هرچه زیبایی و خوبی ( فریدون مشیری )
مثل گل صحبت دوست
مثل پرواز کبوتر & می و موسیقی و مهتاب و کتاب
کوه & دریا & جنگل & یاس & سحر
این همه یک سو & سوی دگر
چهره ی همچو گل تازه تو !
دوست دارم همه عالم را لیک
هیچکس را نه به اندازه ی تو !
مثل گل صحبت دوست
مثل پرواز کبوتر & می و موسیقی و مهتاب و کتاب
کوه & دریا & جنگل & یاس & سحر
این همه یک سو & سوی دگر
چهره ی همچو گل تازه تو !
دوست دارم همه عالم را لیک
هیچکس را نه به اندازه ی تو !
نگاه می کنم به دور و برم
آذرخش می تاب
شب تازه گذشته از نیمه
پلکهایم دوباره روی هم می خوابد
زمزمه ی باران چشم هایم را باز می کند
خواب پرواز می کند
چنان خوشحال و بیدار م
گویی تو آمده ای به دیدارم
پرده را پس می زنم ، پنجره را وا می کنم
نگاهم سر می خورد روی اسفالت خیابان
دست هایم می روند تا لمس باران
نگاه می کنم به دست های ترم
خیال تو می رسد از راه و
تا سپیده ی فردا
خواب می پراند از سرم
چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه ی شکسته ایست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت ؟
چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های این غروب ِ تنگ
که راه بسته می نمایدت ؟
زمان ِ بیکرانه را تو با شمار گام عمر ِ ما مسنج
به پای او دمی است این درنگ ِ درد و رنج
بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش !
عشق روز و ماه و سال ندارد مبدا تاریخ زندگی عاشق
لحظه ی روز آشنایی ست
زمان را به سال و ماه نمی شمارد دل عاشق وقایع نگار زندگی اوست
عمر عاشق به طول لحظه های دیدار ست و باقی همه هیچ
برای تمامی عاشقان دلی شاد آرزو دارم
و عمری به درازای عمر عشق های کهن !
یاد یکی که گم شد و فراموش نشد
گرمی آتشی که سال ها
خاموش نشد زیر رگبارها
یاد آشنایی غریب
یاد یکی که جز در خیال نیست
کسی که چشمانم دیگر نمی دانند کی ست
آشنای دل هنوز
می آشوبد خوابم
آشنایی غریب !
که نمی داند وقت دیدار
خوابم یا بیدار
نمی د اند فرق شب و روز
اول ... یک جمله بگویم!
راستش
گاهی از شدت علاقه به زندگی
حتی سنگ ها را هم می بوسم،
کلمه ها را
کتاب ها را
آدم ها را ...!
دارم دیوانه می شوم از حلول،
از میل حلول در هر چه هست
در هر چه نیست
در هر چه که هر چه
چه ...!
و هی فکر می کنم ،
مخصوصا به تو فکر می کنم ،
آنفدر فکر می کنم
که یادم می رود به چه فکر می کنم.
به تو فکر می کنم
مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید ،
به تو فکر می کنم
مثل مسافر به راه
مثل علف به ابر
مثل شکوفه به صبح وُ
مثل واژه به شعر .
به تو فکر می کنم
مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت ،
به تو فکر می کنم
مثل کوچه به روز
مثل نوشتن به نی
مثل خدا به کافر خویش و
مثل زندان به زندگی.
به تو فکر می کنم
مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو .
به تو فکر می کنم
مثل کلید به قفل
مثل قصه به کودک
مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه .
به تو فکر می کنم
مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب .
به تو فکر می کنم
مثل اَبونواس به می
مثل نقطه به خط
مثل حروف الفباء به عین
مثل حروف الفباء به شین
مثل حروف الفباء به قاف .
همین !
هر چه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف ِ آخر بود .
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویش .
