نــــــدارم چشــــــم من، تاب نگــــاه صحـــنه سازيهــــا
من يكـرنگ بيزارم، از اين نيـــرنگ بازيها

زرنگـــي، نارفيقــــــا! نيست اين، چون باز شد دستت
رفيقــان را زپا افكـــندن و گـــردن فرازيها

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري
بنــــازم هــــمت والاي بـاز و بي نيازيها

به ميـــــداني كـــــه مـي بنـــدد پاي شهســـــواران را
تو طفل هرزه پو، بايد كني اين تركتازيها

تو ظاهــــرساز و من حقگـــو، ندارد غيــر از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

رحيم معيني كرمانشاهي

يادشان گرامي

اگر رنان حاکم بودن

 

با ترولي تو قسمت ميوه ميچرخم به سيب كه ميرسم مي ايستم و سيبهاي خوشرنگ را اول با لذت نگاه ميكنم و بعد تو پاكت ميندازم
از گوشه ي چشم مي بينم خانمي كه چند لحظه پيش به من لبخند زد كنارم ايستاده فكر ميكنم در خريد سيب ها مردد ست
بهش نگاه كه ميكنم 
دوباره لبخند ميزنه و با اشاره انگشت اول به چشم خودش و بعد به چشم من اشاره مي كنه و با لهجه ي غليظ هندي به انگليسي چيزي ميگه 
متوجه نميشم فكر ميكنم چشمم ماليدم و زير چشمم سياه شده وقتي ميخوام دستمال را زير چشمم بكشم ميگه منظورش اين نيست و ادامه ميده
ببخشيد 
ميتونم بدونم خط چشم شما چي هست و از كدام نوع لوازم آرايشه !؟
خيال راحت ميشه و براش همه چيز را توضيح ميدم با تشكر از هم جدا مي شيم
فكر ميكنم
چقدر زيباست دنياي زنان دنيايي سرشار زيبايي ر رنگ
دنيايي لبريز عاطفه و عاشقانه
عاشقانه هاي پنهان و پيدا ي قشنگ

زنان به سبب حس عاطفه اكثرا طالب صلح اند و خواستار دنیایی  سر شار ازآسایش و آرا مش
و به خاطر عشق شان دوستدار آراستن و   آرايش 
بسياري بر اين عقيده بودن در هر جنگ پاي زني در ميان بوده ست
اما شور بختانه وقايع اين زمانه ثابت كرد
قدرت طلبي و اعمال عقيده ي مردان حاكم بر سياست در همه دنياعامل جنگ هاي خونين است 
ميرم تو خيال و رويايي شيرين كه 
اگر حكومت در دست زنان بود
جنگ افزارشان شايد هنوز چنگ و دندان بود 
ويا حد اكثرپيشرفت در صنعت جنگ افزارهاشان تا تير و كمان بود

درخواست

 

 

باز تو و من

من و تو و دوچشم نگران

باز من و دلی که انگار با هر تپش 

...

به جای خون درد در رگ ها م میریزد

باز من  و نای شکسته  ای

که پشت هر نفسش آهی برمیخیزد

نشسته ایم  روبروی تو

بازتو صفخه ی سفید

که مثل صورتکی گچی

  بدون هیچ احساسی  روبرویم هستی

  تا برایت از درد بگویم 

دردی  که چون بلند ترین فریاد

  در هق هق آهسته ام می شکند

  مبادا  گوشی بیآزارد

  مبادا به چشمی گرد اندوه بنشاند

مبادا  دمی غمی دردلی چا بگذارد

با تو هستم ای صفجه یب یجان و سرد

ای تنها ترین و محرمترین همدم  برای  گفتن درد

  با تو هستم ای سنگ صبور

که نمیدانم چه هستی  و که هستی

کجاست خانه ات

در کدام آسمان دور

شاید  نزدیک تر از من به خدا

به او  ! از قول من  تو بگو

رحم آر ! به دل  زمینیان مهر ببار

مباد آسمان را وبی ماه و  مهتاب ببینم

  مباد  شادی ها  را  تنها در خواب ببینم

شعری از سهراب سپهری

چه کسی میداند؟
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟
چه کسی می داند؟
که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟
پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی. ...
ازصداي گذر آب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد.
زندگی را نفسی، ارزش غم خوردن نيست !
آرزویم این است آنقدرسيربخندي كه ندانی غم چيست
سهراب سپهری

بهشت

همه جا سبزه و گل 

زیباییست سراسر

بهشت است اینجا

به هر سو بنگری 

فرشته  ای  در گذر

یکی زیبا تر از  فرشته

که در برگ های گل سرخ

خدا نامش را حوا نوشته 

  تنها نشسته و با خود می اندیشد  :

با اینهمه زیبایی

چه سخت است تنهایی

حسی غریب او را یه سویی می کشد

بو می کشد 

چه خوشبوست سیب سرخی

که چون دل او بر شاخه می لرزذ

 دزدانه سیب را می چیند

 جس  لمس , و بوی خوش و  لذت نگاه

 می اندیشد : به هر جزایی  می ارزد

و ناگاه نگاهش  می دود تا یکی

 یکی چون او  عمین و تنها

ا دست و دل و سیت  بی نیاز پا

می دوند  تا یکی همتا

چشم در چشم هم

سوی سیب 

دراز میشود دست آدم

عقل  نهیب میرند :

جزای چشیدنش راندن است از بهشت

دل هاشان  سر درگوش هم : غمی نیست

 آنجاست  بهشت

 آنجا که سیب عشق  بتوان کشت

شعر استاد شفیعی کد کنی

شعر در دور دست آمدن روز

شعر بلند و روشن بیداری

تضمینی از ترانه ی شیرین جویبار

ترجیع یک درخت صنوبر

با واژه های سیره و سارش

همواره

در ترنم

با صخره های قافیه ای استوار

آفاق می سراید

شعری برای تو

شعری برای من

و یک هجای روشن خونرنگ

گاه گاه

در شعر او

به شادی

تکرار می شود

اینک تمام شعر

در ذهن آب و آبی مشرق

صبح آمده ست و

هستی بیدار می شود در دور دست آمدن روز

شعر بلند و روشن بیداری

تضمینی از ترانه ی شیرین جویبار

ترجیع یک درخت صنوبر

با واژه های سیره و سارش

همواره

در ترنم

با صخره های قافیه ای استوار

آفاق می سراید

شعری برای تو

شعری برای من

و یک هجای روشن خونرنگ

گاه گاه

در شعر او

به شادی

تکرار می شود

اینک تمام شعر

در ذهن آب و آبی مشرق

صبح آمده ست و

هستی بیدار می شود

 

((محمد رضا شفیعی کدکنی))

 

برگرفته از وبلاگ شعر های باران خورده )