خانه ام کجاست؟

پای تلویزیون نشستن  را زیاد دوست ندارم  مگر دیدن یکی دو سریال آبکی

که  در فاصله دیدنشان چند بار به بهانه های مختلف از جا بلند می شوم

دوری می زنم و دوباره می نشینم  دیشب چون  سریال های مورد علاقه ام !

پخش نمی شد  خواستم زودتر بخوابم ،دیدم  که  فیلم 

خاک آشنا  از بهمن فرمان آرا   شروع شد  ،

از  فیلم  هیچ نمی دانستم  به خاطر  رضا کیانیان برگشتم و نشستم 

 با دیدن  فیلم به آشناترین خاک سفر کردم

رفتم   به سر زمینی افتخار آفرین سر زمین ، شور عشق فرهاد و

شوق دل شیرین ،تا بیستون رفتم  و در سراسر فیلم با همزبانان مادر 

زیستم  با قهرنامان داستان عاشق شدم بر ناکامی هاشان گریستم   

فیلم  که تمام شد خوابم پرید  و تمام شب دل از من ! پرسید

 چرا برگ هام از ریشه جداست    سال ها  سکوت برای چه بود 

چرا  نگفتی زبان تو چیست  از کدام خاکی  ،خانه ام کجاست !؟ 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتگو

گفت : چه شد ! ان دل که به او می بالیدی  

   چه شد دلی که می گفتی : 

 چشمه ی عشق است      

   می گفتی  :

 دل  عاشق من  ، می تواند در دمی

به زلال بشوید غم های عالمی

 گفتم  : بود  و هنوز هم  هست

 اما ! 

 نبود تقصیر  این  بینوا

نازک بود 

طاقت نیاورد ! شکست

 

 

 

 

خانه ی بی سقف   ! ترانه ای با صدای امید

خانه بی سقف ما را آسمانی بود و نیست
بین ما و زندگانی ریسمانی بود و نیست
دوستی ها محکم و دیوارها پیوسته بود
پای دیوار جدایی نردبانی بود و نیست

کاش می شد گذشته ها رو پس بگیرم
زنده باشم از وطن نفس بگیرم
کاش می شد گذشته ها رو پس بگیرم
زنده باشم از وطن نفس بگیرم

یک پیاده صبح روشن یک سبد ابر بهاری
بر سر هر سفره ای رنگین کمانی بود و نیست
سال باران های تند و فصل تندرهای سخت
خانه دیروز ما را ناودانی بود و نیست

خاندانی خانمانی دودمانی بود و نیست
خاندانی خانمانی دودمانی بود و نیست

کاش می شد گذشته ها رو پس بگیرم
زنده باشم از وطن نفس بگیرم
کاش می شد گذشته ها رو پس بگیرم
زنده باشم از وطن نفس بگیرم

 

 

پ - ن-  از نگاه پزشک به سبب دلوآپسی  های  پنهان بیمار بودم

  ومن ناباور این  تمام شب بیدار بودم  ، سیپده که دمید خوابیدم

 ساعتی نگذشته بود که  صدای زیبای امید  بگوشم رسید

  امید همیشه خوب می خواند

 ، بیدار شدم ،  شعر را که شنیدم فکر کردم و به باور  نظر پزشک رسیدم

 

 

 

 



به بهانه ی روز 25 فروردین روز عطار نیشابوری

عزم آن دارم

عزم آن دارم که امشب نیم مستپای کوبان کوزه‌ی دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهمپس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم خودنمایتا کی از پندار باشم خودپرست
پرده‌ی پندار می‌باید دریدتوبه‌ی زهاد می‌باید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنمچند خواهم بودن آخر پای‌بست
ساقیا در ده شرابی دلگشایهین که دل برخاست غم در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردواردور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از سر برکشیمزهره را تا حشر گردانیم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویمبی جهت در رقص آییم از الست

بی پاسخ ( سهراب سپهری )


در تاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد.
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.
پس من کجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد
در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام.
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،
در گنگی آن ریشه داشت.
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من در تاریکی خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.
آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بودم.
پس من کجا بودم؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم.
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:
آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟
در اتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت.
پس من کجا بودم؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بودم.

به بهانه ی زلزله ی بوشهر ( تقدیم به گل هایی که  بهارشان خزان شد )

زمین ! ای مهربان

تو که  آغوشت جای امن  خواب است

توکه دلت  عاشق آفتاب است

 بی مهری  تو را  هر گز  !

