سنگواره    - هوشنگ انتهاج ( ه . ا . سایه  )


اين ساكتِ صبور، كه چون شمع

سر كرده در كنار غم خويش

با اين شب دراز و درنگش،

جانش همه فغان و دريغ است.

فريادهاست در دل تنگش.


در خلوتِ غم‌آورِ مرجان

بي‌هاي‌هاي گريه شبي نيست

اما، خروشِ وحشيِ دريا

گُم مي‌كند درين شبِ طوفان

فريادهاي خسته‌ي او را.



بس در حصار اين شبِ دلگير

ماندم، نگاه بسته به روزن،

همچون گياهِ رُسته بُنِ چاه.

يك‌يك ستاره‌ها به سرِ من

چون اشك پُر شدند و چكيدند.



نايي نرُست آخر ازين چاه

تا ناله‌هاي من بتواند

روزي به گوش رهگذري گفت.

وز خون تلخ من گل سرخي

در اين كويرِ سوخته نشكفت.



بس آرزو كه در دل من مرد

چون عشق‌هاي خام جواني.

اما اميد همرهِ من ماند،

با من نشست در پس زانو،

تنها گريستيم نهاني!



مرغِ قفس، اگرچه اسيرست،

باز آرزوي پرزدنش هست.

اينك ستم! كه مرغ هوا را

از ياد رفته‌ست، دريغا

رؤياي آشيانه‌ي در ابر!



شب‌ها در انتظار سپيده،

با آتشي كه در دل من بود،

چون شمع، قطره قطره چكيدم.

افسوس! بر دريچه‌ي باد است

فانوس نيمه‌جان اميدم!


بس دير ماندي، اي نفس صبح!

كاين تشنه‌كام چشمه‌ي خورشيد

در آرزوي لعل شدن مرد.

وامروز، زيرِ ريزشِ ايام

خود سنگواره‌اي‌ست ز امّيد...

شاید!

می  پرسد   : غمگینی !؟

نگاهش می کنم  

می گوید :

رنج و درد را می توان دید به نگاه

اما  به تکرار گفتن  آن

به  درمان  می نماید راه !

درد را  باید گفت

 باید نوشت ،

  شاید درمانگری

درد را باید فریاد زد

مگر  بشنود   آن که باید !

   شاید

و من ... فریاد می زنم !

  بی صدا




گریه ی ناچار !

  با لب های بهم فشرده از غم حان باختگان  و  باز ماندگان دردمند و دل آزرده ی

آذربایجان مات زده ام به عکس های دلخراش و غم انگیز زلزه زده ها ! تلویزیون

روشن است و من طوری نشسته ام که پشت به آن دارم برای همین 

نه تنها تصویرش را نمی بینم بلکه آنقدر غرق غم و درد مصیبت زدگانم

که صدایش هم به گوشم نمی رسد   !کلمه ی زلزله  را که می شنوم

  همه چشم و گوش می شوم و رو به تلویزیون برمی گردم

شخصی با چهره ای بشاش  ! و لبانی  که به زیور لبخندی کمرنگ آراسته !

با مجری در حال گفتگوست  و  از بی اهمیت بودن زلزله دنیا و با اهمیت

بودن زلزله در روز قیامت حرف میزند  و مجری با تاکید بر حرف های  ایشان

از بحث تلخ زلزله  به سرعت می گذرد و دوباره به بحث اخلاق خوب

و بد می پردازد و من ...  هز کاری که می کنم  نمی توانم   غیر از قیامتی

 که این روزها   زلزله  در دنیا  و در سر زمین من به پا کرده به هیچ  قیامت دیگر

 فکر کنم و هر کار میکنم نمی توانم  و مثل  استاد ی که درس اخلاق می دهد

  و یا حتی مثل مجری تلویزون با اخلاق خوب و روی خوش به دیدن

این صحنه ادامه دهم ! ناچار می زنم زیر گریه !

باز

باز دیدار !

باز درنگ نگاه

 در سایه ی  خم  راه !

