پرنده آبی خوشبختی !
دوپرنده ی مهاجر روی شاخه گل توی بالکن نشسته اند
به صدایی آوازشان گوش می سپارم به نوبت می خوانند ! انگار با هم گفتگو می کنند
پرو بال یکی از پرندها آبی ست ! نگاهش که می کنم یادی دور در من زنده می شود
یاد کتابی می افتم که در کودکی خوانده ام داستان بچه هایی بود که دنبال پرنده ی
خوشبختی می گشتند که رنگش آبی بود
چشم هام را می بندم و آرزو میکنم : کاش زبان این دوپرنده را می دانستم و معنی آوازشان
را می فهمیدم .....
زمزمه ای آرام گوش ها م را می نوازد : داشتم می گفتم
در گذشته ای نه چندان دور در دامنه ی یک کوه بلند در دشتی سبز خانه ای بود
خانه ای با باغی آباد که پرندگان آزاد در آن آشیان داشتند هر پرنده ای که یکبار آن خانه و
و آن باغ خرم و با صفا را می دید چنان عاشق آنجا می شد که جز تا آسمان روشن خانه
و سر درختان بلند باغ پر نمی کشید ، باغی با درختان سر و صنوبر و سپیدار ،
و خانه ای که دور و اطرافش پرچین گل داشت به جای دیوار
نسیم که لابه لای تن درختان می پیچید زمزمه ی برگ ها با همآوازی پرندگان
فضای خانه را چون بهشت می نمود ، بهشتی ملموس در جهان
اما دریغ روزگار بخیل بیکار ننشست ، ناگهان زلزله شد دیوارهای خانه و دل کوه با هم لرزیدند
تنها آدما و و پرنده هایی که زلزله را نمی شناختند نترسیدند !
درخت بود که می افتاد و می شکست ! دیوار بود که فرو می ریخت
اما چشم ها همه سوخت وقتی دود به چشم همه رفت از آب و آتشی که به هم آمیخت
هیچکس و هیچ پرنده ای نمی دانست بعد از آن هیاهو چه می آید بر سراو
از همین رو هر روز پرنده بود که تا دور دست ها پر می کشید و آدم بود که می گریخت
پرنده ی دوم پرسید ! هنوز به یاد آن خانه ای !؟
پرنده ی آبی انگار با خود حرف میزد : چه آسمانی ، چه باغی و چه آشیانه ای ٬
باز پرسید ! می شود دوباره به آنجا پر کشید ؟
پرنده ی آبی گفت : آشنایانم گم شدند ، پدرو مادرم دیگر نیستند !
خیلی ها را می شناسم هنوز ! آشنایند ، اما بعضی ها غریبه اند انگار... نمی دانم کیستند !
دارم امید ! باید صبور ماند و دید !
......
با صدای تلفن چشمانم را باز می کنم و و به پرنده ها یی که هنوز
روی شاخه گل به نوبت می خوانند نگاه می کنم
چه خوابی بود این یک لحظه خواب !