گاهی !
هرگاه که از اندوه دلتنگ و لبریزم
بند از پای دل باز می کنم
همپرواز خیال می شوم
به اوج قله ها ی دور پرواز می کنم
می روم به روزهای زمستانی و سرد
زمانی که به سرمای دی حواسم نبود
روزهایی که با گرمی نفس تو
از هوای یخ بسته هراسم نبود
یاد می آری ! با اعجاز عشق
ضخره ها راچگونه یک نفس می دویدم
دنیایم همه آینه ی چشم تو بود !
و همه زیبایی ها رادر آن می دیدم !
می روم تا آن زمان
که با همه ی دل ، با تمامی جان
به نگاهی با عشق تو گره خوردم
یاد داری ! با دیدن عشق
چگونه رنگ باختم ، چگونه لرزیدم!
چگونه پریشانی هایم را
به سادگی گیسو به دست باد سپردم
گاهی که غمگین چون غروب پاییزم
گاهی که از اندوه تو دلتنگ و لبریزم
پرواز می کنم به آن دم
که باران آهسته و نم نم
از گونه های تبدار و داغم
گل بوسه می ربود
غم می گریخت از دل
که سرشار عشق و
دستانم در دست تو بود
کاش بدانی
باهمه دل و تمامی جانم
هنوز همانم
کاش ! بتوانم که بدانم ،
هنوز همانی !