رسیدن مهر و تولد استاد شجریان مبارک

مهر پشت در است در  دل به رویش بگشاییم   شاید  خدا می دانست  که  عاشق مهرم از این بود  چون هزاران عاشقان دیگر مرا همگام  و هم زاد مهر کرد  

 زاده ی مهر و هم قدم این ماه هزار رنگ هزار چهر م نه اینکه زیباتر تر از بهار است

از این رو  دوشتس می دارم که اندوه  تیره   زمستان در راه را

با  هزار رنگ می پوشاند  تا دل ما را  از  لمس دست سرد او نترساند

مهر را برای این دوست دارم  که مثل عشق  فریبنده و فریباست 

هوایش  به سان هوای  عاشقی هر لحظه به یک رنگ است

خنکا و با د و باران اش  همه زیباست

زیباتر می شود مهر  وقتی  همگام استاد  محمد رضا شجریان می رسد از راه

تولد استاد و رسیدن مهر مبارک

 

 

کابوسی  به نام رویا

   هنوز کوچک  بود پرنده

  نه معنای دام می دانست  نه  آشیانه

  نیازش  فقط سر پناه  بود و  مشتی دانه

  پر زد   طاقت پرواز ش نبود  ، جست 

 سر سنگی نشست 

ندانست  چه بر سرش گذشت   

 با نگاه  جستجو گر به دور پر نگریست

غیر ساقه های سبز نازک لرزان ، هیچ ندید

 ناچار !به آن ها  دل بست 

  و  در هراس تنهایی خود آنقدر گریست

تا  زیر تیغ آفتاب 

مثل کودک  خسته رفت به  خواب

در خواب و رویا دید

که از  آن ساقه های سبز نازک  لرزان  ، 

 خوشه ها از دانه  روییده در بیابان 

ندانست کی در خواب بود

  و تا چه زمان خوابید

 به هوای خوش رویا چشم بسته پرید

 آرام  سر شاخه ای نشست

ناگهان   در دلش خاری شکست

چشم گشود

باورش نبود

ساقه های  سبز نازک  لرزان

همه خار شده بود در بیابان

 درد در رگ هایش  پیچید  

قطره ای سرخ چکید

 

 

 

 

 

بوی بهار  می رسد ( مولانا )

 

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد          

مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان

عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد

غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود

ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند

سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد


پیمودن  !

گوله‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت:
تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛
درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست......

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...
به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.
زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.
مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...
دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپيدا نكردم‌ و
تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم ،
و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست
 
 
پ - ن - نظر  نویسنده را نه تایید می کنم  نه تکذیب ، 
 اما  به نظر من  دنیا  جای پیمودن  است  و شکرانه  پاها رفتن .چشمها دیدن است و   جز در خیال  هرگز  نمیتوان بدون جستجو  و تجربه به باور رسید جز به  به اجبار طبیعت قهار

ریشه یابی  لغت !

می دانم مهیب یعنی چه  اما سوادم قد نداد  معنای مهاب را بدانم   جستجوگر را به یاری گرفتم این آمد :

 

مُهَاب - معنى الإسم: ( مُهَابَة ) : الجليل ، المُوقَّر ، المُعظَّم ، ذو الجلال ، من يخافه الناس ، ومَهَاب : موضع الهيبة والخوف والوقار. قالت العرب: مَنْ هابَ الرِّجالَ تهيَّبُوه  ....

 

گیج بودم بیشتر شدم ! یاد  زحمت ها و اصرار در یاد گیری   آقای کریمی مغلم عربی  افتادم  چقدر سفارش میکرد  .... دلم سوخت  یادش بخیر 

 

ای دیرینه ترین یار  !

با تو هستم ای دل !  ای دیرینه ترین یار  

  حرفی بزن  از او  ،  شور و شوق باز آر

که   تنهایم در این شهر  پر هیاهو

 جاری  کن  سیلاب  

که به احساس  تو آگاهم  

لبخندی بزن  ،

 که در اندوهت جان می کاهم

   در پریشانیت دیده ای گاه 

 پریشانحالی ام را  

 شادی تو  چنان به رقص می آرد    تتنم 

که  خیال نمی کنم آنکه می رقصد منم

باورم کن ! تمام  عمری که  با تو  سر کردم 

 همه احساس  تو را  با   جان باور کردم

  نمیدانم به یاد داری

 آنزمان که  مجنون بودی  به دیداری

چگونه  عقل از سر به در کردم !

حرفی بزن ! که  غیر زبان تو  زبانی نمی دانم

خطی  بنویس  ! که جز آن    نمی خوا نم

 عشق و آرزوی  تو هر گز مباد  فراموشم

 راز خود را آهسته زمزمه کن  در گوشم

که از  نوای  نای  تو نیست خوشتر  آهنگی

  بگو ! غیر آن که می دانم  از چه دلتنگی !

