شرح تصویر به تصور من  !


آی عشق آی عشق - 3
 به یقین  خالی نیست خانه !
گرچه برگ های خشک و پژمرده
 زندانی چهار دیوارند
سقف بی روزن سخت
 راه نگاهشان بسته و
به  تماشای آسمان راه ندارند
اما  من !
خالی نمی بینم این خانه
گوش کن !
صدای نفس  می آید انگار!
 هنوز !در  این ویرانه 
ببین !
  آن سرخ   افتاده
به خاک
که هزار دانه ی عشق دارد
 در دل پاک
چشم به راه است  !
 از یک  هزار بروید
 غبار  چشم پنجره را
 زلال شادی   بشوید
به انتظار است
درخت پیر آغوش باز کند
 بپوشاند  تن دیوارها از سبز برگ
 سرآید شب  هراس 
پایان پذیرد بیم مرگ
پرنده باز آید  به آشیانه
دوباره با  دم  خوش  بهار
نفس تازه کند خانه 
و من در انتظارم  !
تا دانه ی یک دانه ای
که سال ها   
که برمخمل سرخ  دل
خواباندمش  به ناز
به تماشا ی صبح دیدار  تو !
بشکفد باز
 









بیابان را سراسر مه گرفته .. ( احمد شاملو )

بیابان را سراسر مه گرفته است

چراغ قریه پنهان است

موجی گرم در خون بیابان است

بیابان خسته لب بسته نفس بشکسته

در هذیان گرم مه

عرق می ریزدش آهسته از هر بند

- بیابان را سراسر مه گرفته ( می گوید به خود عابر )


سگان قریه خاموشند

در شولای مه پنهان به خانه می رسم

گل کو ؟

نمی داند . مرا ناگاه در درگاه می بیند

به چشمش قطره اشکی

بر لبش لبخند

خواهد گفت :

بیابان را سراسر مه گرفته

با خود فکر می کردم

که مه گر همچنان تا صبح می پاییید

مردان جسور ازخفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند

بیابان را سراسر مه گرفته است

چراغ قریه پنهان است

موجی گرم در خون بیابان است


پشیمانم !

 ای سیاه ترین شب

تو را چه بنامم!

 ساز بد آهنگ

  یا  تصور وهم

از تصویری بد رنگ

 

از تو چه ها دیدم !

 چرخاندی و چرخیدم

گرداندی و گردیدم

در آن چرخش و گردش

 آمدی ،اما ...


  ندیدم

 از کدام سو !

  آمدی به فریب آرزو 

 راه نگاه سبز نمودی

رنگی که  هرگز ندیدی 

رنگی که هر گز نبودی


 آمدی !

لبریز کردی جامم

از شراب باور

  مستانه نوشیدم

تا قطره ی  آخر 

  شرنگ را شهد نمودی

 زآنرو پس از هزار سال  ،

 هنوز ، تلخ کامم 


 کنون  فاصله ی ما

 دیوار ی ست تنها !

دیواری  به بلندای  هزار ... سال

 گذار  از او !؟

محال است ،  محال


 از باور ها پشیمانم

 به یقین می دانم

دست تو گرفتن

 کار دل نبود

گناه عقل بود

که  عاقل نبود

آرزو های ساده !

دیریست !  

 دارم  آرزوی آن 

که در هوایی تازه

 نفس  تازه  کند  زمان 

آرزو دارم

دل خورشید نگیرد از  غبار ! 

شادابی بدود در رگ روزگار

  وهم بگریزد !

سر آید انتظار

و  از نای کوچه ها

نوای شادی برخیزد

پنجره ها باز شود 

روز از نو ! که  نه  !

روز و روزگار نو

شادمانه  آغاز شود

شاید ببینمت

زیر  آن  درخت پیر

شاید ! آرام بگیرد

دلی که  هنوز نمی داند

فرق_ میان  زود و دیر !

مردان حادثه   دریا نوردها  ( حمید مصدق )

دریانوردهامان کو ؟

  دریانوردها

 مردان حادثه  آن خوابگرها

  در خواب خفته اند


این نهنگ های عظیم

این نهنگ ها

 آخر چه کرد بایست

  مردان حادثه

دریانوردها

در خواب خفته اند


در آب های خواب

یا خواب های آب

با موج های مد

با موج های قد کشیده به دریای التهاب

هنگام خواب نیست !


