشین  از استاد انتظار نمی رود !

از کوزه همان برون تراود که در اوست !

 

جوابیه استاد شجریان :

مطلع گردیدم که این بنده را مورد خطاب قرار دادید .
با اینکه از فن شعر سرایی بهره چندانی ندارم لیکن چند بیتی فی البداهه و
بی ویرایش در جوابتان نگاشته شد ، باشد که قضاوت بین ما واگذار شود به
ملت بزرگ ایران .
خاک پای ملت ایران - محمد رضا شجریان


گم نخواهد شد صدای ِ ناز من / چونکه از دل می رسد آواز من

این نه آواز من و ساز من است / این صدای سالهای میهن است

ربنا خواندم که ملت روزه بود / روزه ی دل بود و غمها می فزود

من صدای شادی این مردمم / من خود آزادی این مردمم

حیف عمری را که جهل آمد پدید / حیف ملت رنگ آزادی ندید

من نه پیرم آنچه را گفتی حسود / پیر راهم دان به هر بود و نبود

مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی / جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی

تاج را قدرش شناسی بی خرد / ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟

ملتی را گر ندیدی . مرده ای / چوب رب را بی صدا تو خورده ای

این نشان است تا روی رو به زوال / هرکه شد خارج ز مرز اهتدال

قدر "سایه" می شناسی ای عدو؟ / او که هجرت کرد از رفته بر او

سایه خورشید است در این آسمان / گرچه گفته است او مرا آوازه خوان

خانه ی من شد دل پیر و جوان / معبد عشاق دل شد آستان

من غرور خود ز ملت یافتم / نی به زر یا زور قدری یافتم

ناز را بازار ملت می خرد / ملتی نامم به عزت می برد

من اگر خاشاک باشم بهتر است / بهتر از آنکس که مخدوم زر است

خادمش افسوس نادان است و بس / کی شناسد فرق زر با جمله خس

من اگر پیرم ولی مستغنیم / بی نیاز احترامم ،دون نیم

گوشه گوشه ،نام من آواز شد / آگهی شعرت به کین ،همساز شد

جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو / رو ره عشق مرا ای دل بپو


 

نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 1391/01/30 ساعت 7:48 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


کدامین آن !؟

گفت :در زمین عشقی نیست كه زمینت نزند .

آسمان را دریاب!

گفتم! خوب می دانم !

پنهان است زخم دل ، اما !

  پیداست هنوز ، جای زخم  زانوانم

گفت: دریاب  عشق را در آسمان  !

اما نگفت ! کدامین آن !؟

 گشتم هر هفت و

 غیر خیالی که بافتم !

  هیچ نقش نیافتم !

   

 


 

نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 1391/01/29 ساعت 9:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


توافق !

روجشان شاد  ! منظورم عمو و زن عمو یی ست  که روزی بودن  و سال هاست که نیستن

 یه  داستان واقعی از زندگی اونا دریاد کودکی من باقی مانده که نمیدونم چرا !

 این روزا   دوباره به یادم اومد و   چه اتفاقی ! موجب تداعی  این داستان شد

و اما .. قصه  از خانه تکانی  شروع شد ، زن عمو برای خانه تکانی شب عید تصمیم میگیره

 از دست همه ی اسباب و اثاثیه ی زیادی  خونه که توی زیر زمین روی هم تلنبار شدن

 خلاص بشه !از این رو میره زیر زمین و همه خورد و ریزها مخصوصا چیزای قدیمی  و به قول

خودش به درد نخور ! راجمع میکنه و در اولین فرصت !  دم در خونه به خریدار  اجناس کهنه به

قیمتی ناچیز می فروشه و  خیلیم خوشحال میشه  که هم  از زحمت جابه حایی و تمیز کردن

 این وسایل بی ارزش ! راحت شده و هم   پول گرفته !

و اما !  وقتی عصر  عمو از سرکار بر میگرده با اینکه  مثل همیشه دستاش پره نه تنها ابراز

خستگی نمی کنه برعکس !  وقتی  پاکت های میوه و خوراکی و نون های داغ و  تازه را 

 زمین میذاره ،  خیلی هم خوش و سرحاله !   زن عمو  دلیل خوشحالی او را می پرسه  

و او  به  یک پاکت بزرگ   اشاره میکنه  و میگه : بیا ببین چه چیزهایی برات خریدم !