باز همگام خیال تو

 پرسه در کوچه ها

باز  شیرینی آشنا یی

باز احساس  طعم  تلخ جدایی

باز در هوای تو ! نفس کشیدن

در فضای خالی از هوای شهر

به چشم آشنا آمدن هر رهگذر

باز ! دیدن باز تاب غم  ،

در  آیینه ی چشم های  تر

باز انتظار  روشنا !

از قعر تاریک زمان

باز دست های گشوده به دعا 

برای یک  نگاه

از سوی خدای آسمان

باز لحظه شمردن

تا آشفته خواب

بازتشنه دویدن تا سراب 

باز  چشم دوختن به فراز  قله ی دور

تا دمیدن گل شادی ، گل نور

باز آرزو !

باز ! امید دیدار او

باز ! انتظار روزهای خوب

  باز دلتنگی از دیدن رنگی

همرنگ فراق !که می نشیند آهسته ،

در دل من و چشم  غروب

آی آدما ی  !!!

  آی آدمای  مسئول شما را به خدا  شتاب کنید !

شاید هنوز !!!!!!

دلم می خواهد...

دلم می خواهد بار دگر !

گذر کنم از تمام کوچه های شهر   

 آنجا که می خواندی برایم

 عاشقانه ترین شعر زمان 

 آنحا  که هم آواز تو بودم

سرمست  و ترانه خوان

دلم می خواهد  بار دیگر

باتمام مردم شهر سرود شادی بخوانم  !

   برقصم با ترنم باران

 دلم می خواهد برگردم به آنحا ،

آنجا که روزی  شعر و و سرود بود  !

  همه زمزمه ی  لب ها 

 دلم می خواهد برگردم

آنجا ! که آوای غزل خوانان

سکوت شب می شکست

آنجا که  آواز ها  و ترانه هاش 

به دلم  می نشست 

دلم می خواهد !  چشمانم  بار دگر

با چشم  تو  همراه  و همسفر  

 دلتنگی زمین و آسمان  را ببارد

دلم می خواهد دست های من و تو

 در تمام گلدان های خالی !

در باغچه ی خزان زده ی  خانه ی پدر ! 

دوباره ! گل سرخ ،لاله و شمعدانی بکارد

باز دیوار ها  سنگ و آهن   بپوشند تیرگی تن 

 با خرمنی از یاس و رازقی و  نسترن

 دلم می خواهد ...


خوابی که جور دیگه  تعبیر شد !

بچه که بودم  بیشتر وقتا  شب ها این رویا را می دیدم

خواب می دیدم که در  جایی که  آشنا بود امانمی دونم کجا بود

و من دوستام داریم  از روی زمین  پول جمع می کنیم

 اما هر چه برمیداریم  تمامی نداره بازم هست  !

چون برای اون همه دستامون  جا نداره  می ریزیم  تو دامن !

دامن هاکه پر می شه  هنوزحسرت می خوریم 

که چرا  جا نداریم چند سکه بیشتر بر داریم !

 باورم نمی شد   وقتی در  بیداری و صبح می دیدم

زانوهام را  گرفتم  تو بغلم  و با دستام گوشه های دامنمو

جمع کردم رو سینه ام ! صد حیف به زبان و هزار به دل داشتم !

وقتی به دامنی که پر از هیچ و پوچ می رسیدم  !


 پ - ن -   گاهی وقتا خواب و رویا آرزوها را چه زیبا تصویر می کنه !

اما حیف که هشیاری و بیداری اونا را جور دیگه  تعبیر می کنه !


خروس !

 بیداری و بیدار شدن همیشه سخته  بخصوص برای بعصی از آدما

  که طوری گرفتار   سیاهی و سکوت  شب  می شن که هیچ کاری

نمیتونن انجام بدن چون  با کوچکترین صدا و یا  یه حرکت ساده ی  اونا

صدای خفته ها در می آد که :  سر و صدا نکن  بذار راحت  بخوابیم !

