به بهانه ی روز زن
با حیرت نگاهم کرد و گفت : چه هوس های بی جایی ! در هوای آلوده و فصل زمستان
گفتم : چون هوا آلوده ست ! نمی توان به آرزو راه بست !
نگاهم برای پرواز کم ندارد از پروانه ها ، با بال و پر خیال دلم می تواند پرواز کند
گرنداریم هوای خوش برای نفس می توان در باغی ، گلستانی دشتی یا بستانی
کوچه باغ ها راسراسر دوید می توان از باغچه ها گل یخ چید !
میان حرفم پرید و گفت : اگر منظور این است می رویم به بستان !
یک بستان خوش آب و هوا مخصوص زنان
رفتم و دیدم زیبایی رقت انگیز ! گل و پروانه و سبزه و درخت ها ی در حصار
زنان تشنه ی نفس گاه تن به آفتاب سپرده اند و گاه و درون وسعت قفس می دوند
دیدم کبوترانی که به خیالم که همه زن بودند
چون سرهاشان زیر پر بود و ناخوشنود مثل من بودند
دلم گرفت از این بستان و از وجود آنان که نگاه و اندیشه های
نازیبا و بی کنترلشان سبب ساز این دیوارها ست !