برای آنکه هم رهم شد !
آمدی ،
آن زمان که غمگین تر از پاییز بودم
افسرده بود جانم ز درد ، و از غمی سنگین لبریز بودم ،
آمدی وقتی ، که در قفس
جز اندیشه پروازم در سر نبود
نیآزموده پرواز ، در بیکران آسمان ،
از ستیز بالی ناتوان ، و دست طوفانم ، خبر نبود !
آمدی و برایم بال پرواز شدی،
بال و پر گرفت جانم با تو ،
و پرید تا اوج بلند آسمان ،
بار دیگر برایم نقطه آغاز شدی .
با تو بهار را بوییدم ،
گل را از ساقه سبز دستان تو چیدم ،
با تو از شب سیاه ،
و از دیو کمین کرده ی راه ، نترسیدم
تو آمدی ، در تاریکترین لحظه ی شب ،
دست هایت شاخه ها ی نور ،
چون روشنی سپده در سحر
نه ! از آن روشن تر ،
می مانم با تو ، بمان با من تا همیشه و هنوز
دست در دست هم بگذاریم
بگذریم از تاریکی ها ،
با خورشید امید ، روشنی بخشیم به روز
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۸ ساعت ۱۲:۲۵ ب.ظ توسط شادی
|