از خوشحالی با همه بی حالی به آشپزخانه میرم و غذایی
که مورد علاقه ی حمع باشه آماده می کنم غذا بر حسب
اتفاق ! خوب از آب در می آد دور میز جمعمان جمع است
جای بقیه را خالی می کنیم و نهار می خوریم بعد از غذا با کار جمعی
در چشم به همزدنی میز تمیز و مرتب و ظرف ها به دلیل زیاد بودن
به ظرفشویی سپرده می شه
یک ساعتی میشه که دور هم نشسته ایم هوس یک چای ذاغ به سرم میزنه
با اینکه بازی به جای حساسی رسیده سرم را بلند میکنم و نگاهی به دور و بر
میندازم تلویزیون روشنه اما هیچکس به اون نگا نمیکنه
همه ی فامیل در سکوت با موبایل خود مشغولند
به هوس چای خوردن غالب میشم و به بازی ادامه میدم وقتی می بازم
میرم آشپزخانه و با سینی چای به جمع خانواده بر می گردم
و یاد ذور هم بودن جمعه ها و حمع خونه آقاجون می افتم !
شب گذشته به برای مدتی این فکر ذهن مرا به خود مشغول کرد که چرا
بعضی از ما آدما به جای خال کردن با حال و فکر به آینده به گذشته فکر می کننم
فکر کردم شاید رویدادها سیاسی و اجتماعی خانوادگی و
دگرگونی در سرعت و تحول درارتباط سبب می شود
که نا خود آگاه گذشته را به یاد بیاوریم و با حال مقایسه کنیم
حتی گاهی به گذشته ای سخت تر از حال حسرت بخوریم فکر کردم
دیدن و هم صحبتی یک آشنا و یا لمس و حس یک شیئ خاطره انگیزهم می تواند
جان و دل ما را در یک چشم به هم زدن به گذشته ی دور برساند
و دلایلی دیگر ی که به یقین هست و ذهن خوابزده دیشب نتوانست به آنها برسد
فکر کردم حالا که گذشته اینطور با سماجت با رگ و پی جان ما پیوند خورده
که در بیماری فراموشی هم دورترین یاد درخاطر می مآند
و حال از یاد می رودچرا با حال حال نکنم !
برای همین صمن شنیدن آهنگی ملایم و زیبا کتاب شعر سایه را برمی دارم
و تا رسیدن خواب شعر زیبای ارغوان را برای هزارمین بار می خوانم
.اینجانب ....با سابقه کار در شرکتهای کاشی سرامیک. با درآمدی ماهیانه 400 تومان و حقوق 305 تومان خواستار معرفی بنده به یک سرمایه گذار معتبر جهت فعالیت در عرصه کاشی سرامیک یا هر فعالیت اقتصادی که صلاح میدانید در میبد یزد که قطب کاشی سرامیک کشور میباشد هستم سپاس !
...
پ - ن -
با خواندن نامه ی بالا به خاطر عدم توانایی کمک به ایشان
دلم گرفت و شرمنده از این که دان و توانا نشدم !
برای رفع دلتنگی اینترنت را ورق زدم ! این عکس زیبا را و چند خبر در
مورد توانایی های صاحب آن
سبب شد تا امید وار شوم و باور کنم که ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است چون هر زمان اراده کنی که دانا باشی زمینه ی توانایی هست !!
هرگز تصور نمی کردیم روزی می رسد که
خیلی از ما بدون کمک دیگران ! تحمل زندان می کنیم
روزی می رسد که از ترس دم مسموم هوا پشت در
و پنجره ی بسته خود را پنهان می کنیم
و روزها و شب ها دراز درچاردیواری های بی روزن آرام می گیریم
مبادا خدای نکرده از دم مسموم هوا بیمار شویم و یا ناتوان
ازحفط آن به جان آفرین زودتر از وعده بسپاریم جان و شرمنده بمیریم
یاد باد ! روزهایی که تو بودی وذمی خوش هوا برای نفس بود
حتی برای مرغی که ناخواسته زندانی قفس بود .