دفتر گذشته را گشودم و
با لمس گونه ي خيس سر انگشتم را تَر كردم و ورق زدم از نوشته ها و تصويرهاي تصوير گري چون مداد سياه دلم گرفت
بامداد پاك كن همه سياهي ها را صفحه به صفحه و خط به خط پاك كردم جعبه ي مداد رنگي را برداشتم بازرد و آبي و سبز و سرخ نقش زدم بر آنچه در خيال داشتم
نقش كشيدم تا دفتر مثل دفتر نقاشي كودكي سرشار رنگ شد
برگ برگش پر از نقش هاي قشنگ شد
نقش نخل ي كه لُب دريا بود
نقش كوهي كه نيمي از خورشيد از سر آن پيدا بود
نقش گلدان و گل شمعداني لُب حوض
نقش دلي كه يكي هميشه در آن پنهان بودّ يكي ناشناش نقشي كه جز خيالم هيچكس نديد ناشناسي كه نقش او را دلم به رنگ خون كشيد
مداد پاك كن را برداشتم
تا رنگ را پاك كنم شايد آن كه پنهان ست تا هنوز
پيدا كنم
نگاهي در خاطر درخشيد
كرم شد تنم و خون در رگ هام دويد
دفتر را بستم
دل ، همه سياهي ها و پنهان و پيداي گذشته را
به روشني يك نگاه بخشيد