شرح تصویر به تصور من !
به یقین خالی نیست خانه !
گرچه برگ های خشک و پژمرده
زندانی چهار دیوارند
سقف بی روزن سخت
راه نگاهشان بسته و
به تماشای آسمان راه ندارند
اما من !
خالی نمی بینم این خانه
گوش کن !
صدای نفس می آید انگار!
هنوز !در این ویرانه
ببین !
آن سرخ افتاده به خاک
که هزار دانه ی عشق دارد
در دل پاک
چشم به راه است !
از یک هزار بروید
غبار چشم پنجره را
زلال شادی بشوید
به انتظار است
درخت پیر آغوش باز کند
بپوشاند تن دیوارها از سبز برگ
سرآید شب هراس
پایان پذیرد بیم مرگ
پرنده باز آید به آشیانه
دوباره با دم خوش بهار
نفس تازه کند خانه
و من در انتظارم !
تا دانه ی یک دانه ای
که سال ها
که برمخمل سرخ دل
خواباندمش به ناز
به تماشا ی صبح دیدار تو !
بشکفد باز




