سخنی نیست ( شعر شاملو )
چه بگويم؟سخني نيست.
ميوزد از سر اميد نسيمي،چه بگويم؟سخني
ليك تا زمزمهئي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به رهش
ناروني نيست.
چه بگويم؟سخني نيست.
پشت درهاي فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به كجانديشي
خاموش
نشستهست.
بامها
زير فشار شب
كج،
كوچه
از آمد و رفت شب بد چشم سمج
خستهست.
چه بگويم؟سخني نيست.
در همه خلوت اين شهر،آوا
جز زموشي كه دراند كفني
نيست.
وندر اين ظلمت جا
جز سيا نوحه شو مرده زني
نيست.
ور نسيمي جنبد
به رهش
نجوا را
ناروني نيست.
چه بگويم؟
سخني نيست…چه بگويم؟سخني نيست.
ميوزد از سر اميد نسيمي،
ليك تا زمزمهئي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به رهش
ناروني نيست.
چه بگويم؟سخني نيست.
پشت درهاي فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به كجانديشي
خاموش
نشستهست.
بامها
زير فشار شب
كج،
كوچه
از آمد و رفت شب بد چشم سمج
خستهست.
چه بگويم؟سخني نيست.
در همه خلوت اين شهر،آوا
جز زموشي كه دراند كفني
نيست.
وندر اين ظلمت جا
جز سيا نوحه شو مرده زني
نيست.
ور نسيمي جنبد
به رهش
نجوا را
ناروني نيست.
چه بگويم؟
سخني نيست…