 دریانوردهامان

  در خواب خفته اند

 در خواب آب های گران

  آب خواب ها

از سوی هرکرانه به پرواز در فراز

شط شهاب ها

 و بر فراز کشتی گم کرده راه خویش

  خیل عقاب ها

 دریانوردهامان

  مغروق خوابها


باری کدام مد

  هنگامه ی  نبرد

از خواب های سنگین

  دریانوردهامان را

بیرون می آورد ؟

ای آزادی آیا با زنجیر می آیی ؟ /هوشنگ ابتهاج

ای شادی
آزادی
ای شادی آزادی
روزی که تو بازایی
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟
غم هامان سنگین است
دل هایمان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم
وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
وقتی که در آن کوچه تاریکی
شب از پی شب می رفت
و هول سکوتش را
بر پنجره فروبسته فرو می ریخت
ما بانگ تو را با فوران خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم
وقتی که فریب دیو
در رخت سلیمانی
انگشتر را یکجا با انگشتان می برد
ما رمز تو را چون اسم اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح
از اینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
می گفتیم
از روشنی از خوبی
از دانایی از عشق
از ایمان از امید
می گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در اینه می رقصید
در خلوت دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده دیدار تو می آورد
در مدرسه در بازار
درمسجد در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام تو را زمزمه می کردیم
آزادی آزادی آزادی
آن شبها آن شب ها آن شب ها
آن شبهای ظلمت وحشت زا
آن شبهای کابوس
آن شبهای بیداد
آن شبهای ایمان
آن شبهای فریاد
آن شبهای طاقت و بیداری
در کوچه تو را جستیم
بر بام تو را خواندیم
آزادی آزادی آزادی
می گفتم
روزی که تو بازایی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت
وین بیرق خونین را
بر بام بلندتو
خواهم افراشت
می گفتم
روزی که تو بازایی
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای توخواهم ریخت
وین حلقه بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت
ای آزادی بنگر آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه گل خون است
گل خون است
ای آزادی
از ره خون می ایی اما
می ایی و من در دل می لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی ایا با زنجیر
می آیی ؟

تو که رفتی !

  تو  که رفتی!

 زمین لرزید

 انگار !

 فروریخت آوار

پشت دیوار غبار

نگاه  ایستاد

پشت در بسته ماند  هوار

تو که رفتی !

صدا در نای شکست

دل لرزید و  فرو ریخت 

اشک با خون به هم آمیخت

جان  آمد تا لب  ،لب

تن از پا  افتاد و  نشست

نیستی تا ببینی

 هنوز !چشمانم

مثل  دیوانه ها 

پی تو می گردد

شب و روز

 در میان  ویرانه ها !


فریادی ... ( احمد شاملو )

مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست

که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم


با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن

در هر جای این زمین

یا هر کجای این آسمان .


فریادی که نیمه شبی

از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد

و به آسمان ناپیدا گریخت ...


ای تمامی دروازه های جهان !

مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش

مددی کنید !

زاه نگاه آرزو

گفت چه خبر !؟

گفتم  :همه چیز آرام

همه خوب

نگاه کن !

  سرخی  چشم آسمان

باز تاب ی ست   از دل  غروب !

 خدا را شکر !دل ها همه گرم 

تن ها آسوده 

بستر زندگی

همه  هموار ، همه  نرم

نوای خوش آکنده  فضای شهر

 کس نمی داند  چه بوده و چیست !

خشونت و قهر !

سفره ها همه  رنگین

  رنگین تر از رنگین  کمان

غذا  سرشار سلامت

بهتر از مائده ی آسمان

هوا سر شار

از دم خوش و  نفس

برای او دل من  تنگ نیست 

 پرنده فراموش کرده  قفس

هیچ اسیری  گرفتار

 دیوار سنگ نیست


از چشمه  رلال می جوشد

گوش کن !  چگونه

  بازمزمه زمزمه وسرود

می رود رود

بشنو !  دریا به پیشواز

چه خوش می خروشد


 ببین قطر ه ی ا شوق ...

  حیرت می چرخد،

  نگاهش  می گردد

 تا دور می رود  و

دوباره بر می گردد

تلخ می گریم

 تلخ می خندد

 ...  فرو می افتد  پرده های خیس

و راه  نگاه او

  و آرزو ی من  می بندد.

تا آوای بیداری


گر تو آزاد نباشي

نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است

گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است

تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است

هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است

تا كه نادان به جهان حكمروايي دارد

همه جا در نظر مردم دانا قفس است.

 فريدون مشيري

که عشق آسان نمود اول  

  دلگرم یک اشاره

دلخوش  یک نگاه

ذر بهار حوانی

بی توشه ی راه

عاشقانه به دل کوه زدیم

مقصد !

 آخرین خم !

گذر آسان  می نمود

 و خطر کم

اما  ندانستیم

چه بود ، مقصود !

 یاد آر !

چه بهاری بود

آن بهار

 شتابان گذر  می کردیم

 می گذشتیم از هزار پیچ

از  هزار خم

هزار خطر  می کردیم 

و نمی دیدیم هیچ !

نفس هامان  برید

پشت هامان  خمید

  ندیدیم جز کوتاه  روز

  اما !خاموش می رویم هنوز


 یاد  آر!

آن بهار

و بگو  !

تو  دانستی  مقصود چه بود  !؟

 شتاب رسیدنمان

تا خمیدن پشت

به  پشت خم دویدنمان 

 برای  که بود !؟

از زنج الاغ !

روی صفحه می خوانم : شکنجه گر الاغ دستگیر شد

به گزارش فرهنگ به نقل از جام جم :مي تي وي، ووجيسلاو ساوويچ، مرد 68 ساله ساكن روستاي مارزا در مونته نگرو يك الاغ را به پشت كاميون خود بسته و حيوان را در حين حركت به دنبال كاميونش مي كشيد.
 
به لطف يك دوربين امنيتي كه از اين صحنه فيلم برداري كرده بود پليس موفق به يافتن پلاك كاميون و دستگيري ساوويچ شد.
 


پ - ن - باخواندن این خبر  و دیدن  این عکس دل آزار چند سوال به ذهنم می رسه

  و دو احساس متفاوت  متضاد در دلم  به وجود می آد !

مثل همیشه از سوالات بی جواب  ذهنم  می گذرم !

اما اخساسات! اول دلم می سوزه  و وقتی رنج حیوان زبان بسته را

در عکس می بینم گریه ام میگیره ، حیوانی که آفریده شدنش به این

صورت دست خودش نبود  !

و اما همانجور که با چشم تر به عکس خیره شدم  احساس موذیانه ی

دیگه ای از سر لجبازی در دلم قد علم می کنه و  و در گوشم میگه :حقشه ! 

آفریده شدنش به این صورت دست خودش نبود ! اما انتخاب  رفتار و طرز برخوردش

با آدما که دست خودش بود !  از اول  تقصیر خودش بود که سرشو انداخت پایین

و به دور و بر هیچ نگا نکرد و هرچه بار روی دوشش گذاشتن برد و هیچ نگفت !

  عادت کرد و عادت داد  همیشه بار ببره و چوب بخوره   حتی عادت کرده که

وقتی از خستگی عصبانی میشه   چوب بیشتری بخوره ! 

 تنها هستم و نمی دونم  به کی میگم  :معلومه  کارش به اینجا میرسه !

  با دلگیری  روزنامه را می بندم.  از رنج الاغ رنجیده دلم  اما ...



به بهانه ی سالروز شاعر بزرگ  مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث

“قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّاري ، باري،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ...”


بی چراغ و بی نشان !

 می هراسم

وقتی آبی آب

  ازلب  تشنه می پرد

وقتی وهم سکوت

  به خوابم می برد

وقتی سبزسیاه می پوشد

وقتی زمین سرخ می نوشد

می هراسم

از این غربت سیاه

  بی چراغ و بی نشان

 پی تو می گردم

شاید !

چشمان تو بنمایدم راه