هنوز ، یکی هست

  که  به نمی  باران  و  بوی خاک شود سرمست ،

یکی هست  هنوز  که  وقتی می اندیشد به او

 نه همهمه می شنود نه  هیاهو

خاموش می شود همه   قیل و قال زمان 

نمی خواهد بداند  کجاست ، در چه مکان

 هنوز یکی  هست 

  که هر سپیده  زندگی را نفس می کشد

 به بال  پرنده دل می بندد و به  هستی پرمی کشد

  یکی هست  هنوز 

که از هراس  زمستان و تگرگ

در دل پناه می گیرد که   شاید

 بر شاخه ی بهار  دوباره بروید  چو برگ  

یکی هست  که هنوز   شوق زندگی را با زر ورق سرخ به سر انگشتانش  می چسباند

 کسی که هنوز  کودک دل را به وعده های شیرین کودکانه می خواباند

یکی هست  که مثل بچه ها  لب هایش  از رنگ میوه ها رنگین است

کسی که  گاه  کوه  اندوه  بردوش  می کشد به سبک باری کاه

و گاه  اندوه  بال شکسته ی  کبوتر برای  دلش سنگین است  

  به آینه  نگاه  می کنم  به  دو چشم رنگارنگ

به حیرتم  که نقش  نگاه تو  برآب مانده هنوز  ، 

 ماندنی تر از نقش هر   سنگ

شرم دارم   جز به لبخند    در  چشم آینه بنگرم

 که یکی  در سینه فریاد میزند  ببین !  من آن دیگرم