هفت شین

 

 در شهر  خبری نیست   مردمی  که از چهار گوشه ی جهانند  شاید ندانند 

 امروز چه روزی ست ،  و نوروز  عید کی ست  اما من خوب می دانم

که شوق جاری او   از دل مادر  تنید  ه با استخوانم

  دلم گرفته امروز ، نمی دانم  برای خود دلتنگ باشم و یا   غربت   نوروز ،

 با  حال ناخوش و تن تبدار  تا زیر تاق آسمان  خورشید نشان سفره  بچنیم

  سفره ای در خور نوروز و مقدم سبز بهار  سفره ای به وسعت جهان ، 

 جای آب و آینه  ، چشم  هایم   می نشانم  بر آن  

سفره ای با یک شمع روشن است ،شمعی که  شکل دل من  است ،

 حام شقایق را چنان  لبریز  می کنم از شراب، که بر لبش بلغزد   قطره ها از می  ناب

خیال را به دورها  می کشانم     کنار سفره ا ی  سرشار

شیرینی و شوق  می نشیم  و تو را  را  کنارم  می نشانم

مگر  به دعا   ،  آروز را  عیدانه  بگیرم از خدا

 

 

 

 

بهار را باور کن  ( فریدون مشیری )

 

بازکن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می‏گیرد

و بهار

روی هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

همه چلچله ها برگشتند.

و طراوات را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

حالیا معجزۀ باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!

و محبت را در روح نسیم،

که در این کوچه تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها را جشن می‏گیرد!

خاک جان یافته است

توچرا سنگ شدی؟

توچرا این همه دلتنگ شدی؟

بازکن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن.

 

 پ - ن -  مقدم بهار  و نوروز برهمگان مبارک  مخصوصا بر آنان  که بهار را باور دارند

 بر آنان  "که در این کوچه تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها را جشن می‏گیرند !!  

 

کچایید پرنده ها !

پیشانیم  به شیشه در بالکن چسبده و نگاهم به  آشیانه خالی از پرنده

گل گلدان !  چشم از او بر  نمی دارم با دلگیری ساقه ها ی سبزش  را

آسان  می شمارم ! از شاخه های پیرخردمند پرتوان نمانده  هیچ

غیر دو ساقه که مثل دو دست ،  لانه ی بی پرنده را   در میان گرفته است  

 و  به امید  ایستاذه در  اتتظار  ،  که  شاید  پرنده  باز گردد  با بهار ،

 به تن درخت کوچکم  نگاه می کنم  به تنی  که در توفان ها هم 

 با ساقه ها نیمه خشک و برگ های  نیمه زرد  ،

خمید زیر بار آشیان   اما نشکست تا لانه ای ویران شود

طنین صدایی خوش  می نوازد فضا  : نوروز آمد ...

پیشانیم را از شیشه ی در  و نگاهم  را از گلدان   سخت  و کند جدا می کنم  

با اولین زنگ تلفن را برمی دارم  می شنوم : امسال که مهمان نوروزی  نداریم      

اگر موافق باشی   وقت را غنیمت بشماریم  و  به خوش آمد بهار و گلگشت !

بزنیم به کوه و دشت ! البته میدانی  که من تا ظهر  گرفتار کارم

 الو شنیدی !  چرا جواب نمیدی ! ؟  چیزی در گلویم می شکند صذا یم بیرون می زند 

   :  دلم تنگ است  برای تنهایی گلدان !...

گوشی را می گذارم

 دلتنگی را  همآواز خواننده   بلند می خوانم

ز هر سو می اید ، صدای پای گل ، کجایید پرنده ها !  در کدام راه .

ارغوان  شعری از هوشنگ انتهاج ( برای ارغوان ها ی جدا مانده از شاخه ! )


ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه!
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز، گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش، هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان!
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید؟
ارغوان، پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این دره غم می گذرند؟
ارغوان، خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر، غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان، بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان، نغمه ناخوانده من
ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من


هوشنگ ابتهاج

زخم !

  نمی دانم   در زندگی   ، چند سال یکبار پرگار روزگار می چرخد و

  آدم ها را به نقطه ی  سخت  اول  راه می رساند  نقطه ای که

او به خیالش رفته و بر نمی گردد

روزگاری که هر سال  طعم خوش جوانی  را می چشد و با چرخش پرگار

 خوش به حالش می شود   ، پیر جوانی به نام روزگار

که بی خبر ست   و  غافل از  آن که کهنه زخم

به  خلیدن خاری  تازه تر می گردد 

 

 

 

 

سماجت ارزشمند

خواندم ! در بیمارستان نفت آبادان مردی بر اثر بسته شدن ناکهانی

یکی از رگ های قلبش می میرد تلاش پزشکان برای نجات او

بی اثر می ماند و پزشک قلب با نومیدی تایید می کند که آثار حیات

در بیمار مشاهده نمی شود !