دست منه بر دهنم ( مولانا )

 

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه

ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود

گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم

تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم

با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم

اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو

هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو

چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم

بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من

ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم

دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم

هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم

دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی

تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم

لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من

شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم

مهر !

 دارد می آید  آشنایی که صدای گامش پیچیده در کوچه ها 

غریبه نیست  ،   همه ی مردم شهر می شناسند  او را

درختان کوچه و خیابان  چشم به راه او ایستاده اند با لباس های رنگارنگ 

کودکان  با شور و شوق  گوش  آماده و   گوش به  زنگ

که شیرین ترین انتظار ،است  انتظار مهر و دیدار یار

 

 

مهر می رسد از راه که به یاد من   بیآرد 

یاد شیرین  مدرسه و

یاد  دلی  که  روز ورود او اولین بار  تپید

چشمانی  که چون باز شد به پشیمانی گریست

نگاهی که همه عمر  عاشقانه نگریست

و گوشی که  باور نکرد  آنچه عیر عشق شنید  

 مهر می رسد که  درحسرت  اولین دیدار

 در آن پاییز  خوشتر از بهار  

 با هرم آه  کودکانه گرم کنم مداد م

تا  باردیگر  با چشمان  خیسم

پر رنگ تر از هر سال 

  نامت را در دفتر دل بنویسم

 

 

 

 

باور ( سیاووش کسرایی )

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ دروغ هراسنک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کننند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است

معنی این درد را کی  می داند !

 
اعتراض به ثبت‌نام ۱۲ کودک افغان در مدرسه‌ای در یزد
 سایت محلی «میبد خبر» گزارش کرده که ثبت‌نام ۱۲ کودک افغان در یکی از مدارس «فیروز‌آباد» از توابع شهر «صدوق» در استان یزد با اعتراض گروهی از ساکنان این منطقه مواجه شده است.
 انجمن پناهندگان افغان : نژادپرستی تفکّر برتر دانستن یک نژاد بر نژاد(های) دیگر است.
 همه ساله در ایران ، مهاجرین افغان به دلایل مختلف مورد آزار و اذیت حکومت ایران و وابستگان انها می شود که با وضع قوانین غیر انسانی و دشوار باعث رنج مهاجرین افغان میشود.
 موارد زیادی است که کشور ایران باعث نقض حقوق بشر می شود از جمله : afgrefugees school
 1. ممنوع شدن حضور مهاجران افغان در استان ها
 
2. محدودیت تحصیلی برای اتباع افغان در استان ها
 
3.رفتار غیر انسانی پلیس با افغانها چه کسانی که اجازه اقامت دارد و چه کسانی که اجازه اقامت ندارند
 
4. تبعیض نژادی و مذهبی و …
 
اما این بار در یکی از مدارس دبستانی چهره ی دیگری از تبعیض نژادی دیده میشآموزان افاغنه را در مدارس سطح شهر ثبت نام نماید.»
 
مهاجران افغان که سال‌هاست بر اثر جنگ‌های داخلی به ایران پناه آورده‌اند با محدودیت‌ها و مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم می‌کنند.
 
اسکان افغان‌های مهاجر در بسیاری از شهر‌های ایران ممنوع است و سال‌هاست که برخورد‌های مناسبی با این مهاجران در بسیاری از نقاط ایران نمی‌شود
Like

شرم !

نمی دانستم از چه ناراحتم و دلگیریم  از  چیست شاید  ازمجموعه ای 

 ناخوشایند هایی  بود که در مرور زمان  کم کرده بود از صبر و توان  . 

 هر چه  بود به بهانه ی یکی  از تازه ترین هایش که   دفتر تاریخ

 ورق زدم  تا  هر برگش که موجب  ناراحتی من شده بود 

بلند بلند بخوانم   که  او بداند و خودم هم بدانم  بغض ازچیست ! 

  گناه  لبریز شدن   کاسه صبر م کار  کدام یکی ست

هر چه بود نتیجه  اش شرم از متهم  بیگناه روبرویم  بود

  که  با اینکه سبب  دلتنگی نبود ، اما  ب ز با صبوری درد دلم  را  می شنود

 وقتی دلم آرام گرفت   فکر کردم   چرا بعضی  از  آدما!

گاهی  وقتا بغض گناه آنانی را  را که به هر دلیل در مقابل  ناتوانند 

 به بهانه ای  کودکانه ای  برسر  دیگران  خالی می کنند

  و  آن ها را مقصر  ناکامی های خود  می دانند 

شرمندگی  آنجا برای  آدم  می ماند  که  بداند

  او  که پای درد  دل می نیشیند   به  دلداری 

 از سر هیچ نیست جز  صفای دوستی و مهر و یاری

 

 

 

هر گز !  (حمید مصدق )

من تمنا کردم

             که تو با من باشی

                         تو بمن گفتی

هرگز! هرگز...

