چشمهایم را دوست دارم !
همانطور که داشتم به او میگفتم نه ! به یاد چشم هایی افتادم که همه جهانم بود
آینه هایی که طی سالیان جهان را باتمام زیبایی هایش به من نماد و نمود
وسوسه شدم و برای لمس حس نابینایی چند لحظه چشم هام را بستم
انگار از دنیا بریدم و تنها شدم رنگ و نور که از نگاهم پرید غرق بیهودگی نشستم
فکر کردم اگر بینا نبودم سپیده ی سحر و سرخی شفق را هرگز نمی دیدم
نمی دیدم و درک نمی کردم لذت لغزیدن تن سپید مرغ دریایی را بر انحنای تن موج
نگاهم همپرواز با پرنده ها پر نمی کشید تا پهنه ی آبی اوج
فکر کردم اگر بینا نبودم معنی سرخ و سبز را چگونه می فهمیدم ،
اگر بینا نبودم سلام و صبح بخیر رهگذران سپیذه دم را چگونه می دیدم
فکر کردم اول چشم بود که عشق را در دل بنا نهاد دل که عاشق شد
عاشقانه نگریستن به دنیا و آدم ها را به او یاد داد
پلک هایم را گشودم وگفتم : چشم هایم را بیشتر از جان دوست دارم که
باز تاب نور عشق را در آینه شان تا بینهایت در دلم تصویرمی کنند
گفت : راست گفتی گل کاشتی اگر چشمانت را نداشتی !
نه عاشق می شدی و نه عاشق داشتی
گفتم ! برای من ترس مردن و گور شدن کمتر است از هراس کور شدن !
نگاهم کرد وهیچ نگفت ! نگفت چرا همیشه مجبوریم به تن دادن به هر خطر !
چه چشم باشد و چه جان و چه سر !