از قدیم گفتن ترس برادر مرگه !وقتی این جمله را می شنوم
با اینکه هزار بار به زبان ایما و اشاره و نگاه ! چه پیش دوست و آشنا
و چه با آهی کوتاه ! دردل کردم با غریبه ها !اما از ترس درد بیشتر باز
دلم میخواد حرف بزنم ! ....
چون یکی از دلایل قدیمیا برای گفتن این ضرب المثل این بوده
آخر و عاقبت غم های پنهان می رسه به دردای بی درمان
برای همین بود که می گفتن ( و هنوزم میگن )درد را باید فریاد زد
اون روزگار زمانی رسید که بزرگا دیدن ! مرگ و میر و بیماری در بین
آدمایی که به دلیل ترس و یا از گلو درد ! و یاهر دلیل دیگه حرف دلشونو
نمی زنن زیاد شده ! وهر روز خبر دق مرگ شدن عده ای از اونا میرسه
برای همین دور هم جمع شدن و بعد از نشست های زیاد و تبادل نظر
های فراوان ! تنها چاره را دیدن ذر آن ! که باید بذارن همه ی آدمای
گله مند حرفشونو به زبان بیارن و یا از هر راه که شده بیان کنن !
اما با اینکه تعداد اون آدما روز به روز زیادتر می شد هیچکی
نمی دونست چرا جراتشان هر روز کمتر و کمتر میشد تا آنجا
که بنا به علت های نامعلوم ! و دلایل نامفهوم !حاضر به حرف زدن
نبودن ! از آنجا که همه ی ما می دونیم همیشه راهی برای باز کردن
قفل زبان هست !برزگای اون زمان هم که کم از ما نداشتن !
گشتن و گشتن تا سنگی به نام سنگ صبور پیداکردن
شایدم بنا به ضرورت زمان خودشون اونو اختراع کردن !
سنگی که کم کم به صبر و تحمل درد دل شنیدن
در افسانه ها شهره ی شهر شد !و بعد از اون خیال همه راحت شد
هر وقت کسی از درد زمان خیلی دلتنگ می شد
و جرات بیان علت دلتنگی ها را پیش آدما نداشت درها رامی بست
و در خلوت و تنهایی هم صحبت اون یه تیکه سنگ می شد،
ساعت ها کنار او می نشست
از درد های می گفت که سال ها دردل پنهان کرده بود
گاهی وقتا بار غم و درد دلا اونقدر سنگین بود
که با همه تحمل و دل سنگ صبورم می شکست!
_خوش به حال قدیمیا که با افسون و افسانه دل خو ش می کردن
و باورهاشون سبب آرامش دلشون بود !اما ! امروزه روز باید چکار کرد !
درد حرفای نگفته و بغض نهفته راچه جوری باید دوا کرد !
من بیشتر از دو راه ! نمی دونم
راه اول ! نه ! چون خیلی سخته و دل میخواد ! از فکرشم پشیمونم !
و اما راه دوم !به جیب پر پول و صبر و تحملی به اندازه ی سنگ صبور
تا بتونی بعد از ماه ها و ساعت ها ! با کسی درنقش سنگ صبور
ساعتی به صحبت بشینی !
من که هیچ یک را ندارم !به خیال بافی و ارزو ناچارم
کاش! با گفتن قصه و افسانه ، مثل قدیما دردا درمان می شد
چه دردای تازه هاای که هر روز به یه شکل می رسه از راه !
چه دلتنگی های پنهان و چه غم گریبانگیر سالیان !