قصه های مادر بزرگ
از قصه های دوران کودکی ،زمانی که حلقه میزدیم به دور مادر بزرگ و او
قصه میگفت برایمان مادر بزرگ من نبود خانمی خوش صحبت از فامیل که
برای همه بچه های فامیل مادر بزرگ بود ، قصه هایش از ملک جمشید
بود و ملک محمد، که اسبهای سفید داشتند و خوراک اسبهایشان ،
نقل ونبات بود .آنها شاهزاده بودند و سوار بر اسب سفید میرفتند به
سفرهای دور ، وچه خطرها در سر راهشان بود .
دیو سپید را ملک محمد از بند نجات داده بود و او برای همیشه در
خدمت ملک محمد بود در موقع خطر .
درست مثل علاالدین و چراغ چادو که قصه ایرانی نیست ولی چقدر
شبیه است به قصه ی ملک محمد.
پایانی خوش داشتند همه ی قصه های مادر بزرگ ، هنوز بیاد دارم که در خیال
کودکی مجسم میکردم ملک مجمد را که با اسب سفیدش کنار حیاط
خانه ی ما ایستاده بود وآماده بود که سوار شود و برود به سفری دور !
آخرین قصه ی مادر بزرگ ،بی پایان ماند
گفت : شهری بود با مردمی خوشبخت ،که همه چیز داشتند .
باغهای سبز با میوه های خوشمزه و آبدار ، کشتزارهاشان ،
پر محصول وچشمه ای پاک و پر آب ، که کافی بود آبش برای آن
شهر آباد .یک روز صبح مردم شهر بیدار شدند و دیدند که آب
شهر قطع شده ،رفتند سر چشمه دیدند یک دیو هفت سر
خوابیده جلوی چشمه وباعث بند آمدن آب شده بیچاره شدند مردم
از بی آبی ، خواب دیو سنگین بود و هر زمان در خواب غلطی میزد
کمی آب جاری میشد که فقط کافی بود برای رفع تشنگی شان ،
باغها خشک شدند و مزارعشان همینطور ، مردم میتر سدند
از دیو و........مادر بزرگ ساکت شد پرسیدیم چه شد گفت کمی
صبر کنید تا یادم بیاد ،صبر کردیم ویاش نیامد باقی قصه را
پرسیدیم مردم شهر چکار کردند با دیو ؟
گفت اصلا شاید دیو نبود و اژدها بود پرسیدیم با اژدها چه کردند ؟
گفت خسته شدم امروز باشه آخر قصه برای فردا .
مادر بزرگ نمی دانست بهتر بود پایانی بگذارد بر آن قصه درهمان روز ،
که شاید نیاید فردا . وهمان شد ،مادر بزرگ ندید فردا را ، و ما نفهمیدیم
هنوز که چه کردند مردم ، با آن اژدها ویا دیو هفت سر .