و  همین طور  بیدار شدن  برای اونایی  مشکله که خوابشون خیلی

سنگینه  ، اونقدر سنگین که به قولی اگه توپ هم در کنن از جاشون جم

نمی خورن و از خواب نازشون دل نمی کنن و  گروهی دیگر  که هم بیدار

شدن براشون  سخته  اونایی هستن که تمام شب رنج بیداری

کشیدن !  و دمدمای صیح  شده  از خستگی خوابشون برده !

صدای هیچ زنگی  حتی به بلندی آژیر هم  نمیتونه این جور خوابیده ها

را بیدار کنه ! این گروه  اگرهم اتفاقی بیدار بشن با رخوت لای پلکهاشونو

کمی باز می کنن اگر ببینن سپیده داره می زنه !دست دراز می کنن و

پرده را می کشن که نکنه  از پس پنجره ای که  خودش پلک ها بسته 

و خوابه ! نور به  داخل خانه  درز کنه و به پلک های نازنین شان بتابه !

یاد خروس  بخیر !  که وقت سحر  ! چشماشو می بست و سینه شو

می کرد  سپر  !و  با فریاد های پیاپی  رسیدن کاروان  صبح

را آنچنان ی جار می زد که  نه تنها ساکنین خانه بلکه تمام اهل

محل را از خواب بیدار میکرد !

 وقتی صدای خروس  سکوتو می شکست دیگه رخوت  معنا نداشت 

چون با شنیدن صدای او خواب ازچشم ها

و شب از پلک باز پنجره فرار میکرد  !


پ - ن  - البته ارزش کار خروس ها همیشه مثبت نبوده !  چون  گاهی خروس های

بی محلی  هم بودن  که همانجور که از اسمشان پیداست نا به جا  و نا بهنگام 

آواز سر میدادن ! جوری که سبب ناراحتی اونایی می شد که از بیداری ناگهانی

و بد موقع  تا مدت ها سردردمزمن گرفتن !


قدر دانی و احترام به انسان ها

مطلبی خواندم که  ختما خیلی ها می دانند اما چون خودم نمی دانستم

با اوجود این که چهار روز از مراسم برگزاری  سالاه ی آن می گذرد آنقدر

این مطلب به نظرم جالب و زیبا جلوه کرد که نتوانستم از نوشتن آن بگذرم

و آن  از این قرار است

  ورشو پایتخت لهستان هر سال در روز اول آگوست به احترام قیام مردم

در برابر اشغالگران نازی در سال ۱۹۴۴ از حرکت باز می ایستد !

این حرکت عمومی  احترام به یک حادثه تاریخی و ملی است

به این معنا  در این روز تاریخی که هر که هر جا هست  در لحظه ای که

آژیر شهر بصدا درمی آید یک دقیقه  در جای خود از حرکت باز می ایستد

تا هم به  خود و  هم دیگر  انسان هایی که در راه آزادی تلاش کرده اند

ادای عشق کند و احترام بگذارد


. ا

 پ _ ن  -

در جایی خواندم که نظیر این مراسم  در ترکیه در سالروز مرگ آتا ترک  بنیان گذار جمهوری در ترکیه انجام می گیرد .


موعظه ی غوک  ( شفیعی کد کنی  )

در هجومِ تشنگي،در سوزِ خورشيد تموز

 پای در زنجیر خاک تفته می نالد گون :


 “روزها را مي كنم،پيمانه،با آمد شدن”


 غوكِ نيزارانِ لاي و لوش گويد در جواب:


 “چند و چند اين تشنگي؟خود را رها كن همچو ما


پيش نِه گامي و جامي نوش و كوته كن سخن


” بوته خشكِ گون در پاسخش گويد “خمش


پاي در زنجير،خوشتر،تا كه دست اندر لجن”


به یاد پدر ! به بهانه ی سالروز سفر آخرینش !

