دلگرم یک اشاره

دلخوش  یک نگاه

ذر بهار حوانی

بی توشه ی راه

عاشقانه به دل کوه زدیم

مقصد !

 آخرین خم !

گذر آسان  می نمود

 و خطر کم

اما  ندانستیم

چه بود ، مقصود !

 یاد آر !

چه بهاری بود

آن بهار

 شتابان گذر  می کردیم

 می گذشتیم از هزار پیچ

از  هزار خم

هزار خطر  می کردیم 

و نمی دیدیم هیچ !

نفس هامان  برید

پشت هامان  خمید

  ندیدیم جز کوتاه  روز

  اما !خاموش می رویم هنوز


 یاد  آر!

آن بهار

و بگو  !

تو  دانستی  مقصود چه بود  !؟

 شتاب رسیدنمان

تا خمیدن پشت

به  پشت خم دویدنمان 

 برای  که بود !؟