اما سماجت پزشک اوژانس در امید واری و ماشاژ دادن قلبی که دیگر نمی تپید

به مدت یکساعت تا حد شکستن دو دنده او ! بیمار را به زندگی باز می گرداند !

پ - ن - فکر می کنم : بر ای زندگی کردن و به ذیگران زندگی بخشیدن

و برای شاد بودن بر لب دیگران لبخند آفریدن سماجت باید کرد ،

شاید وقت باشد هنوز

فکر میکنم به سماجت هایی که مبنایش بر مرگ زندگی است و تایید آن !

در ین شب ها  ( شعری از شفیعی کد کنی )

درین شب ها،

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.

درین شب ها،

که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی.

توئی تنها که می خوانی

رثای ِ قتل ِ عام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را

توئی تنها که می فهمی

زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.

بر آن شاخ بلند،

ای نغمه ساز باغ ِ بی برگی!

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خُرد ِ باغ

در خوابند

بمان تا دشت های روشن آیینه ها،

گل های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز ِ آواز تو دریابند.

تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.

تو، بارانی ترین ابری

که می گرید،

به باغ مزدک و زرتشت.

تو، عصیانی ترین خشمی، که می جوشد،

ز جام و ساغر خیام.

درین شبها

که گل از برگ و

برگ از باد و

ابر از خویش می ترسد،

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را،

در این آقاق ظلمانی

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی...

عبور

 زیر تابش آفتاب بهار با گام های آهسته و نرم ، آرام می روم

گربه ای باچشمانی خمار از رخوت و خواب ، کنار مقداری غذا لمیده در آفتاب

لحظه ای احساس گرسنگی می کنم .

اما غربت کوچه غریب دلم را می فشارد خم می شود شانه های سایه ام

من سنگین می شود بر دوش تن و راه دراز می شود این خسته ی بی حال منم !

باور ندارم ،پلک می زنم ، فراموش می کنم

می گیرم دست خیال و به دورها می پرم .می روم تا کوچه ای که آشناست ،

نگاه می کنم به دور و بر ، خانه ی پدر ، اما بالاتر ،تا لحظه های انتظار مادر تند بگذرد

، تند می روم صدای هایده که می پیچد گامم کند می شود و ضربان دلم تند ،

تا دور می شوم به او گوش می کنم

در کوچه ی دراز، یک سو پنجره ی های باز آشپزخانه ها و بوی خوش نهار

سوی دیگر شاخه ها سرشار از جوانه ی روی دیوار

و پنجره های شسته و پاک که بی پرده  تن سپرده اند به نوازش آفتاب  بهار

می رسم نیاز نیست بفشارم دکمه ی زنگ در

چند جعبه بنفشه کنار باغچه در انتظار رسیدن به باغچه اند

مثل همیشه برای به آغوش کشیدنم با لبخند به پیشواز می آید پدر ،

می خواهم سر به آغوشش بگذارم صدای نامنظم قلبش را بشنوم

و مثل همیشه از ترس مبادا ! او را در آغوش بفشارم

سایه ی دست هایم سایه ی تنم در آغوش می گیرد ! خیال می پرد

به باغ خانه ای نگاه می کنم و به گل ها به گیاهان و درختان

و پرندگانی که مست بهارند و انگار نه انگار که نه ! از این دیارند

قکر می کنم به دیدار ! نمی دانم کی ، و در کدامین بهار ! باید بمانم !

پرنده ای خوش می خواند هم آواز او بلند می خوانم :

تا دل می تپد به عشق یاری ، تا باغ دارد امید دیگر بهاری

باید عبور کرد از کوچه های غربت و غم

تا همیشه ی بودن باید این نکته بدانم

محتاج شعری از  ( ه. ا سایه )


برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست


آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست


این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست


تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست


من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست


آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست


امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست


در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

به بهانه ی هشتم مارس ! روز جهانی زن

گفت :امروز ، روز زن است   نمی دانم  چه بگویم  !

گفتم به کی !؟

 گفت : به زنانی مثل خود من !