 نمی کنم باور

از سوختن کدام  جنگل  رنجیدی

کی شاهد  آتش  گرفتن دل او بودی

غم ویرانی او  کی  دیدی

که  ازخشم چنین  لرزیدی

  

در کدام  سال ، کدام  خزان

 از  داغ  کدام  سرخ  

 در سینه ات سرخ به جوش آمد

از خروش کدام بغض 

 تن و جانت  به خروش آمد

  آه  ای زمین  !  ای  مهربان

به تقصیرها  چشم بپوشان

 به  مهر آغوش بگشا 

  و در زمین  ویران

  باز برلب  سرخ شقایق ها

  لبخند  سبز برویان 

 

 

 

 

و

 

 

 

تا هزار

  هز سال

سبد ی می بافم

سبدی از تار دل و پود خیال  

تا برای  پیشواز تو

 از  بهار لبریز کنم ا

 تو نیامدی و از بهار  هیچ خبر نیست

  صد سبد خالی دارم  

می مانم به انتظار 

و  سبد  می بافم  باز ،تا هزار 

  

صد سبد ،خالی دارم

معراج ( فریدون مشیری )

آسمان ها روشن از نور و صفا است
موج اقیانوس جوشان فضا است
باز من گفتم که : بالاتر کجاست
گفت : بالاتر جهانی دیگر است
عالمی کز عالم خاکی جداست
پهن دشت آسمان بی انتهاست
باز من گفتم که بالاتر کجاست
گفت : بالاتر از آنجا راه نیست
زانکه آنجا بارگاه کبریاست
آخرین معراج ما عرش خداست
بازمن گفتم که : بالاتر کجاست
لحظه ای در دیدگانم خیره شد
گفت : این اندیشه ها بس نارساست
گفتمش : از چشم شاعر کن نگاه
تا نپنداری که گفتاری خطاست
دورتر از چشمه خورشید ها
برتر از این عالم بی انتها
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصه پرواز مرغ فکر ماست

کاش نخوانی !

می شنیدم !

 صدایی که  نقش مرا می نمود  

 صدای  تو بود

  می گفتی و نمی دیدی  

      قطره هایی که تلخ  می چشیدم  

 از هراس چنان تصور  

به تصویر آینه ی  دل نگریستم   

تا ببینم  و  بدانم   کیستم 

غرق شد  نگاهم    

 در  دو چشم  پر  آب

 که  گویی از وحشت   کابوس

  پریده    از خواب 

     بهت زد ه ماند  تمام روز

 تمام شب  به چشم  تصویر آینه نگریست

 ندانست  و نمی داند  هنوز

 نقشی  چنین ناجوانمردانه اثر دست توست

  با رد پای   دیگریست

کاش نخوانی

 خدا کند تا هرگز نبینی و ندانی  

سوز  سوخته دلی 

که سوخت در آتش  کشتزار بی حاصلی  !

 

 

حسادت به وضع موجود !

 وقتی خواندم : تفکیک جنسیتی برای مجریان  تلویزیون   اجرا  خواهد شد

 آهی از ته دل  کشیدم که نمیدونم از حسادت بود یا از جسرت ! 

 به نظر خودم از هر کدوم که باشه   خق دارم  ، آخه  مگه بیندگان زن   

چه کم دارن از مجریان  و دانشجویان و ....که از هر طرف  به  حال  اونا توجه میشه  ،

وعده ای  مدام  فکر و ذکر شان  این شده که  در حفظ و نگهبانی و نگاهداری اونا

احساس مسئولیت کنن تا آنجا که گاهی  یادشون میره نگاهبانان دیگری در خانه

  به نام پدر و پسر و .... شوهر  شب و روز مراقب و مواظب اونا هستن

   این حسادت نیست  که در این راستا از بی توجهی به  سایر زنان

 دلم آتیش می گیره !  برایاین که اونا هم از چنین حمایت ها بهره مند بشن 

 یشنهاد دارم

 حالا که به دلیل مشکلات شهر نشینی  نمیشه پیاده روها  را تفکیک جسیتی بشه  ،

حالا  که  برای تفکیک   کوچه ها  مشکلی هست ، اگر برای رفاه بیشتر نگاهبانان

عزیزتر ازجانمان نمشه خانه و اتاق ها را جدا کرد    من یکی جز این راضی نمیشم 

 که اول  برنامه های تلویزیونی   یه روز در میان زنانه مردانه کنن 

 و دوم فیلم ها و سریال ها هم مردانه و زنانه باشه  تا خانم ها و آقایانی

که کنترل افکار و احساس براشون یه کمی سخته !