دلم گرفته  می خوام با فکرای خوب  سرشو گرم  کنم اما نمیشه هر کار میکنم نه

حواس ذل پرت میشه نه من ! عجیبه خیلی وقتا به دلیل دوری تاریخ روز و

ماه از یادم میره  اما از اول ماه مرداد ناخود آگاه  هر روز  تاریخ روز مثل چراغ توی

ذهنم روشن بود و هر روز بغض من بیشتر !  آن سال درست  مثل امسال

سیزده ی مرداد روز جمعه بود  یک تلفن :( پدربا اتومبیل تصادف کرده و

حالش خوب نیست بیایید )

و ... همه چیز تموم شد !  پدر دیگر نبود که وقتی زنگ در خانه  اش را بزنم گوشی را

برداره و بگه : مادر تویی ! دیگر او نبود که تا رسیدن من  به بالای پله ها بایستد

و مثل همیشه  سرم را روی سینه ی زخم دیده اش بذارم و اگر دلگیرم  زار ببارم

و او همانجوری که سرم تو سینه داره بگه عزیزم ! منو ترساندی ! فکر کردم چی

شده ! اینا که  گفتی چیز ی نیست من جای تو باشم قاه قاه به این مشکلات

می خندم !و من با بازم مثل دوران بچگی حرفاشو باور کنم و  او  از لطف خدا یه

داستان برام تعریف کنه و یا  ضرب المثلی در رابطه با مشکل من بگه  دیگر او

درخانه ای  نبود تا  نا امید و گریان به اونجا برم با وجودش  و امید وار و خندان برگردم

او نبود  مشکلاتم  کوچک  و قابل حل جلوه کنه !چه صفایی داشت خانه ای

که تا او بود  آرامتر و با طراوت تر از بهشت خدا بود ! خانه یکسی که مثل هیچ کس

نبود !کسی  که دردا  و غم هام را با تمام دل و جان حس می کرد اما می خندید 

 مبا دا  اندوه من  بیشتر بشه

کسی که وقتی رفت  انگار در خانه ی مهر  بسته شد !



به بهانه ی تولد محمود دولت آبادی نویسنده ی بزرگ ایران

گل محمد ، مارال ، بلقیس ، زینت ،هنوز  یادتان هست ! ؟

تولد محمود دولت آبادی مبارک باد

 

محمود دولت آبادی نویسنده سرشناس کشورمان و خالق آثار بیادماندنی چون کلیدر ،جای خالی سلوچ ،سلوک و… ۷۲ ساله شد


یاری !

وقتی  ناتوان شد پاهای گلفروش خیابان ، وقتی ازگرانباری بار !خمید شانه خماند !
از دست ها یار ی گرفت !
در انتظار نماند !!


دست هامان   نرسده ست به هم ...( فریدون مشیری )


از دل و ديده ، گرامی تر هم

                            آيا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

                                        دست  !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

 

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

 

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

 

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

                                      دست كه هست  !

 

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار  !

 

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است  !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است  !

 

دست در دست كسی ،

                       يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

                        يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

 

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

 

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست ! 

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

 

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !

 

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم

برای گنجشگ های آوازه خوان شهر دلم می سوزد !

  در ساعت های اول صبح هم هرم هوا به معنی واقعی داغه

با این همه کنجشگ ها نه انگار  براشون فرقی نمی کنه تابستان گرمه

یا هوای خوش بهار مثل همیشه جیک جیک  کنان  این سو آنسو  لب  پنجره ها

می پرن تا مژده صبح را برای اونایی که هنوز در رخوت خوابن ببرن شاید

بیدار بشن و هشیار بشن و دلشون بسوزه به حال گنجشگ های بینوایی

که در گوشه ی میدان غارتهران برای فروش به بندشون کشیدن  !گنجشگهایی

که  از هراس جیکشون در نمیآد  بنا به گفته ی آدم ! فروشنده :

دلشون تاب ترس نداره !و اگر مدت زیادی در بند بمونن زهرشان می ترکه و

گوشتشون !!به مذاق خریدار محترم ! تلخ میشه ! به راستی این ماییم !!