            پاسخی سخت و درشت

                         و مرا غصه ی این

                                       هرگز

                                                کشت

یک  ارتباط ساده !

ساعت  ده صبح است ا  از خانم منشی می پرسم چقدر باید منتظر بمانم ؟

 نگاهی به شماره ام می اندازد و می گوید  تا شماره هفت را ویزیت کرده اند

وقتی از بخش  ! برگشتند   شما  نفر هشتم هستید ،  کنار بیماران دیگر

می نشینم  می خواهم با تلفن دستی خود را سرگرم کنم

 که   نگاهم به او می افتد  لباسش ابریشمی  اما سرا اپا سیاه ست

  همه اندام و صورتش  پوشیده است آنچه  پیداست  دو چشم زیباست

که با  آراستن زیباتر می نماید نگاهمان به هم  می افتد  لبخند می زنم

  چشم های سیاه وزیبایش  به رویم می خندد   از فرم سر بند و لباس همسرش

پیداست عمانی هستند   او کنار من می نشیند و همشرش کنار او

می پرسد کجایی هستی !

با  جمله های شکسته بسته ای که می دانم  باز می شود سر گفتگو 

یک کودک دوساله دارد  و در صلاله ی عمان زندگی می کنند

 به خاطر گرفتن نتیجه ی تست بیماری این همه راه دراز را   طی کرده اند

  و به خاطر طفلش مجبور است که همین امروز  به آنجا برگردد باز

از خانم منشی  خواهش میکنم  که زیاد منتظرشان نگذارد   و نمی گذارد

چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد  خوشحال به سویم می آید و

دستم را  می گیرد و به گرمی می فشارد  در  چشم های سیاهش  قطره ای

شوق می درخشد  همسرش می خندد  و می گوید  خدا را شکر  سلامت است

 تمام راه برگشت فکر کردم   به یک ارتباط ساده  ی انسانی  که  همه خواهان آنیم

  اما !  اینهمه جنگ و  کشتار و پریشانی  از چیست آ سبب کیست  !  می دانیم !

 

 

 

ا

 

 

 

من با توام ( سیمین بهبهانی )با آرزوی شفای او


 من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
 دیری ست که با تو عهد بستم
 همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
 همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
 هم بند تو بوده ام زمانی
 در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
 بر چهر من است نقش بسته
 زخمی که تو خورده ای ز دیوان
 بنگر که به قلب من نشسته
 تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
 یک جبههٔ سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ
 

 

 

تولدی دیگر

صدا  می پپچد

 کسی او  را بزرگ  می خواند

 می شنوم 

زیبا ترین آوا ست برای بیداری

زیباست با چشم بسته

 غلطیدن با  رخوت تن در لطف پیراهن  خواب

زیباست حس  آرامش و  هشیاری

  مبارک باد  تولدی دیگر 

برای دل من  و عشق تو  

مبارک باد جشن  آفتاب

چراغی در افق (  فریدون مشیری )

به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

غمم دريا، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

*****

خروش موج، با من مي كند نجوا،

كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

*****

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

اميد آنكه جان خسته ام را ،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست !

جایزه برای  سزاوارترین قلم

در هفتم شهریور سال ۱۳۹۲ (۲۹ اوت ۲۰۱۳) جایزه یانوش پانونیوش (Janus Pannonius) از سوی انجمن قلم مجارستان، در شهر پچ کشور مجارستان با حضور سیمین به وی اهدا شد. این جایزه شامل تندیس و پنجاه هزار پوند بود. [۳] در این مراسم٬ فرزانه میلانی مترجم آثار سیمین به زبان انگلیسی نیز حضور یافت. [۴]

ویکی پدیا

 

 

 

 

  پ - ن -  درود به قلم  او  که نشکست با قدم او

افکار یه آدم بیکار !

 کاری   نمانده  که انجام بدهم  وقت فراغت ست   نمی دانم چه کنم

حوصله ی دیدن تلویزیون و  حال مطالعه  ندارم  در این هوای دم  کرده  هم

که نمی شود برای قدم زدن بیرون رفت  روبه  پنجره می ایستم   فضای اتاق از

 از نوای زیبای ترانه ی دلخواهم سرشار می شود و  و فضای دل من از یاد 

   به خیابان خلوت و خاکستری چشم می دوزم

موزیک   تمام می شود  اخبار با آهنگی  شبیه صدای طبل آغاز می شود 

 ناخواسته  تیتر خبرها را  می شنوم   ،دگرگون می شوم 

   نمیدانم  از  نگرانی دل دیگران  است یا از هراس  !

