یادته !

فکر می کنم  چقدر  از راه رفتن لذت می برم  رفتن و رفتن !

 مهم نیست کجا !در خنکای یک  هوای خوب  فقط راه برم  ،

 فرقی نداره   خیابان باشه  یا بیابان 

 فکر می کنم نمی تونم یک جا بمانم  مقصد هر چند هم که زیبا  باشه  ،

اما می تونم   تمام مسیر ها را پیاده برم    حتی  اگه  اون سر دنیا  باشه

  فکر می کنم همیشه  عاشق مسیرم نه مقصد  و  همیشه در مسیری

 در  رفت و آمد چه  به بهانه ی خرید مسیر بین  بقالی محل  و خانه

چه   فاصله ی کاناپه اتاق و  آشز  خانه  ! میرم  تا  رفته باشم  

  فکر که  می کنم  می بینم  به راه رفتن  اونقدر   وابسته ام 

که  اغلب  اوقات موقعی که دارم راه میرم   متوجه نمی شم که خسته ام

همین جور  که  دارم  به این خوشبختی  فکر می کنم  ، 

   نوشته ی  تبلیغاتی پشت تی شرت رهگذری  نگاهم را جلب می کنه

 می خونمش :   چرا  برای خرید  تا بقالی می روید

 ما   فروشگاه را  آنلاین  به  خانه ی شما می آوریم  !

 سر را به سوی آسمان  بلند می کنم و میگم خدا یا  هر عشقی را تا حالا

گرفتی  هیچی نگفتم ! لطفا  این  یکی  را از ما  نگیر ! الهی  نذار 

راه رفتن هم در ردیف خاطره های خوش در قرار بگیره  ، خدایا ! نیار

او ن روز را !  که وقتی دور هم می شینیم 

 و قتی  عابرین پیاده ی  فیلم ها  را می بینیم  ،

 آه بکشیم و  با حسرت  بگیم  یادته !   اون روزا !

 خودمون  می رفتیم بقالی ماست می خریدیم !

  یادته ! اون روزا چقدر راه می رفتیم ما  

 

 

 

 

بازان  نمی تواند ( سیاوش  کسرایی )

 

نه نه نمي تواني باران!
كز جاي بر كني
يا بر تن زمين
با تار و پود سست
پيراهني ز پوشش رويينه بر تني!

با دانه دانه هاي پراكنده
با ريزشي سبك
با خاكه بارشي ، كه نه پي گير
نه نه نمي تواني ، باران!
هرگز نمي توان.

بارن! تو را سزد
كاندر گذار عشق دو عاشق
در راه برگ پوش
حرف بگفته باشي و نجواي همدلي !

باران! تو را سزد
كز من ملال دوري يك دوست كم كني!
مي آيدت همين ، كه بشويي
گرماي خون
از تيغ چاقويي كه بريده است
ناي نحيف مرغك خوشخوان - كنار سنگ!
يا بر كني به بام
آشفته كاكلي ز علف هاي هرزه روي.


اما نمي تواني زير و زبر كني
نه نه نمي تواني زين بيشتر كني!
اين سنگ و صخره هاي سقط را
سيلي درشت بايد و انبوه
سيلي مهيب ، خاسته از كوه...

لطف خدا ! به بهانه ی  روز غذا  

گفته اند  که  آدما را از چهره شان میتوان شناخت

 شاید  افکار  بعضی آدما در شکل گرفتن  خطوط  صورت

موثر و خطوط نشانگر حالات درونی باشد

 اما حرف من در این مورد نیست  که آیا    از چهره  ی آدما میتوان

 به حالات و نیات آدم ها پی برد  یا که این نیست

 حرف من در  مورد لطف و موهبت خدا  در مورد بعضی آدم هاست

و یکی از آن هایی  که خدا در مورد او سنگ تمام گذاشته

جرج کلونی  هنر مند مشهور است   و مورد علاقه ی من است

که  با همه شهرت و زیبایی صورت ،

  قسمتی از وقتش را  در خدمت  گرسنگان و غذا رساندن به آنان

قرار داده است

 

 

 و خوش سیماست  که با همه شهرت و محبوبیت  بخشی از

ز درآند و وقتش را به خدمت و غذار رساندن  به گرسنگان 

 احتصاص داده است

گرسنگان  است

 

 

  

گاهی !