اگر هستیم  !وای بر ما !

چارهای نیست جز این که  به  عکس کاسه سفالینی که  نشان تمدن هفت

هزار ساله  مان دارد دل خوش کنیم و مثل گنجشگهای پشت پنجره نه انگار !

که هوا سخت سوزان است !

ا


سفره !

این روزا  سفره ی افطار و سحر ! یاد آور سفره های اون روزاست

روزایی که سفره ارج و منزلتی خاص داشت و نشستن و غذا خوردن

 سر سفره ی پدر و مادر ارزش بود ! سفره ای ساده

با چاشنی عشق که حاصل  دسترنج پدر و مادر بود .

اسم سفره یاد آور بوی خوش  سفره ی خانه ست

سفره ای از جنس قلمکار اصفهان با بوی خوش نان ! نانی که هر روز

پدر روی دست به خانه می اورد  ! نانی که جز بادست تکه نمی شد

نانی که اگر تکه ای از آن را در کف کوچه و خیابان می دیدیم بنا به

توصیه ی مادر باید آن را می بوسیدیم و می گذاشتیم  جایی که زیر

پا نباشد چون برکت خدا بود و خدا همه جا بود !

هر کاری  که می کردیم می دید و راز دلمان را می فهمید

سر سفره قبل از شروع خوردن باید نام خود و بعد از غذا باید

تشکر را  از زبان ما می شنید ! این ها را همه پدر می گفت !

 هنوز هم پس از سالیان بوی نان و اسم سفره! دوبال سپیدند

برای پرنده ی خیال  من  ، تا بند دلواپسی  از پای دل باز کنم

و لحظه ای به کهکشانی از نور و ستاره در  آسمان  کودکی  پرواز کنم



بازم افسانه ی  سنگ صبور !

از قدیم گفتن ترس برادر مرگه !وقتی این جمله را می شنوم

با اینکه هزار بار به زبان ایما و اشاره و نگاه !  چه پیش دوست و آشنا

و چه با آهی کوتاه ! دردل کردم  با غریبه ها !اما از ترس درد بیشتر باز

دلم میخواد حرف بزنم ! ....

چون یکی از دلایل قدیمیا برای گفتن  این ضرب المثل این بوده

  آخر و عاقبت غم های پنهان  می رسه به  دردای  بی درمان

 برای همین بود که می گفتن ( و هنوزم میگن )درد را  باید فریاد زد

 اون روزگار زمانی رسید که بزرگا دیدن ! مرگ  و میر و بیماری در بین

آدمایی که به دلیل ترس و یا از گلو درد ! و یاهر دلیل دیگه حرف دلشونو

نمی زنن زیاد شده ! وهر روز خبر دق مرگ شدن عده ای از اونا میرسه

 برای همین دور هم جمع شدن و بعد از نشست های زیاد و تبادل نظر

های فراوان !  تنها چاره را  دیدن ذر آن ! که باید بذارن  همه ی آدمای

گله مند  حرفشونو  به زبان بیارن  و  یا از هر راه که شده  بیان کنن  !

 اما با اینکه تعداد اون آدما  روز به روز زیادتر می شد هیچکی

نمی دونست  چرا جراتشان   هر روز کمتر و کمتر  میشد  تا آنجا

که  بنا به علت های نامعلوم ! و دلایل نامفهوم !حاضر به حرف زدن

نبودن ! از آنجا که همه ی ما می دونیم  همیشه راهی برای باز کردن

قفل زبان هست !برزگای اون زمان  هم که کم از ما نداشتن !

گشتن و گشتن تا  سنگی  به نام سنگ صبور پیداکردن

شایدم  بنا به ضرورت زمان خودشون اونو اختراع کردن !

