پیشانیم  به شیشه در بالکن چسبده و نگاهم به  آشیانه خالی از پرنده

گل گلدان !  چشم از او بر  نمی دارم با دلگیری ساقه ها ی سبزش  را

آسان  می شمارم ! از شاخه های پیرخردمند پرتوان نمانده  هیچ

غیر دو ساقه که مثل دو دست ،  لانه ی بی پرنده را   در میان گرفته است  

 و  به امید  ایستاذه در  اتتظار  ،  که  شاید  پرنده  باز گردد  با بهار ،

 به تن درخت کوچکم  نگاه می کنم  به تنی  که در توفان ها هم 

 با ساقه ها نیمه خشک و برگ های  نیمه زرد  ،

خمید زیر بار آشیان   اما نشکست تا لانه ای ویران شود

طنین صدایی خوش  می نوازد فضا  : نوروز آمد ...

پیشانیم را از شیشه ی در  و نگاهم  را از گلدان   سخت  و کند جدا می کنم  

با اولین زنگ تلفن را برمی دارم  می شنوم : امسال که مهمان نوروزی  نداریم      

اگر موافق باشی   وقت را غنیمت بشماریم  و  به خوش آمد بهار و گلگشت !

بزنیم به کوه و دشت ! البته میدانی  که من تا ظهر  گرفتار کارم

 الو شنیدی !  چرا جواب نمیدی ! ؟  چیزی در گلویم می شکند صذا یم بیرون می زند 

   :  دلم تنگ است  برای تنهایی گلدان !...

گوشی را می گذارم

 دلتنگی را  همآواز خواننده   بلند می خوانم

ز هر سو می اید ، صدای پای گل ، کجایید پرنده ها !  در کدام راه .