هرگاه  که غمگین چون غروب پاییزم  

هرگاه که از اندوه دلتنگ و  لبریزم  

بند از پای دل باز می کنم  

 همپرواز خیال  می شوم

به اوج قله ها ی  دور پرواز می کنم  

می روم  به روزهای زمستانی و  سرد  

زمانی که به سرمای دی  حواسم نبود 

روزهایی که با گرمی نفس تو

   از  هوای  یخ بسته   هراسم نبود 

 

 یاد  می آری !  با اعجاز عشق

   ضخره ها راچگونه یک نفس می دویدم  

   دنیایم  همه آینه ی چشم تو بود  !

و همه زیبایی ها رادر  آن  می دیدم !

می روم تا آن زمان

که با  همه ی دل ، با تمامی جان

  به نگاهی با عشق تو گره خوردم

 یاد  داری ! با دیدن عشق

چگونه رنگ باختم ، چگونه لرزیدم!

 چگونه   پریشانی هایم را

به سادگی گیسو به دست باد سپردم

 

 گاهی که غمگین  چون غروب پاییزم 

گاهی   که  از  اندوه تو  دلتنگ و  لبریزم 

  پرواز می کنم  به آن دم  

که باران  آهسته و  نم نم

 از گونه های  تبدار و داغم

گل  بوسه می ربود

 غم می گریخت از دل

که  سرشار عشق و

 دستانم در دست تو بود   

کاش بدانی  

 باهمه دل و تمامی  جانم

هنوز همانم

کاش  ! بتوانم  که بدانم ،

هنوز همانی   ! 

غربت !

 دلم تنگ است برای نگاه های آشنا برای چشم هایی که حتی وقتی خیره نگاهت می کنند

 اجساس غربت  را در آن نمی بینی دلم تنگ است  ،

 دلم تنگ شده  برای   چشم هایی که وقتی نگاهت می کنند می پنداری 

تمام  ناخوش آیندی های زندگی را  از چشم تو می بینند

دلتنگ آشناهای ناشناسی هستم  که برای  دیدن تو  نیاز به آشنایی ندارند  

 بی خیال  از تو گذر نمی کنند  از سر کنجاوی هم که شده  بانیم نگاهی

تو را برانداز می کنند  و وقتی به رویشان لبخند می زنی رو برمی گردانند

 

دلتنگ  همسایه هایی هستم  که  غیر سلامی و گاه کوتاه کلامی 

 هیچ رابطه ای با تو  ندارند 

 اما  از  زندگی تو و  تمام دوستان و فامیل  و گذشته ی تو آگاهند

چون گاهی ازسر کنجاوی رفت آمد تو را زیر نطر  دارند !

و چه زیباست که اغلب این  آدما در لحظات بحرانی  و وقت  نیاز  به داد هم می رسند  

 و   اگر هم باور نداشته باشند  که  با دیدن نابینا و چاه خاموشی گناه است 

 این  خصوصیت را دارند که  گاهی    بدون خواستن  و خواهش  هم راهنمایی می کنند

این مقدمه  عریض و طویل برای شرح ا این اتفاق بود

 

حالم خوب نبود  قرار دکتر داشتم  انتظار تاکسی طول کشید  به ناچار اتوبوس

 که رسید سوار شدم 

با بی حالی  کارت  تردد را از جیب کیفم  در آوردم و بی آنکه نگاهش کنم 

روی ماشین پانج گذاشتم  تعجب کردم مبلغ  کارت را نشان نداد  تکرارکردم 

باز هم نشد  خانم فلیپنی را که منتظر بود لبخندی زد کارتش را  پانچ کرد و

 و بدون هیچ حرفی روی یکی از صندلی های خالی ردیف اول نشست  

 فکر کردم  ماشین درست بوده چون حالم خوب نیست متوجه نشده ام

کنار ش  نشستم

 وقتیی مامور کنترل رسید  و کارت مرا دید خانم فلیپینی  با لبخند تا یید کرد 

دیده و فهمیده که من به اشتباه کارت بیمه را به جای کارت تردد بکار می برم

گله ای نبود  !  غریبگی ما  در دخالت  نکردن  درکار یکدیگر  و   معذوریت مامور

  سبب شد   تا برای  این اشتباه  ا صد برابر  کرایه جریمه بپردازم   ! 

