زیر تابش آفتاب بهار با گام های آهسته و نرم ، آرام می روم

گربه ای باچشمانی خمار از رخوت و خواب ، کنار مقداری غذا لمیده در آفتاب

لحظه ای احساس گرسنگی می کنم .

اما غربت کوچه غریب دلم را می فشارد خم می شود شانه های سایه ام

من سنگین می شود بر دوش تن و راه دراز می شود این خسته ی بی حال منم !

باور ندارم ،پلک می زنم ، فراموش می کنم

می گیرم دست خیال و به دورها می پرم .می روم تا کوچه ای که آشناست ،

نگاه می کنم به دور و بر ، خانه ی پدر ، اما بالاتر ،تا لحظه های انتظار مادر تند بگذرد

، تند می روم صدای هایده که می پیچد گامم کند می شود و ضربان دلم تند ،

تا دور می شوم به او گوش می کنم

در کوچه ی دراز، یک سو پنجره ی های باز آشپزخانه ها و بوی خوش نهار

سوی دیگر شاخه ها سرشار از جوانه ی روی دیوار

و پنجره های شسته و پاک که بی پرده  تن سپرده اند به نوازش آفتاب  بهار

می رسم نیاز نیست بفشارم دکمه ی زنگ در

چند جعبه بنفشه کنار باغچه در انتظار رسیدن به باغچه اند

مثل همیشه برای به آغوش کشیدنم با لبخند به پیشواز می آید پدر ،

می خواهم سر به آغوشش بگذارم صدای نامنظم قلبش را بشنوم

و مثل همیشه از ترس مبادا ! او را در آغوش بفشارم

سایه ی دست هایم سایه ی تنم در آغوش می گیرد ! خیال می پرد

به باغ خانه ای نگاه می کنم و به گل ها به گیاهان و درختان

و پرندگانی که مست بهارند و انگار نه انگار که نه ! از این دیارند

قکر می کنم به دیدار ! نمی دانم کی ، و در کدامین بهار ! باید بمانم !

پرنده ای خوش می خواند هم آواز او بلند می خوانم :

تا دل می تپد به عشق یاری ، تا باغ دارد امید دیگر بهاری

باید عبور کرد از کوچه های غربت و غم

تا همیشه ی بودن باید این نکته بدانم