آمدی ،

آن زمان که غمگین تر از پاییز بودم

افسرده بود جانم ز درد ، و  از  غمی سنگین  لبریز بودم ،

آمدی وقتی ، که در قفس

 جز اندیشه پروازم  در سر نبود

 نیآزموده  پرواز   ، در بیکران آسمان  ،

از ستیز  بالی ناتوان ، و  دست طوفانم ، خبر نبود !

 

آمدی و برایم بال پرواز شدی،

بال و پر گرفت  جانم  با تو ،

و  پرید تا اوج بلند  آسمان ،

بار دیگر برایم  نقطه آغاز شدی .

 

با تو بهار را بوییدم ،

گل را از ساقه سبز دستان تو چیدم  ،

با تو از شب سیاه ،

 و از دیو کمین کرده ی راه  ، نترسیدم

 

 

تو آمدی ، در تاریکترین لحظه ی شب ،

 دست هایت  شاخه ها ی نور  ،

چون روشنی سپده در سحر

نه ! از آن روشن تر ،

 

می مانم با تو ، بمان با من تا همیشه و هنوز

 دست در دست هم  بگذاریم

بگذریم از تاریکی ها ،

 با خورشید امید ،  روشنی بخشیم  به روز