 

 

نگاه سرد  آینه

 از  هراس تصویر آینه هراسانم   

   می اندیشم  ، کی بود و کجا

   با تو   گم کردم خود را

بادم نیست نمی دانم

دست دراز می کنم   

 تا عمق تصویر راه باز می کنم

می روم نا ته  کوچه یاد 

چشم های منتظر   تو  که  به یادم می آد 

پیدا می شوم  

 سردی  حس  سر انگشتانم

می لرزاند تنم

از نگاه سرد    رو می گردانم 

 تو نیستی هنوز

  تنها می شوم

   

 

  

   

 

 

 

 

 

از پشت این دیوار  ( محمد رصا شفیعی کد کنی )

 

بگذار بال خسته ی مرغان

بر عرشه ی کشتی فرود آید

در برگ زیتونی

که با منقار خونین کبوترهاست

آرامش نزدیک واری را نمی بینم

آب از کنار کاج ها

تنها

نخواهد رفت

این منطق آب ست

قانون سرشاری و لبریزی ست

سیلاب

در بالاترین پرواز

هر گنبد و گلدسته و

هر برج و باروی مقدس را

تسخیر کرده از لجن

از لوش آکنده

این آخرین قله ست

بیچاره آن مردی که آن شب

زیر سقف شب

با خویشتن می گفت

من پشت تصویر شقایق ها

و در پناه روح گندم زار خواهم ماند

من تاب این آلودگی ها را ندارم

آه

بیچاره آن مردی که این می گفت

پیمانه ی لبریز تاریکی

درین بی گاه

لبریز تر شده

آه

می بینی

مستان امروزینه

هشیاران دیروزند

ای دوست

ای تصویر

ای خاموش

از پشت این دیوار

در رگبار

آخر بپرس از رهگذاری

مست یا هشیار

زان ها که می گریند

زان ها که می خندند

کامشب

درخیمه ی مجنون دلتنگ کدامین دشت

بر توسنی دیگر

برای مرگ شیرین گوارایی

زین و یراق و برگ می بندند؟

من خواب تاتاران وحشی دیده ام امشب

در مرزهای خونی مهتاب

بر بام این سیلاب

خوابم نمی آید

خوابم نمی آید

تو گر تمام شمع های آشنایی را کنی خاموش

و بر در و دیوار این شهر تماشایی

صد ها چراغ خواب آویزی

با صد هزاران رنگ

خوابم نخواهد برد

وقتی افق با تیرگی ها آشتی می کرد

خون هزاران اطلسی

تبخیر می شد

در غروب روز

که نام دیوی روی دیوار خیابان را

آلوده تر می کرد

باران سکوت کاج را می شست

در آخرین دیدارشان

پیمانه های روشنی لبریز

شب خویش را

در شط خاموشی رها می کرد

خواب بلند باغ را مرغی

با چهچهه کوتاه خود تعبیر ها می کرد

آن سیره ی تنها که سر بر نرده ی سرد قفس می زد

آگاه بود آیا که بالش را

در خیمه ی شبگیر کوته کرده بود آن مرد؟

شاید بهانه می گرفت این سان

شاید

اما چه پروازی

چه آوازی

در برگ زیتونی

که با منقار خونین کبوترهاست

آرامش نزدیک واری را نمی بینم

بگذار بال خسته ی مرغان

بر عرشه ی کشتی فرود آید

 

لباس!

پنجره را باز می کنم  آ  متن  آبی  آسمان  و   تکه ابرهایی سپید  

  با هم آهنگی دلپذیری  که دارند نقش تصویر های  زیبا را  به تصور می آرند

با نفسی خوش  و دیدن خانه های  قدیمی و و زیبا  در فضایی شیب دار

  خاص این شهر  از  تازگی لبریز می شوم  نگاهم  کم کم سر می خورد

تا ویترین  فروشگاهی  همکف خیابان 

 که در آن تعداد زیادی  مانکن  بی جان بدون  لباس  و عریان 

به انتظار خریدار به صف ایستاده اند

  نگاه می کنم رهگذران  بدون تماشا   از آن ها می گذرند 

 اما   در برابر  فروشگاه ی دیگر  پا سست  می کنند و  گاه

به مانکن هایی که لباس  هایی

 رنگارنگ  برتن دارند   با نگاه خریدار چشم  می دورند

  لجظاتی چند  از لذت   دیدن زیبایی های دیگر غافل می شوم تا 

 به پوشش و لباس فکر کنم  و از خود بپرسم  که  اگر بعضی لباس های 

زیبا و با ارزش بر تن بعضی از آدم ها نبود

   آیا  باز می توانستند   فکر و یا دل آدم های دیگر را به خود مشغول کنند 

و ازرشمند  بنمایند !؟ یا  خزیدار  آن ها و ارزش گذار  

فروشند گان لباس های  فریب دهنده بو در بازار

 

 

 

 

شوق ( سیاووش کسرایی )

 

بر كرده ام سر
از رخنه اي در سينه سنگ
آري بهارم من ، در اين تنگ.

تنها اگر باد
تنها اگر ابري و باران
تنها اگر خورشيد بود ، اين گل نمي رست.
زين تنگنا ، راه رهانيدن نمي جست.