و ادامه میده : امروز  وقتی این ظرفا ی قشنگ و عتیقه را  در دست دستفروش دیدم

  یادم اومد  که  ما  از هر کدومشون  یکی داریم  !  هرچند گرون بود اما بازم خریدمشون  

    تا از هر کدوم  یه جفت داشته باشیم !

 عمو در حال گفتن جملات فوق ! یکی یکی ظرف هایی را از پاکت در میآره

که  زن عمو  صبح همانروز  به  دست فروش فروخته بود !!!!!!!!!!!!

 

 

پ ـ ن ـ  نمی خوام حال و روز  زن عمو را پس از شنیدن حرفا و دیدن ظرفا را توصیف کنم !

اما به این فکر می کنم ، بهتر اینه که همه ی  افراد یک خونه  چه  فروشنده باشن  و چه  خریدار !

اول بر  فروش یا خرید کالا ی مربوط به خونه  با هم به توافق  ! برسن و بعد  برن بازار !

اگرم اینجور نشد ! حد اقل برای اطلاع    !بقیه اهالی  خونه را در  جریان بذارن !

 

 


 

نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 1391/01/27 ساعت 10:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


چندی ست !

چندی ست  ! در  هوای  آلوده ! 

 نفس در گیر است با  قفس  و

 راه تازه شدن نمی یابد

چندی ست ! از هیاهوی  سکوت

  چشمانم  نمی خوابد

 چندی ست نگرانم ، 

 وای !  اگر باران نبارد !؟

 گل این همه سرخ

 و  برگ  این همه سبز را 

از کجا باید بیآرد !؟

 چندی ست ! به خیالم

 نفس سحر   آه  آلود ست

زآنرو  ابر آسمان به رنگ دود است

چندی ست ! نمی دانم  چرا  !

به گوش نمی رسد   آواز گنجشگ ها !

شاید دستی  پنجره رابسته است  

شاید هم ! غبار   !

 نای گنجشگ  خسته است

چندی ست !  به هوای تو  !

 گاهی چنان دلگیرم

که خیال می کنم  ،  اگر ! نبینمت   !

  و اگر ! نشنوم نامم  با صدای تو

 از غم میمیرم !

 

 


 

نوشته شده توسط شادی در شنبه 1391/01/26 ساعت 11:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نوشته ای از نویسنده ی بزرگ سیمین دانشور (برگرفته از سایت سیمرغ )


جدایی وتنهایی
متنی كه می خوانید یادداشت منتشر نشده ای از سیمین دانشور، نویسنده نامدار ایرانی است که در ۱۲ آبان سال ۱۳۷۷ نوشت.

تمایز میان شرق و غرب و در وضعیتی جزیی تر یعنی در آفرینش هنری در این است که در مشرق زمین مسئله ی جدایی مطرح است و در مغرب زمین مسئله ی تنهایی. در باور شرقی ها انسان از عالم لایتناهی جدا گردیده است یعنی از اصل خود دور مانده است و کوشش او در این جهان روزگار وصل خویش بازجستن است و بن مایه ی شناخت زیبایی و هنر در ادبیات سنتی والای ما تا حد زیادی بر این باور استوار است.
در غرب و به ویژه در دوران معاصر، اعتقاد غالب بر این است که انسان زاده همین کره ی خاکی است و آنگاه فن آوری و تسلط بر طبیعت و تولید و مصرف زیاد، به تنهایی هنرمند غربی انجامیده است.
به گفته ی پوپر" محصولات ذهن آدمی اعم از علوم و هنرها با مشاهده ی انسان آگاه صورت می گیرد. پس روح بشر مرکز درک ما از جهان است." می توان گفت این گونه ادراک گه گاه رگه ای از ماوراء الطبیعه را در بردارد و نه تنها در شرق که حتی در غرب هم چنین است.
رویاها را می توان تابعی از چنین برداشتی دانست. بدون رویا آدمی مرده ی متحرکی بیش نیست. خودم در شعرواره ای که از زبان «هستی» در جلد دوم جزیره ی سرگردانی سروده ام، عنوان شعرواره را «مرگ رویاها» گذاشته ام و بیت اول آن را از قدما نقل کرده ام که:
سمرقند همچو قند، بدین روزت کی اوفکند؟
که این بیت شامل همه سمرقندهای روزگار می شود.

