باز تو و من

من و تو و دوچشم نگران

باز من و دلی که انگار با هر تپش 

...

به جای خون درد در رگ ها م میریزد

باز من  و نای شکسته  ای

که پشت هر نفسش آهی برمیخیزد

نشسته ایم  روبروی تو

بازتو صفخه ی سفید

که مثل صورتکی گچی

  بدون هیچ احساسی  روبرویم هستی

  تا برایت از درد بگویم 

دردی  که چون بلند ترین فریاد

  در هق هق آهسته ام می شکند

  مبادا  گوشی بیآزارد

  مبادا به چشمی گرد اندوه بنشاند

مبادا  دمی غمی دردلی چا بگذارد

با تو هستم ای صفجه یب یجان و سرد

ای تنها ترین و محرمترین همدم  برای  گفتن درد

  با تو هستم ای سنگ صبور

که نمیدانم چه هستی  و که هستی

کجاست خانه ات

در کدام آسمان دور

شاید  نزدیک تر از من به خدا

به او  ! از قول من  تو بگو

رحم آر ! به دل  زمینیان مهر ببار

مباد آسمان را وبی ماه و  مهتاب ببینم

  مباد  شادی ها  را  تنها در خواب ببینم