  از فکری که می کنم  گر می گیرد   تنم  ، در  خنکای اتاق انگار می سوزم

فکر می کنم مسئول چه کسی ست !؟ 

چرا مسئول   این همه جان عزیز  تنها یکی  ست !

اصرار و پافشاری بر عقیده و تصمیم او تا حد کشتار  و آتش و خون نشا ن

 و نشانه ی چیست !

چرا  تنها این سوی دنیا !   چه کسی زمینه می سازد   برای آنها !

چرا  ! ... سر برمی گردانم ،

جواب پرسش هایم قطره  ی سرگردانی ست  که می چرخد در  چشمانم

تا  زمانی بریزد  که  رو به سوی  تلویزیون بر می گرد انم و می بینم 

 مردم  ناچار  و بیگناه  با همه بیم  جان 

 همچنان ایستاده  اند در صف نان  !

 

به دیدارم بیا  هر شب ( شعری از اخوان  ثالث بمناسبت سالروز پرواز او )


به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!

هنوز یکی هست

هنوز ، یکی هست

  که  به نمی  باران  و  بوی خاک شود سرمست ،

یکی هست  هنوز  که  وقتی می اندیشد به او

 نه همهمه می شنود نه  هیاهو

خاموش می شود همه   قیل و قال زمان 

نمی خواهد بداند  کجاست ، در چه مکان

 هنوز یکی  هست 

  که هر سپیده  زندگی را نفس می کشد

 به بال  پرنده دل می بندد و به  هستی پرمی کشد

  یکی هست  هنوز 

که از هراس  زمستان و تگرگ

در دل پناه می گیرد که   شاید

 بر شاخه ی بهار  دوباره بروید  چو برگ  

یکی هست  که هنوز   شوق زندگی را با زر ورق سرخ به سر انگشتانش  می چسباند

 کسی که هنوز  کودک دل را به وعده های شیرین کودکانه می خواباند

یکی هست  که مثل بچه ها  لب هایش  از رنگ میوه ها رنگین است

کسی که  گاه  کوه  اندوه  بردوش  می کشد به سبک باری کاه

و گاه  اندوه  بال شکسته ی  کبوتر برای  دلش سنگین است  

  به آینه  نگاه  می کنم  به  دو چشم رنگارنگ

به حیرتم  که نقش  نگاه تو  برآب مانده هنوز  ، 

 ماندنی تر از نقش هر   سنگ

شرم دارم   جز به لبخند    در  چشم آینه بنگرم

 که یکی  در سینه فریاد میزند  ببین !  من آن دیگرم

 

انسانم آرزوست  ( مولانا )

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وا اسفاها همی‌زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد

کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار

دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست

وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

 

استعاره

  در مطالب و  گفتگو ها از شعر و نثر  ادب  گرفته تا گفتگو های

  عامیانه و حتی   سیاسی  ! کلماتی که به  زبان  استعاره و کنایه  نوشته

و گفته می شود  را ریاد می خوانیم و می شنویم و  خوشبختانه  مردم ما  هم 

ااگر هم به این زبان تسلط کامل نداشته باشند

به اندازه ی  نیاز ! یعنی تا آنجا   که ف  را فرحزاد بخو انند   از آن می دانند

فکر میکنم اگر این تشبیهات و کنایه ها در زبان ما نبود چه می کردیم

 اگر  نمیتوانستیم با کنایه   جور آدم های ناسازگار را بگذاریم به حساب روزگار !

شاید اگر جور دیگر بود   تشبیهات را  چون تن پوشی  زیبا بزای برای زیبا تر نشان

دادن کلمات بکار می بردیم  نه  مثل   پوششی شیرین به دور دارویی تلخ  

 چون  به یقین تشبیهات   ریبا  شعر و نثر را زیبا تر به تصویر می کشد  

  نمی دانم در زبان  وادبیات دیگر  سر زمین ها  استعاره تا چه حد بکار  میرود

نمیدانم آن ها هم  مثل ما وقتی با در ! حرف می زنند منظورشان دیوار  ست  

نمیدانم آیا ! در زبان های دیگر  گاهی بنا به وقت و روز وحال ! زمستان را بهار و 

 بهار را زمستان می خوانند  . نمی دانم  مردم دیگر سر زمین ها  تا چه حد

  از زبان استعاره استفاده می کنند 

  خدا را شکر  کار استعار در زبان تصویر تداوم نداشت  

وگرنه هنوز هم  مجبور بودیم صدای  ویلن و تار و سه تار  

از تصویر  روخانه بشنویم و  درخت در و دیوار !