و باز پوپر می گوید: هدف علوم رسیدن به یک توصیف عینی از جهان طبیعی است در زمان و فضا و مکان، و تصور جهان بدون بعد زمان غیرممکن است.
و من می افزایم به جز اینها، در هنرها هستی شناسی آدمی مطرح است و هستی آدمیان تابعی از عوامل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و مذهبی و تاریخی و جغرافیایی و غیره است.
این هستی در تغییر است و بدون تغییر تصور هستی بی معناست. علوم هم تغییر می کنند و تکامل می یابند. تا مدت ها کره زمین را مرکز منظومه ی شمسی می دانستند کوپرنیک بود که خورشید را مرکز منظومه شمسی شمرد و واقعیت هم چنین بود.
چون هستی انسان در تغییر است پس ادبیات هم در تغییر خواهد بود. در ادبیات همواره این مسئله مطرح بوده است که چه می خواهیم بگوییم و تا چه حد از عهده بیان آن برآمده ایم؟
یعنی در سرزمین خود چه بذری بیفشانیم، چگونه بپرورانیم و به آرایش و پیرایش بپردازیم و آنگاه چگونه درو کنیم؟ و «هرکس آن درود که کشت».

پس هر نویسنده و سراینده ای بایستی آن چنان بر محیط و مسایل حاکم بر آن اشراف داشته باشد تا بتواند با تلفیق ادراک خودآگاهی و ناخودآگاهش، یعنی ترکیب مناسب ذهن و عین و بهم پیوستگی واقعیت و تخیل و رویا کشت باروری عرضه بدارد.
اینک اندیشه و تفکر هم خود را بر ادبیات تحمیل کرده اند. شخصا با زیاده روی در کاربرد اندیشه در آفرینش هنری موافق نیستم. زیاده روی در این مقوله راه به علوم می گشایند.
در غرب که ما هم در حال حاضر چشم به آنها داریم، از دهه ی ۱۹۶۰ ببعد پس از مدرنیته، پست مدرنیسم مطرح گردید. میشل فوکو، امبرتو اکو، و رولان بارت از برجستگان چنین طرز تفکری بودند و ما هم تقلیدهایی نابجا یا بجا از پیروان آنها کردیم.
چکیده‌ی طرز تفکر آنها اهمیت فراوان دادن به زبان و ساختارگرایی بود تا جایی که امبرتو اکو از «جبر ساختاری» سخن گفت و دیگران از «مرگ نویسنده به نفع خواننده» حرفها زدند.
پس نویسنده غایب گردید و تنها ضمن نوشتن و کاربرد زبان حضور یافت نه به صورت نویسنده ای که پیش از نوشتن متن حضور و وجود داشته باشد.
این چنین نویسنده ای با زبانی که سخن می گوید کمابیش حضوری پنهانی دارد و خواننده ی نوشتار است که بایستی در ذهن خود تصویر و تصورات نویسنده را تکمیل یا دست کم حدس بزند.

این گونه زبان بازی با وجود تحسین برانگیز بودن خلق الساعه گیش، به گمانم در حال حاضر جا به ساختارگرایی مطلق پرداخته [داده] باشد.
اما ما نویسندگان جهان سوم، بایستی خودمان هستی خود را کشف کنیم و همان را مطرح نماییم و در خور وضعیت تازه، زبان شایسته را پیدا کنیم و ما برای مردم می نویسیم نه برای همقلمان خودمان که تازه آنها هم با همدیگر تفاهم کافی ندارند.
برای مردم بنویسیم اما از عوام پسندی احتراز کنیم. دست خواننده را بگیر و او را بالا ببر نه اینکه پا به پای او راه برو و یا او را به ته چاه بکشان.


 

نوشته شده توسط شادی در جمعه 1391/01/25 ساعت 5:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سد !

 نوشتند:

چهار روز پس از شکست سدی در بخش راین استان کرمان سوراخ شدن سد مدوارات با ظرفیت پنج هزار متر مکعب در شهرستان شهربابک سه میلیارد ریال خسارت به بار آورد. این سد سومین سدی است که در این هفته شکسته شد

