در روشناي روبرو
مي بينم چهره ي او
نا آشنايي
در آشنا تن
خيره مي نگرد به من!
نگاهش سراسر پرسش
كي ست اين خسته
كي ست اين ساقه ي
در بهار شكسته
با كدام رشته خود را
به شاخه بسته
كه بي هراس از سرما و سوز
چنين مي رقصد در باد
شايد هيچ نمي آرد به ياد
نكند عاشق ست هنوز !؟