نمی دانم کی بود که اتفاقی هست شدم !

وقتی در سایه روشن یک سحر دست به دست شدم

چشم بستم ، تا نبینم در چه غربتی هستم

با اولین ضربه ی دست زندگی سرود اعتراض با فریاد حواندم

  پس از دومین ضربه  تا همیشه و هنوز ... در سکوت  ماندم

وقتی آمدم در میان همهمه ای نا آشنا ، ناله ای آشنا شنیدم

ناله اش دلگیر و مبهم بود

احساس کردم دستی دلم را می فشارد به خیالم اولین تجربه از حس غم بود

داشتم فکر می کردم کجاست این ناکجا !

چرا هیچ کس نمی گوید ! برای چه آوردنم اینجا ...

ناگهان آغوشی مرا به خود فشرد ، آه که چه زود در خوابی خوش    مست شدم 

در آغوشی که اندازه ی تن بود و در تمام  کودکی مال من بود !

آغوشی که تا بود به هیچ چیز غیر رویاهای شیرین کودکانه حواسم نبود ،

، از غمی که آمده بود به خوش آمد دلم هراسم نبود

عشق ثمر امن آن آغوش بود ، آغوشی که وقتی از آن جدا شدم ،

مثل پرنده ای کوچک جدا از آشیان ، با پر و بال شکسته در چرخش

گرد بادی بنام زندگی تا همیشه و هنوز ... رها شدم

آغوشی که پس از آن ، هرگز بی غم نبودم درجهان

از غم گله ای نیست چون بودنش عادت شده برایم

جیرت می کنم ! عشق چه می کند پیش غم !؟

که همیشه کنار او می نشیننددر دلم !