 زنانی که در خانه ی پدر  حتی در بزرگ سالی هم  مجبورند 

خواسته های خود را هر چند درست و انسانی ،  فراموش کنند

و حرفای بی منطق و تاریخ مصرف گذشته ی  پدر را  گوش کنند

زنانی که  گاهی برای رهایی از این وضع  تن به ازدواج  می دهند  

  زنانی که مثل پرنده ی بی بال و پر دست به دست  از درون قفسی

 زنان خوب و فرمانبر و پارسا !  که با اجازه ی پدر

  می نشینند   پشت میله های نامریی  قفس دیگر

تا  بدون تفکر  آینده  و سرنوشت  خود را  به دست مرد دیگری بسپارند

تبریک باید گفت یا تسلیت  

البته این مشکل وجود نخواهد داشت   برای زنانی که همسر و پدر ندارند 

نگاهش کردم و گفتم :با وجود قیم سوم هرگز بی مشکل نخواهند بود  !

  گفتم :وجود ملیون ها مرد و زن آگاه  به حقوق انسانی ندارد سود

تا هنوز عده ای از زنان   تفکر اشتباه   و بهاء دادن به آن مشغولند

  زنانی با عنوان  همسر  با نا آگاهی از حق  انسانی خود می گذرند 

زنانی  به نام مادر با تربیت اشتباه   بین فرزندان دختر و پسر خود هم فرق می گذارند

و در نتجه   سر نوشت خود را ه دست  به قیم ها ! می سپارند 

قیم هایی به نام پدر و یا همسر و یا هر کس دیگر !ناگهان ساکت می شوم

 فکر می کنم این حرف ها من ناشی از احساس درد   زخمی ریشه دارست

از درد و رنجی که می بریم ما از شرایط جغرافیا !درد دل هزار زن

 احساس درد مشترک  زنان ست  و زنی ! که  می شناسم من  

 می گیرد گلویم  تا او ! دلش زخمی   دردی چنین گرانبار ست !

 

 

 

یادی از  گذشته !

 زیر آفتاب  گرم ،  آرام می روم هر بار که   صدای قمری سکوت را می شکند

انگار تا گذشته  در خواب می روم  صدای  قمری  توی ایوان  

با  صدای چرخیدن قفل در  گوشم با هم می آمیزد

مادر انگشت اشاره به لب می گذارد مبادا  او خواب باشد و یکی از ما 

بی اجازه  برخیزد

چه سخت است سکوت به اجباری، چه سخت است  چشم بستن به بیداری

 نگاه می کنم  به دور و بر ،در خلوت کوچه  هیچ کس نیست

   هم آواز   قمری می خوانم

 اما ! برای شکستن سکوت دلگیر دو صدا بس نیست

گم کرده راه !

  نگاهش می کردم  اول تند می رفت  ناگهان دوید

  دور که شد به تماشای رقص شاخه ای رو گرداندم

دقایقی  بعد خسته و عرق کرده رسید 

و گفت : یک مرغابی دیدم  که گاه تند می رفت و گاهی کوتاه می پرید 

 و هراسان  به این سو و آنسونگاه می کرد   معلوم بود راهش را  گم کرده است  

 تلاش کردم  او را برگردانم 

 اما نتوانسنم  چون  هم راهنماییش آسان نبود و هم  از من هم می ترسید

 در پی او دویدم اما متاسفانه به دل خطر زد و   از خیابان  گذشت و من به او نرسیدم  !

سکوت می کنم ! می پرسد  : شنیدی !؟

می گویم : گوشم با تو است !

می گوید پس چرا جواب نمیدی !

 می گویم : دارم فکر می کنم  جا و مکان  مرغابی را می شناسم 

  او از مرغان همین باغ کناری است  به او فکر می کنم  و به  گم کرده راه  و  به گمراه !

می گوید ! بین این دو  فرق بسیار است

می گویم !  معلوم است   فرق دارند  گم شدگان  با گمراهان

 اما ! متاسفانه  سرنوشت هر دو یکی ست  در پایان داستان  

از پشت این دیوار ( محمد رضا شفیعی کد کنی )