پیش از این سد چنار منشاد در مهریز یزد، وسد خاتم الانبیاء در شهر راین استان کرمان شکسته شده بودند.این سدها معمولا توسط سپاه پاسداران و به صورت شتابزده ساخته می شوند. سیزدهم فروردین ماه بعد اعلام شد دریچه تحتانی سد خاتم النبیاء راین شکسته و از خسارت ۱۷ میلیارد ریالی آن خبر داده شد.همچنین پایان هفته گذشته و در نیمه های شب چهارشنبه، سدی سنگی - سیمانی که تنها سه سال از آبگیری آن می گذرد، در بخش مدوارات شهربابک آسیب دیده و باعث تخلیه حجم بسیار زیادی از ذخیره آب آن شده است. سوراخ شدن این سد خسارت جانی به دنبال نداشته است اما با تخریب یک قنات که در آن محل بوده، کل تاسیسات آبیاری تحت فشار موجود در آن مسیر را از بین برده و سرانجام چهار سدی را که در طول مسیر این رودخانه بوده را، از گل و لای و رسوبات پر و علنا از حوزه کارکردی خود خارج کرده است

پ - ن - زمانی سهراب نوشت  : آب را گل نکنید !

اگر حالا بود می نوشت  ! و راه رودها را سد نکنید !


 

نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 1391/01/23 ساعت 9:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بار هزینه ها !

نوشتند :

 "بار هزینه های درمانی در سال نود و یک  کمر مردم را خواهد شکست  !"

فکر کردم : سال ها از هزینه های درمان غم خوردیم

اما بارشان با نالیدن  کشیدیم و به تحمل بردیم،

از گرانباری ! بارها   افتادیم و نالیدیم  ، باز بر خاستیم  و به خود بالیدیم!

 دلخوش به آنچه خدا خواست کردیم !

خمیدیم اما برریشه ماندیم و باز قد راست کردیم   !

اما  ! وای ما اگر کمر شکن باشد این  بار !

نمی خواهم بدانم ! خدا نیارد اون  روز و روزگار

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 1391/01/22 ساعت 2:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بر مسیحیان و کلیمیان ! عید پاک مبارک باد

شمایلی از سده ۱۶ مربوط به مذهب ارتودکس روسی که در آن رستاخیز عیسی مسیح ترسیم شده‌است.
 

عید پاک یا عید قیام، یکی از روزهای تعطیل در سال مسیحی است که یکشنبه‌ای در ماه مارس یا آوریل است. مسیحیان بر این باورند که در این روز عیسی مسیح پس از اینکه به صلیب کشیده شده بود دوباره زنده شده و برخاست (رستاخیز). به عید پاک، در انگلیسی Easter (ایستر) گفته می‌شود.

عید پاک در پایان هفتهٔ مقدسی است که عیسی وارد اورشلیم می‌شود و توسط سربازان رومی دستگیر و پس از تحمل مصائب و سختی‌ها بر فراز تپه جلجتا در اورشلیم مصلوب می‌شود. زمان این عید، برخلاف سایر اعیاد و مراسم، ثابت نیست و هر سال میان ۲۲ مارس تا ۲۵ آوریل تغییر می‌کند.

این عید بهاری، کمابیش مترادف نوروز ایرانیان است در اقوام و اقلیم‌های مختلف، نام‌های گوناگون دارد.

این جشن، به نام عید فصح یا عید فطیر بزرگترین عید کلیمیان بود که آن را به میمنت خروج قوم اسرائیل از مصر، جشن می‌گرفتند

یهودیان آن را به نام فصاح/فسح یا فشاخ (با کسر اول) می‌شناختند که به معنای "عبور" است. واژه‌های فساخ و پساک و سرانجام "پاک" از همین واژه مشتق شده است. این عید را در زبان‌های دیگر اروپایی ایستر یا اوسترن می‌خوانند و برای آن دلایلی آورده‌اند که بر آن توافق نیست.

ابوریحان بیرونی، دانشمند ایرانی، در "آثار الباقیه" شأن نزول و اهمیت این عید را نزد یهود و نصارا به تفصیل توضیح داده است.

به قول بیرونی پیروان آیین یهود نخستین روز از هفت روزی که آن را "فطیرخوران" خوانند را فسحا نامیده‌اند؛ و آن روزی است که بنی‌اسرائیل از مصر بیرون آمدند، به ارض کنعان رفتند و به سرزمین آباد فلسطین رسیدند.

بنی اسرائیل که از دوران زجر و اسارت در مصر به جان آمده بودند، با رسیدن به سرزمین موعود، آزادی خود را جشن گرفتند و شادی کردند.

این عید در آیین یهود از شامگاه روز چهاردهم نیسان شروع می‌شود و تا یک هفته ادامه دارد.

