کاش نخوانی !
می شنیدم !
صدایی که نقش مرا می نمود
صدای تو بود
می گفتی و نمی دیدی
قطره هایی که تلخ می چشیدم
از هراس چنان تصور
به تصویر آینه ی دل نگریستم
تا ببینم و بدانم کیستم
غرق شد نگاهم
در دو چشم پر آب
که گویی از وحشت کابوس
پریده از خواب
بهت زد ه ماند تمام روز
تمام شب به چشم تصویر آینه نگریست
ندانست و نمی داند هنوز
نقشی چنین ناجوانمردانه اثر دست توست
با رد پای دیگریست
کاش نخوانی
خدا کند تا هرگز نبینی و ندانی
سوز سوخته دلی
که سوخت در آتش کشتزار بی حاصلی !
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۱/۱۶ ساعت ۴:۳ ب.ظ توسط شادی
|