گفت چه خبر !؟

گفتم  :همه چیز آرام

همه خوب

نگاه کن !

  سرخی  چشم آسمان

باز تاب ی ست   از دل  غروب !

 خدا را شکر !دل ها همه گرم 

تن ها آسوده 

بستر زندگی

همه  هموار ، همه  نرم

نوای خوش آکنده  فضای شهر

 کس نمی داند  چه بوده و چیست !

خشونت و قهر !

سفره ها همه  رنگین

  رنگین تر از رنگین  کمان

غذا  سرشار سلامت

بهتر از مائده ی آسمان

هوا سر شار

از دم خوش و  نفس

برای او دل من  تنگ نیست 

 پرنده فراموش کرده  قفس

هیچ اسیری  گرفتار

 دیوار سنگ نیست


از چشمه  رلال می جوشد

گوش کن !  چگونه

  بازمزمه زمزمه وسرود

می رود رود

بشنو !  دریا به پیشواز

چه خوش می خروشد


 ببین قطر ه ی ا شوق ...

  حیرت می چرخد،

  نگاهش  می گردد

 تا دور می رود  و

دوباره بر می گردد

تلخ می گریم

 تلخ می خندد

 ...  فرو می افتد  پرده های خیس

و راه  نگاه او

  و آرزو ی من  می بندد.