(برگرفته از ویکی پدیا )

 


 

نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 1391/01/21 ساعت 11:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


با اجازه ی شاعر

با اجازه ی  دوست محترم و شاعر توانا  جناب آقای حسن مدیر  وبلاگ دست ها و اندیشه ها !

 

چیست اندر پرده ی پنهان ِِ شب ؟

چیست این خاموشِ ِ چشم آزار ؟

نگاهی زیرک و آوای ِ دیگرگون

که پندارش چو گرداب و

سکوتش همچو مردابی

و شاید

ترس ِِ پیچیده میان ِِ زندگانی

یا نیشخند ِ این جهانم هیچ !

در گذاری بی گذر

راهم چراغی نیست !؟

چیست اندر پرده ی پنهان ِِ شب ، جاری ؟

او چه می گوید ؟

همان خاموشی ِ ِ پایان !؟

سیاهی ، نرم و لغزنده ، گریبان گیر

به خوابت می برد یا می خلد در جان !

سر ِ ِ آخر

دیار ِِ خفته و نا گفته آغوش ِِ خیالم شد

من ِ سر گشته ی بیدار

وبالم شد ...

گفتگویی

واژه هایش درهم و موذی

رنگ ، پشت ِِ رنگ

در هوای ِِ کهنه ی حاضر

و ما

مبهوت ِِ این بازی

چیست اندر پرده ی پنهان ِِ شب ؟

مرا خاموش می داری و من در سینه بی تابم

من از پیچ و خم ِ این ره که پیدا نیست ، بیزارم !

چه رنگی در دو رنگ روز ؟

ازین تردید

سحر نقشی نمی گیرد

کناری را

نقاب از چهره می افتد

برق ِ تیغش تیز ، تلخ می خندد

چه بد خوی اند ، پلیدی های گرداگرد ...

بادبانم سینه اش زخمیّ ِ این ایام

می لرزد

کشتزارم خشک ، طرفی هم نمی بندد

خانه ام تاریک ، کورسوی اش نیست

باغ را باران ِ بی اندازه ی وحشی

سرمای ِ سختی

زندگانی چیست ؟

بر تنش افتاده آدم نام

کوس ِ رسوایی

میان ِ آنچه می اندیشد و آنچ از لبش ریزد

هیهات !

از کردارش !

چیست اندر پرده ی پنهان ِِ شب ؟

*

در اندوه ِِ شب ِِ گستاخ

صدای ِ خسته ی پنهان

نگاهی بُهت

زیر لب آرام ...

در گذاری بی گذر، راهم چراغی نیست !

 

پ - ن - تنها می توانم بگویم درود بر دست و  قلم توانای شما   ، که شعرتان

 حرف های نانوشته و نا گفته یبسیاری از دل هاست که حرفی دارند ،

 اما نه قلم یاریشان می دهد نه زبان !

و تنها گاهی   صدای  پچ پچه ای خاموش و   کلماتی  نامفهوم  می پیچد در

بی خوابی شب ها شان !

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط شادی در شنبه 1391/01/19 ساعت 10:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دره ی خاموش ( سهراب سهری )

سكوت، بند گسسته است.

كنار دره، درخت شكوه پیكر بیدی.

در آسمان شفق رنگ

عبور ابر سپیدی.

 

نسیم در رگ هر برگ می‌دود خاموش.

نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین

كشیده از پس یك سنگ سوسماری سر.

ز خوف دره ی خاموش.

نهفته جنبش پیكر.

به راه می‌نگرد سرد، خشك، تلخ، غمین.

 

چو مار روی تن كوه می‌خزد راهی،

به راه‌، رهگذری.

خیال دره و تنهایی

دوانده در رگ او ترس.

كشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه ی وهم:

ز هر شكاف تن كوه

خزیده بیرون ماری.

به خشم از پس هر سنگ

كشیده خنجر خاری.

 

غروب پر زده از كوه .

به چشم گم شده تصویر راه و رهگذار.

غمی بزرگ پر از وهم

به صخره سار نشسته است.

درون دره ی تاریك

سكوت، بند گسسته است.


 

نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 1391/01/17 ساعت 11:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گفتگوی ! بی گو !

 پیرنبود  اما درهم سکشته و پیر می نمود باهم در صف تاکسی بودیم ،

به من نگاه می کرد ولی انگار با خودش حرف می زد ! بدون مقدمه گفت :

 اگه  می دونستم تا اینجا نمی آمدم  فکر می کردم اینجا  قیمت ها 

ارزون تره ! اما فرقی که نداشت که  هیچ! پول ماشینم بهش  اضافه شد !