بگذار بال خسته ی مرغان

بر عرشه ی کشتی فرود آید

در برگ زیتونی

که با منقار خونین کبوترهاست

آرامش نزدیک واری را نمی بینم

آب از کنار کاج ها

تنها

نخواهد رفت

این منطق آب ست

قانون سرشاری و لبریزی ست

سیلاب

در بالاترین پرواز

هر گنبد و گلدسته و

هر برج و باروی مقدس را

تسخیر کرده از لجن

از لوش آکنده

این آخرین قله ست

بیچاره آن مردی که آن شب

زیر سقف شب

با خویشتن می گفت

من پشت تصویر شقایق ها

و در پناه روح گندم زار خواهم ماند

من تاب این آلودگی ها را ندارم

آه

بیچاره آن مردی که این می گفت

پیمانه ی لبریز تاریکی

درین بی گاه

لبریز تر شده

آه

می بینی

مستان امروزینه

هشیاران دیروزند

ای دوست

ای تصویر

ای خاموش

از پشت این دیوار

در رگبار

آخر بپرس از رهگذاری

مست یا هشیار

زان ها که می گریند

زان ها که می خندند

کامشب

درخیمه ی مجنون دلتنگ کدامین دشت

بر توسنی دیگر

برای مرگ شیرین گوارایی

زین و یراق و برگ می بندند؟

من خواب تاتاران وحشی دیده ام امشب

در مرزهای خونی مهتاب

بر بام این سیلاب

خوابم نمی آید

خوابم نمی آید

تو گر تمام شمع های آشنایی را کنی خاموش

و بر در و دیوار این شهر تماشایی

صد ها چراغ خواب آویزی

با صد هزاران رنگ

خوابم نخواهد برد

وقتی افق با تیرگی ها آشتی می کرد

خون هزاران اطلسی

تبخیر می شد

در غروب روز

که نام دیوی روی دیوار خیابان را

آلوده تر می کرد

باران سکوت کاج را می شست

در آخرین دیدارشان

پیمانه های روشنی لبریز

شب خویش را

در شط خاموشی رها می کرد

خواب بلند باغ را مرغی

با چهچهه کوتاه خود تعبیر ها می کرد

آن سیره ی تنها که سر بر نرده ی سرد قفس می زد

آگاه بود آیا که بالش را

در خیمه ی شبگیر کوته کرده بود آن مرد؟

شاید بهانه می گرفت این سان

شاید

اما چه پروازی

چه آوازی

در برگ زیتونی

که با منقار خونین کبوترهاست

آرامش نزدیک واری را نمی بینم

بگذار بال خسته ی مرغان

بر عرشه ی کشتی فرود آید

در کوچه سار شب  ( هوشنگ ابتهاج )


در اين سرای بی كسی كسی به در نمی زند

به دشت پـر ملال مـا پـرنده پـر نمی زند


يـكی زشـب گرفتگان چـراغ بـر نمی كند

كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند


نشسته ام در انتظار اين غـبار بی سـوار

دريغ كـز شبی چنين سـپيده سـر نمی زند


دل خراب من دگـر خراب تـر نمی شود

كه خنجر غمت از اين خراب تر نمی زند


گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم

يـكی صلای آشـنا بـه رهگـذر نـمی زند


چه چشم پاسخ است از اين دريچه های بسته ات

بـرو کـه هـيچ کـس نـدا به گـوش کـر نمی زند


نه سايه دارم و نه بر، بيفکنندم و سزاست

اگر نه بـر درخت تـر کسی تـبـر نمی زند

مثل آنروزها !

چه شب ها که ماه

 تا سپیده  با من بیدار ماند

چه شب ها که  روشن ترین  ستاره 

 همر ه  چشم های من  تا صبح

  پلک  برهم نزند تا خروس خواند

چه روزها که با خیال   فردا گذشت

چه فرداها با دیروز رفت و  برنگشت

 چه بهارانی که نیآمده  دی شد

 چه سال هایی  که  بی تو

 لحظه لحظه طی شد  

 نگاه می کنم به  برگ برگ  

دفتر  هزار برگ یاد

 نگاه می کنم به گلبرگ های خشک  

به آرزوهای رنگ باخته و  رفته به باد

حیرت می کنم  ار کار دل

انگار  هیچ تمی داند و  نمی بیند 

 غیر تو  هیچ   به خاطر ندارد  

  چشم بسته بر گذر زمان 

 برای دیدار تو روز می شمارد

 و مثل آن روزها  می تپد همچنان

 

به بهانه ی روز زن

گفتم ار چاردیواری خسته شدم ، دلم هوای نفس خوش دارد و باغ و بستان

با حیرت نگاهم کرد و گفت : چه هوس های بی جایی ! در هوای آلوده و فصل زمستان

گفتم : چون هوا آلوده ست ! نمی توان به آرزو راه بست !

نگاهم برای پرواز کم ندارد از پروانه ها ، با بال و پر خیال دلم می تواند پرواز کند

گرنداریم هوای خوش برای نفس می توان در باغی ، گلستانی دشتی یا بستانی

کوچه باغ ها راسراسر دوید  می توان از باغچه ها گل یخ چید !