اي سايه ابر
اي دامن باد
اي تيغ خورشيد
اي جام باران!
اين گل نمي بود
گلدانه را گر شوق گل گشتن نبودي
در گريبان

هوای  خوش سفر  !

 چند روزی بیش نبود   هوای خوش سفر

چند روزی  بیش نبود گذشتن و گذر

 چند روز  دور از دلواپسی   و همگام  شادمانی

از  پریشان  گذشتن و  از  پریشانی   

  چند روزی  بیش نبود

  دیدار از شهر خاطره و خاطره ساز

 خوشتر زمانی که  زمزمه می کرد امید :

شاید باز گردد آرزو  !   وقتی تو بر گردی باز

شاید باز  شوق  زندگی روز کوتاه نماید به چشمت 

و شب بستر  رویای  شیرین و خواب ناز

شاید ببینی  گریز پریشانی ها

 در نگاه شسته در اشک پشیمانی ها

خوش است  زمان در  غربت  شیرین سفر

   وقتی غم به در می کوبد  و تو نمی دانی 

 این  نا آشنا کی ست ! پشت در

نمی دانم  چه می کردم  اگر سفر نبود 

اگر  نبود لحظه هایی که فراموش کنم   غمت

اگر امیددیدار تو  ،در  فردایی  دیگر نبود

 

 

 

 

 

 

 

عادت  !

 دیر زمانی می گذرد  از آن

 هنوز جوان بود  پرنده ی پیر 

    نمی دانست 

 فرق ست بین  پرچین  و حصار 

فرقست  بین  آزاد و اسیر

  گذشت و کی گزرد هزار سال زمان  

  او  تمام شب   همچنان

صدا یی می شنود،

نمی خواهد  بداند

 کیست !که  شب ها می خواند :

فردا  آسمان آبی ست

  هوا خوش و آفتابی ست .

پرنده  نمی داند

 پرستو ست که  خبر می دهد از  باغ !

یا  هنوز ،  کلاغ ! 

عادت کرده  در سکوت بماند

عادت داردکه تمام شب

 به انتظار نور و نفس

 بشمارد   میله های قفس  

 

 

 

 

شعری   از فزیدون مشیری

در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است
روی  این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است

بال پرواز زمان بسته است
هر صدائی را زبان بسته است
زندگی سر در گریبان است

ای قناریهای شیرین کار
آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار 
ای خروشان موجهای مست

آفتاب قصه هاتان گرم
چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان
شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست
زیستن را در چنین آلودگیها زاد و برگش نیست

ای تپشهای دل بی تاب من
ای سرود بیگناهی ها
ای تمناهای سرکش
ای غریو تشنگی ها
در کجای این ملال آباد
من سرودم را کنم فریاد؟
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟


دو خاطره از مدرسه ،  یکی رویا و دیگری ..

اول  ـ  هیجان دارم   قلبم تند تر  از همیشه می زند

مادر حواسش نیست تند می رود  و مرا به دنبال   خود می کشد  تقریبا می دوم

حس می کنم صورتم داغ شد  هر وقت  مادر  چادرش   را مرتب می کند

  آرامتر می رود  من نفس تازه می کنم

از مدرسه و کلاس  هیچ نمی دانم   آرزو می کنم کاش خواهرم با من بود 

به خانم مدیر گفتم  خواهرم قد من است  اما او وقتی  شناسنامه اش  به مادر

 می داد  با لبخند  به چشمهایم نگاه کرد  و گفت دخترم قد  ربطی 

 به یاد گیری ندارد .

مادر  گفت  رسیدیم  و کیف  مدرسه ام را به دستم داد  

یک کیف پر  از شوق  با دفتر و کتابی که پدر حلد کرده بود

 و مدادی  به رنگ رنگین کمان رویای من  ، 

   دوباره دستی به روبان سرم میزنم و یقه ام را مرتب می کنم

از  میان  جمع مادران  می گذرم  ، به  شوق خواندن و نوشتن

وارد بهشت رویاهام می شوم

 

 

  دوم   ـ جابه جایی  و هر بار بنا به دلیلی پرت شدن به جایی دورتربرای آن  سر میخورد روسری روی سر و هر سال همکاران جدید و فضای دوستانه ای بهتر 

و تحمل کردن  روزگار ناساز  با آن مانتوهای سیاه  گشاد و  سیاه تا قوزک پا دراز ، 

حرف های غیر منطق شنیدن  و بستن دهان 

و  حتی کنترل  نگاه  به دلیل چشم های زیبا !

    و .... تا با  تحمل کم  ترک  غوغای خوش مدرسه  و  دوست و دوست داشتنی  های بسیار

یادش بخیر