 ضمن گفتن رو به من برگشت  کیسه ی خرید را باز کرد و ادامه داد : 

تو را خدا نگاه کن !برای این دوسه قلم خرد و ریز چقدر داده باشم خوبه !

 داخل کیسه را نگاه کردم یک بسته پودر رختشویی و دوسه تا قالب صابون و ...

 داشتم حساب می کردم ! که کیسه ی خرید رابست 

گویی  توان ایستادن نداشت  ! نشست

 و  با ناراحتی به حرف هاش  ادامه داد : یه  زمانی به مثل می گفتن :

چند روز بخور نون و تره !  عمری بخور گوشت بره !

حالا بره که هیچی  نون و تره هم کلی پول میخواد و  گیرمون نمی آد

اون روزا  وقتی می خواستن کسی را به خانه دعوت کنن 

 با شکشته نفسی می گفتن : تو خونه یه لقمه نون و پنیر پیدا میشه !

اون وقتا   همه چی  می خوردیم  !از  گوشت و مرغ  گرفته تا نون و پنیر

و سبزی ! همه چی بود که می خوردیم!  میگن از خوردن گوشت و مرغ

 و روغن و هزار چیز دیگه  زیادش خوب نیست  ما  خوردیم ! سالم ماندیم

 و نمردیم   ! اما حالا !

آهی بلند می کشد رو به آسمان می کند و با تکان دادن دست از

 مخاطبی که پیدا نیست می پرسد :

 ما که از هزار مصیبت  و بلای زمینی ! و آسمانی !جان به در بردیم  تو بگو !

 بی انصافی نیست  که حالا  بخاطر این گرانی کمر شکن   

بچه هامون  از گرسنگی  و  ما از شرم و غصه  خواری ! بمیریم !؟

 در پی یافتن کلامی برای آرام کردن او می گشتم  ! 

 انگار منتظر جواب نبود  بدون خدا حافظی  سوار شد و رفت !

 

 


 

نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 1391/01/16 ساعت 3:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دروغ !( به مناسبت اول آوریل )

شنیدیم : در یکی از کشورها ! سی نفر آقا جمع میشن  و کاروانی تشکیل میدن  و

 ضمن خدا حافظی با خانواده هاشان به مقصد زیارت ...  عزم سفر می کنن

اما همسران این آقایان که مشکوک شده بودند یکدیگر را خبر می کنن!

که چه نشستین  ! آقایان به جای زیارت  ... به تایلند سفر کردن !

وقتی همه ی همسران اونا  از  دروغ و مقصد سفر شان   خبر دار شدن

  از خواب  غفلت  بیدار شدن و دست جمعی به دادگاه رفتن و تقاضای طلاق کردن !  

 

پ - ن - همیشه دروغ خیر و برکت و پول و مقام به همراه نمی آره !

گاهی هم این چنین رسوایی ها به همراه داره !  


 

نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 1391/01/14 ساعت 8:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آنروزها !

دوستی نوشت : ( سر  آدرس  " آنروزها " یک نقطه زیاد ی ست  پاکش کن

تا کامپیوتر آدرس را درست بخواند   .)

وقتی دیدم  روی  صفحه مونیتور  نقطه  ای ! سبب گمراهی کامپیوتر می شود  !

از دل تعجب کردم که با هزار نفطه ی زیاد و کم ، هرگز ! از راه به در نمی شود  !

با اینکه هزاران روز از آنروزها گذشته ، با آنکه هزار بار در پیچ و خم را ه

هزار بار خم گشته ، هزار بار شکسته ! اما هنوز می تواند ،

حرف های ناگفته را بشنود  و خط های نا نوشته و نوشته های بی نقطه را

 خط به خط  بخواند و به اشارتی خود را  به نشانی برساند !

گذر سال و ماه و  پاک کردن خط های راهنما ! که  می بردش به  گذشته ها  

در او اثر ندارد  !

 امتحانش کرده ام  نشانی غلط دادن به او هم ثمر ندارد

به هر بهانه و در هر حال پر می کشد  تا درخت چهار فصل  آنروزها !

به روزهایی که  زمستان  هم به زیبایی بهار  بود  ،

چون با تو  بود و  ذر روزهای  خوش  ! دیار بود

 

 

 


 

نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 1391/01/14 ساعت 8:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت