از كودكي شنيدم براي رسيدن به آرزوها
بايدنگاهت به پيش رو باشه كه آرزوها در افق روشن آينده قرار دارد
دريغ كه من گذشتم و آروزها در گذشته
جاماند
ايكاش ! يا دو چشم پشت سر داشتم
و يا آينده اي روشن تراز گذشته داشتم

 خود اوست

كار دوست

كه عاشق بود و ميخواست  

قصه گوي عشق شود

سوژه نداشت

فكری كردو

تكه اي گل برداشت

ساخت سر و دو چشم و لب

ساخت تن و÷ا و دست

و جان  در او دميد

عروسكي زيبا آفريد

  جانداري بي آرزو  و تاب و تب

انديشيد :

بي تب و تاب چه سود ؟

  چاره نمود  

  از تكه گلي

  در سينه اش ساخت  

خونين دلی

درخت سيب شكوفه داد

  در بهشت  غريو شادي برخاست

باغ بهشت باگل سرخ  سر و تن آراست

عشق آمد پديد

 شیطان به گریه افتاد و  

 خدا   خنديد

 

روز عشق بر عاشقان مبارك

هر چه بود
در گذر روزگار
پژمرد و فرسود
غير دل
كه با عشق تو هنوز
هر بامداد
سرخوش و شاد
چون گل مي شكوفد و
مي رقصد در باد