سنگی  که کم کم به صبر و  تحمل درد دل شنیدن 

در افسانه ها  شهره ی شهر شد !و بعد از اون  خیال همه راحت شد 

هر وقت کسی از درد زمان خیلی  دلتنگ می شد 

و جرات بیان  علت دلتنگی ها را  پیش آدما نداشت درها رامی بست

و در خلوت و تنهایی  هم صحبت  اون یه تیکه سنگ می شد،

ساعت ها کنار او  می نشست  

از درد های می گفت که سال ها دردل پنهان کرده بود

گاهی وقتا  بار غم و درد دلا  اونقدر سنگین بود

که با همه  تحمل و دل سنگ صبورم می شکست!


  _خوش به حال قدیمیا که با افسون و افسانه دل خو ش می کردن

و باورهاشون سبب  آرامش دلشون بود !اما ! امروزه روز   باید چکار کرد !

درد حرفای نگفته  و بغض نهفته  راچه جوری باید دوا کرد !

من  بیشتر از دو راه ! نمی دونم

راه اول ! نه !  چون خیلی سخته و  دل میخواد ! از فکرشم پشیمونم !

  و اما راه دوم   !به جیب پر پول و صبر و تحملی به اندازه ی سنگ صبور

تا بتونی بعد از ماه ها و ساعت ها  !  با کسی درنقش سنگ صبور

 ساعتی به صحبت بشینی ! 

من که  هیچ یک را  ندارم !به خیال بافی و ارزو ناچارم

کاش! با گفتن قصه و  افسانه ، مثل قدیما دردا درمان می شد

چه دردای  تازه هاای که هر روز به یه  شکل می رسه  از راه !

چه دلتنگی های پنهان و چه  غم گریبانگیر  سالیان !

به بهانه ی دوم مرداد سالروز درگذشت شاعر بزرگ ایران احمد شاملو

شعر آفتاب

با چشم ها ز حیرت این صبح نابجای


خشکیده بر دریچه خورشید چهار طاق


بر تارکِ سپیده این روز پا به زای


دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب


  فریاد بر کشیدم


   اینک چراغ معجزه


    مردم تشخیص نیم شب را از فجر در چشم های کور دلیتان


  سویی بجای اگر مانده است آنقدر


تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب در آسمان شب پرواز آفتاب را


با گوش های نا شنواییتان این تُرفه بشنوید


 در نیم پرده شب آواز آفتاب را


دیدیم گفتندخلق نیمی پرواز روشنش را آری


  نیمی به شادی از دل فریاد بر کشیدند


 با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را


باری من با دهانی حیرت گفتم:


ای یاوه یاوه یاوه!


 خلایق مستید و منگ !


  یا به تظاهر تزویر میکنید؟

 

از شب هنوز مانده دو دانگی


ور تائبید و پاک و مسلمان نماز را از چاوشان نیامده بانگی


هر گاو گند چاله دهانی آتشفشانِ روشنِ خشمی شد


این گول بین که روشنی آفتاب را از ما دریغ میطلبد


 طوفان خنده ها . . .


خورشید را گذاشته میخواهد با اتکا به ساعت شماته دار خویش


بیچاره خلق را متقاعد کند که شب هنوز از نیمه نیز برنگذشته است


 طوفان خنده ها . . .


من درد در رگانم


        حسرت در استخوانم


  چیزی نظیر آتش در جانم پیچید


سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد


تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم


از تلخی تمامی دریاها در اشکِ ناتوانی خود ساغری زدم


آنان به آفتاب شیفته بودند


    زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود


 احساس واقعیتشان بود


 با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود


  با تابناکیش مفهوم بی فریب صداقت بود


ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند


  که بی دریغ باشند در دردها و شادی هاشان


   حتی با نان خشکشان


و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند


افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود


و آنان به عدل شیفته بودندو اکنون


با آفتاب گونه ای آنان را این گونه دل فریفته بودند


ای کاش میتوانستم خون رگان خود را من


 قطره


  قطره


 قطره بگریم تا باورم کنند


ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش


بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را


گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که


خورشیدشان کجاست و باورم کنند


  ای کاش میتوانستم...