همه جا سبزه و گل 

زیباییست سراسر

بهشت است اینجا

به هر سو بنگری 

فرشته  ای  در گذر

یکی زیبا تر از  فرشته

که در برگ های گل سرخ

خدا نامش را حوا نوشته 

  تنها نشسته و با خود می اندیشد  :

با اینهمه زیبایی

چه سخت است تنهایی

حسی غریب او را یه سویی می کشد

بو می کشد 

چه خوشبوست سیب سرخی

که چون دل او بر شاخه می لرزذ

 دزدانه سیب را می چیند

 جس  لمس , و بوی خوش و  لذت نگاه

 می اندیشد : به هر جزایی  می ارزد

و ناگاه نگاهش  می دود تا یکی

 یکی چون او  عمین و تنها

ا دست و دل و سیت  بی نیاز پا

می دوند  تا یکی همتا

چشم در چشم هم

سوی سیب 

دراز میشود دست آدم

عقل  نهیب میرند :

جزای چشیدنش راندن است از بهشت

دل هاشان  سر درگوش هم : غمی نیست

 آنجاست  بهشت

 آنجا که سیب عشق  بتوان کشت