شعر شاملو

تو را چه سود
فخر به فلک بَر فروختن
هنگامی که
هر غبارِ راهِ لعنت‌شده
نفرینَت می‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.

 

آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی..

احمد شاملو

گره خورد
دو نگاه
داغ در رگ پيچيد
دل ديوانه وار
بر اشك خنديد
بند آمد نفس
مثل اعجاز بود
كسي نديد
چگونه
گره اي كور
گره هاي دل گشود

بازي بود
گم ميشدم
تا مرا پيدا كني
دستم را بگيري
وفرياد بزني آ
من بردم !
آهسته بگويي دوستم داري !
سال هاست گم شده ام
همبازي كجايي!؟
نگو: بازي تمام شد
نگو : ا قريب خوردم

در روشناي روبرو
مي بينم چهره ي او
نا آشنايي
در آشنا تن
خيره مي نگرد به من!
نگاهش سراسر پرسش
كي ست اين خسته
كي ست اين ساقه ي
در بهار شكسته
با كدام رشته خود را
به شاخه بسته
كه بي هراس از سرما و سوز
چنين مي رقصد در باد
شايد هيچ نمي آرد به ياد
نكند عاشق ست هنوز !؟

دفتر گذشته را گشودم و
با لمس گونه ي خيس سر انگشتم را تَر كردم و ورق زدم از نوشته ها و تصويرهاي تصوير گري چون مداد سياه دلم گرفت
بامداد پاك كن همه سياهي ها را صفحه به صفحه و خط به خط پاك كردم جعبه ي مداد رنگي را برداشتم بازرد و آبي و سبز و سرخ نقش زدم بر آنچه در خيال داشتم
نقش كشيدم تا دفتر مثل دفتر نقاشي كودكي سرشار رنگ شد
برگ برگش پر از نقش هاي قشنگ شد
نقش نخل ي كه لُب دريا بود
نقش كوهي كه نيمي از خورشيد از سر آن پيدا بود
نقش گلدان و گل شمعداني لُب حوض
نقش دلي كه يكي هميشه در آن پنهان بودّ يكي ناشناش نقشي كه جز خيالم هيچكس نديد ناشناسي كه نقش او را دلم به رنگ خون كشيد
مداد پاك كن را برداشتم
تا رنگ را پاك كنم شايد آن كه پنهان ست تا هنوز
پيدا كنم
نگاهي در خاطر درخشيد
كرم شد تنم و خون در رگ هام دويد
دفتر را بستم
دل ، همه سياهي ها و پنهان و پيداي گذشته را
به روشني يك نگاه بخشيد

دفتر گذشته  را گشودم و  با لمس گونه ي خيس سر انگشتم را تَر  كردم و  ورق زدم   از نوشته ها و تصويرهاي