روبه روی پنجره می نشینم سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم

دوپرنده ی مهاجر  روی شاخه گل توی بالکن نشسته اند

به صدایی آوازشان گوش می سپارم به نوبت می خوانند ! انگار با هم گفتگو می کنند

پرو بال یکی از پرندها آبی ست ! نگاهش که می کنم یادی دور در من زنده می شود

یاد کتابی می افتم که در کودکی خوانده ام داستان بچه هایی بود که دنبال پرنده ی

خوشبختی می گشتند که رنگش آبی بود

چشم هام را می بندم و آرزو میکنم : کاش زبان این دوپرنده را می دانستم و معنی آوازشان

را می فهمیدم .....

زمزمه ای آرام گوش ها م را می نوازد : داشتم می گفتم

در گذشته ای نه چندان دور در دامنه ی یک کوه بلند در دشتی سبز خانه ای بود

خانه ای با باغی آباد که پرندگان آزاد در آن آشیان داشتند هر پرنده ای که یکبار آن خانه و

و آن باغ خرم و با صفا را می دید چنان عاشق آنجا می شد که جز تا آسمان روشن خانه

و سر درختان بلند باغ پر نمی کشید ، باغی با درختان سر و صنوبر و سپیدار ،

و خانه ای که دور و اطرافش پرچین گل داشت به جای دیوار

نسیم که لابه لای تن درختان می پیچید زمزمه ی برگ ها با همآوازی پرندگان

فضای خانه را چون بهشت می نمود ، بهشتی ملموس در جهان

اما دریغ روزگار بخیل بیکار ننشست ، ناگهان زلزله شد دیوارهای خانه و دل کوه با هم لرزیدند

تنها آدما و و پرنده هایی که زلزله را نمی شناختند نترسیدند !

درخت بود که می افتاد و می شکست ! دیوار بود که فرو می ریخت

اما چشم ها همه سوخت وقتی دود به چشم همه رفت از آب و آتشی که به هم آمیخت

هیچکس و هیچ پرنده ای نمی دانست بعد از آن هیاهو چه می آید بر سراو

از همین رو هر روز پرنده بود که تا دور دست ها پر می کشید و آدم بود که می گریخت

پرنده ی دوم پرسید ! هنوز به یاد آن خانه ای !؟

پرنده ی آبی انگار با خود حرف میزد : چه آسمانی ، چه باغی و چه آشیانه ای ٬

باز پرسید ! می شود دوباره به آنجا پر کشید ؟

پرنده ی آبی گفت : آشنایانم گم شدند ، پدرو مادرم دیگر نیستند !

خیلی ها را می شناسم هنوز ! آشنایند ، اما بعضی ها غریبه اند انگار... نمی دانم کیستند !

دارم امید ! باید صبور ماند و دید !

......

با صدای تلفن چشمانم را باز می کنم و و به پرنده ها یی که هنوز

روی شاخه گل به نوبت می خوانند نگاه می کنم

چه خوابی بود این یک لحظه خواب !