میان حرفم پرید و گفت : اگر منظور این است می رویم به بستان !

یک بستان خوش آب و هوا مخصوص زنان

رفتم و دیدم زیبایی رقت انگیز ! گل و پروانه و سبزه و درخت ها ی در حصار

زنان تشنه ی نفس گاه تن به آفتاب سپرده اند و گاه و درون وسعت قفس می دوند

دیدم کبوترانی که به خیالم که  همه زن بودند

 چون سرهاشان زیر پر بود و ناخوشنود  مثل من بودند

دلم گرفت از این بستان و از وجود  آنان که نگاه و اندیشه های

نازیبا و بی کنترلشان سبب ساز این دیوارها ست !

تنگ غروب  ( هوشنگ ابتهاج  - ه. ا . سایه )


یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس

بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس


تنگ غروب و هول بیابان و راه دور

نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس


خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود

ای پیک آشنا برس از ساحل ارس


صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد

ای آیت امید به فریاد من برس


از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف

می خواره را دریغ بود خدمت عسس


جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز

رفتیم و همچنان نگران تو بازپس


ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است

سهل است سایه گر برود سر در این هوس



به  بهانه ی روز زبان مادری

 سفر چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد   اما چون با قایق و بر روی دریاست

 لذت بخش و زیباست همچنان که به حرف های همراهم گوش سپرده ام 

 چشمانم محو تماشاست محو تماشای مسافری که تکه های نان

 برای مرغان می ریزد و  مرغان سپیدی که در پی  قایق او با سر و صدا می پرند

چشمانم محو تماشای بازتاب   آبی بیکران و گل های سپید آن بر دریایی ست

که سفر  دراز هم به یقین  چون دمی می گذرد در آن ،

 ناگهان صدای گفتگوی سه نفر از همراهان  ناشناس دیگر  توجهم را به خود

چنان جلب می کند که نه تنها حرف های همراهم را نمی شنوم بلکه  نگاهم

 از آن همه زیبایی می گذرد و روی لبهای آنان می پرد ! به حرکات لب هاشان

نگاه می کنم و به آهنگ کلماتی که ادا می کنند  صدای مادرم

با همان لحن و صدا در گوشم می پیچد ! طاقت نمی آرم  می پرسم

هم زبان مادرند و هم ریشه ام  ،  وقتی  لحظه ای  به خود  و مادر 

و  زبان او  می اندیشم 

  برای  فراموش کردن و  دوباره نیآموختن آن  شرمنده ی او  وخجل از  خویشم

 

 

تو را کم دارم !

تو را کم دارم

در خواب و بیداری

در مستی و هشیاری

تو را کم دارم  

اگر آرام   یا  که بیقرارم

هر لحظه و  هر جا

دربیتابی شب های  بی خوابی

با  آرام  خواب ناز سپیده دم  

تو را  کم دارم

برای شنیدن آواز عاشقانه مینا

تو را کم دارم

برای فریاد شادمانه ی کوتاه  

که  وقت دیدن  رقص بال های سپید

 بر پهنه ی آبی ،

از سینه بر می خیزد ناگاه

برای نوش  نفس 

 از  لب جام   صبحدم

تو را کم دارم

برای  پردادن نگاه

تا  بال پرستوها   

تورا کم دارم

گر سلامت یا که  بیمارم

اگر شادم  و گر غم دارم

همیشه و همه جا

حتی  وقت زمزمه دل با خدا

 تو را کم دارم

 

 

 

باران ! سرود دیگری سرکن !( محمد رضا شفیعی کد کنی )

باران !‌ سرود دیگری سر کن
من نیز می دانم که در این سوگ
یاران را
یارای خاموشی گزیدن نیست
اما تو می دانی که در این شب
دیوارهای خسته را
تاب شنیدن نیست
من نیز می دانم که یاران شقایق را
دستی به نفرین
از ستاک صبح پرپر کرد
من نیز می دانم که شب افسانه ی خود را
در گوش بیداران مکرر کرد
اما نمی گویم
دیگر نخواهد رست در این باغ
خونبرگ آتشبوته ای
چون قامت یاد شهیدانش.
یا گل نخواهد داد
پیوند دست نا امیدانش
باران !‌ سرود دیگری سر کن!

شعر تو با این واژگان شسته
غمگین است
ترجیع محزون تو
امشب نیز
چون ترجیع دوشین است
شعری به هنجاری دگر بسرای
آوای خود را پرده دیگر کن
باران ! سرود دیگری سر کن!