هفت شین
در شهر خبری نیست مردمی که از چهار گوشه ی جهانند شاید ندانند
امروز چه روزی ست ، و نوروز عید کی ست اما من خوب می دانم
که شوق جاری او از دل مادر تنید ه با استخوانم
دلم گرفته امروز ، نمی دانم برای خود دلتنگ باشم و یا غربت نوروز ،
با حال ناخوش و تن تبدار تا زیر تاق آسمان خورشید نشان سفره بچنیم
سفره ای در خور نوروز و مقدم سبز بهار سفره ای به وسعت جهان ،
جای آب و آینه ، چشم هایم می نشانم بر آن
سفره ای با یک شمع روشن است ،شمعی که شکل دل من است ،
حام شقایق را چنان لبریز می کنم از شراب، که بر لبش بلغزد قطره ها از می ناب
خیال را به دورها می کشانم کنار سفره ا ی سرشار
شیرینی و شوق می نشیم و تو را را کنارم می نشانم
مگر به دعا ، آروز را عیدانه بگیرم از خدا
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۹ ساعت ۲:۱۳ ب.ظ توسط شادی
|