رنج این دنیا و آن دنیا را نبینن   ّ با آرزوی موفقیت های روز افزون در راستا ! 

 

انگار دیروز بود

  انگار  دیروز بود  

  صدای رادیو را که  بلند می کرد پدر

 تا آنجام و آغاز سال نو دلم می لرید سراسر

 دمی از تیک تاک کوبنده ی  آخرین لحظه ها 

و دم دیگر  از مژده ی شنیدن  آغاز سال نو 

از زبان    گوینده ی خوش صدا

  وقتی نوای ساز بگوش می رسید

 دلم از شوق  رسیدن روزهایی  می تپید

  روزهایی که آخر همه کوچه ها ی قهر

 به خانه  آشتی می رسید

روزهایی با شیرینی و بوسه و عیدی آغاز می شد

 انگار همین دیروز

   که  تمام شب   نمی خوابیدم  ،

 ،  از شور  فردایی که مدرسه باز می  شد  ، 

   چه خوش بود فردایی که می رفتم

 باکیف  کوچکی که  از بوی اسکناس نو سرشار بود

با انشاءی  که همه  در وصف روزهای خوش  عید و بهاربود

 و چه  آهسته می رفتم آنروزها

مبادا  بر کفش هایم بنشیند  گرد راه

 

یکدنگی !

 

خواندم " چشم ها را باید شست  "

خواندم  " جور دیگر باید دید  " 

هزار بار

چشم شستم

زیر رگبار 

تا جور دیگر جلوه کند   زندگی  

در نگاهم

 اما دریغ ،که   همچنان ،

  تصویر تو می بیند  در آینه ی زمان

تو بگو !

 گناه کیست ! این یکدنگی  

 

پژواک ( محمد رضا شفیعی کد کنی )

به پایان رسیدیم اما

نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها

نکردیم پرواز

ببخشای

ای روشن عشق بر ما

ببخشای

ببخشای اگر صبح را

ما به مهمانی کوچه

دعوت نکردیم

ببخشای

اگر روی پیراهن ما

نشان عبور سحر نیست

ببخشای ما را

اگر از حضور فلق

روی فرق صنوبر

خبر نیست

نسیمی

گیاه سحرگاه را

در کمندی فکنده ست و

تا دشت بیداری اش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم

در آن سوی دیوار بیمیم

ببخشای ای روشن عشق

بر ما ببخشای

به پایان رسیدیم

اما

نکردیم آغاز

فرو ریخت پر ها

نکردیم پرواز

حیرت  می کنم  !

 نمی دانم کی بود که اتفاقی هست شدم !

وقتی در سایه روشن یک سحر دست به دست شدم

چشم بستم ، تا نبینم در چه غربتی هستم

با اولین ضربه ی دست زندگی سرود اعتراض با فریاد حواندم

  پس از دومین ضربه  تا همیشه و هنوز ... در سکوت  ماندم

وقتی آمدم در میان همهمه ای نا آشنا ، ناله ای آشنا شنیدم

ناله اش دلگیر و مبهم بود

احساس کردم دستی دلم را می فشارد به خیالم اولین تجربه از حس غم بود

داشتم فکر می کردم کجاست این ناکجا !

چرا هیچ کس نمی گوید ! برای چه آوردنم اینجا ...

ناگهان آغوشی مرا به خود فشرد ، آه که چه زود در خوابی خوش    مست شدم 

در آغوشی که اندازه ی تن بود و در تمام  کودکی مال من بود !

آغوشی که تا بود به هیچ چیز غیر رویاهای شیرین کودکانه حواسم نبود ،

، از غمی که آمده بود به خوش آمد دلم هراسم نبود

عشق ثمر امن آن آغوش بود ، آغوشی که وقتی از آن جدا شدم ،

مثل پرنده ای کوچک جدا از آشیان ، با پر و بال شکسته در چرخش

گرد بادی بنام زندگی تا همیشه و هنوز ... رها شدم

آغوشی که پس از آن ، هرگز بی غم نبودم درجهان

از غم گله ای نیست چون بودنش عادت شده برایم

جیرت می کنم ! عشق چه می کند پیش غم !؟

که همیشه کنار او می نشیننددر دلم !

شعر زیبایی از سعدی

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود

کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم

جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند

این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را

عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتی ست

کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را

دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم

ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن فرصت شمار امروز را

زندگی  ( ه. ا . سایه )


چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتنک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای ره گشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدئای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گذشت سربلند
زهی سکوه فامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
هنوز آن بلنددور
آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
جنان نشسته کوه درکمین دره های این غروب تنگ
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش