که عشق آسان نمود اول
دلگرم یک اشاره
دلخوش یک نگاه
ذر بهار حوانی
بی توشه ی راه
عاشقانه به دل کوه زدیم
مقصد !
آخرین خم !
گذر آسان می نمود
و خطر کم
اما ندانستیم
چه بود ، مقصود !
یاد آر !
چه بهاری بود
آن بهار
شتابان گذر می کردیم
می گذشتیم از هزار پیچ
از هزار خم
هزار خطر می کردیم
و نمی دیدیم هیچ !
نفس هامان برید
پشت هامان خمید
ندیدیم جز کوتاه روز
اما !خاموش می رویم هنوز
یاد آر!
آن بهار
و بگو !
تو دانستی مقصود چه بود !؟
شتاب رسیدنمان
تا خمیدن پشت
به پشت خم دویدنمان
برای که بود !؟
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۷ ساعت ۹:۷ ق.ظ توسط شادی
|